X
تبلیغات
روانشناسی مثبت نگر

 

نقش بهداشت روانی در ثبات خانواده

خانواده جايگاه مهمي در رشد شخصيت افراد دارد. اغلب افراد دچار مشکلات مختلف شخصيتي و رواني که فاقد بهداشت و سلامت رواني هستند از خانواده‌هاي ناسالم برخاسته‌اند. از اينرو در تامين بهداشت رواني افراد خانواده جايگاهي مهمي دارد و ضروري است راهکارهاي مناسب در تامين بهداشت رواني خانواده شناسايي و به مرحله اجرا گذارده شود. در اين راستا ضروريست عواملي که مخل بهداشت رواني خانواده‌ها هستند شناسايي و روشهاي مقابله با آنها توصيه گردد. روشن است عدم تامين بهداشت رواني خانواده ، تلاشهاي فردي براي رسيدن به اهداف و پيشرفتهاي فردي و اجتماعي را با مانع روبرو خواهد ساخت.

عوامل خانوادگي موثر در بهداشت رواني

شيوه‌هاي ارتباطي موجود در خانواده
شبکه ارتباطي که فرد در آن قرار دارد عامل مهمي در تامين بهداشت رواني فرد هستند. از اينرو شيوه‌هاي ارتباطي نامناسب تاثيرات مضري روي فرد و سلامت او خواهند داشت. خانواده‌هاي سرد و فاقد روابط گرم و محبت آميز ، خانواده‌هاي داراي روابط خصومت آميز ، شيوه‌هاي ارتباطي شديدا وابسته معمولا ناسالم گزارش شده‌اند. برقراري شيوه ارتباطي منطقي ، محترمانه و در عين حال گرم و صميمانه مدنظر متخصصان بهداشت رواني خانواده است.
مهارتهاي زندگي اعضاي خانواده و نقش آن در بهداشت رواني خانواده
لازم است تک تک اعضا خانواده با مهارتهاي لازم براي زندگي آشنا باشند. روشن است والدين در خانواده نقش مهمي در ترويج استفاده از مهارتهاي سالم زندگي در خانواده دارند. پدران و مادران که فاقد مهارتهاي مفيد زندگي هستند با عدم تامين الگوي مناسب براي فرزندان مشکلاتي را براي آنها فراهم مي‌کنند. به عنوان مثال کودکي که همواره ديده است والدين او در مقابل ناملايمات زندگي با پرخاشگري و منازعه برخورد مي‌کنند با احتمال بسيار بيشتري همين روش را در مسائل مربوط به خود در خانواده و حتي در بيرون از خانواده بکار خواهد بست.
از اينرو لازم است خانواده‌ها با آگاهي و کسب اطلاعات لازم در زمينه شيوه‌هاي صحيح مهارتهاي زندگي مثل کنترل و مديريت استرس ، برنامه ريزي براي زندگي ، مديريت اقتصادي خانواده ، مديريت ارتباطات برون خانوادگي ، کنترل هيجانات ، آموزشهاي مربوط به اجراي قاطعيت و جرات‌مندي به تامين بهداشت رواني افراد خانواده مبادرت ورزند.
اقتصاد خانواده و نقش آن در بهداشت رواني خانواده
وضعيت اقتصادي خانواده با تاثيري که در فضاي کلي زندگي مي‌گذارد نقش خود را بر بهداشت رواني خانواده اعمال مي‌کند. مشکلات اقتصادي اغلب موجب بوجود آمدن مشکلات ديگري براي خانواده مي‌شوند و خانواده ناچارا با معنويات و محروميتهاي در سبکهاي زندگي و تصميم‌گيري مواجه مي‌شود که مجبور است با آنها دست و پنجه نرم کنند. تحقيقات نشان مي‌دهد که اغلب شرايط نامناسب در فضاي خانواده اعم از منازعه و ساير مسائل در شرايط رکود اقتصادي خانواده که خانواده با نوعي بحران اقتصادي مواجه است افزايش مي‌يابد.
طبقه متوسط اقتصادي از بهداشت رواني مناسبي بهره مي‌برند. در واقع مسائل اقتصادي زمينه ساز بروز مشکلات مختلف ارتباطي و رواني افراد خانواده مي‌شوند و با کاهش توانمندي‌هاي رواني افراد مقابله با اين مشکلات را براي خانواده با مانع مواجه مي‌سازند. درگيري فکري واقعي براي حل مشکلات مالي خانواده ، مشغله ذهني با پيدا کردن راههاي افزايش درآمد خانواده اغلب به کاهش ظرفيت تحمل افراد منجر مي‌شوند. در اين حالت فرد با کوچکترين ناملايمتي واکنشهاي شديدي ممکن است از خود نشان دهد. همچنين تلاش و تقلا براي بالا بردن در آمد خانواده و حفظ آن با تحت تاثير قرار دادن گرمي و صميميت روابط خانواده کاهش مدت زمان با هم بودن اعضا نقش منفي خود را اعمال مي‌کند.
ازدواجهاي مناسب در تامين بهداشت رواني خانواده
در تشکيل يک خانواده سالم که بتواند از بهداشت رواني خوبي بهره‌مند گردد انتخاب مناسب و ازدواج موفق مرحله اوليه است. لازم است در ازدواج که اولين مرحله تشکيل خانواده به شمار مي‌رود و پايه‌هاي اساسي تامين بهداشت رواني خانواده ريخته شود. در اين راستا توافق شخصيتي ، اقتصادي ، فرهنگي و فکري حائز اهميت است که توصيه مي‌شود با ياري از مشاوران و متخصصات امر صورت بگيرد. ازدواجهاي نامناسب که در آن همسران از عدم همخواني شخصيتهايشان رنج مي‌برند و يا مشکلات ديگري دارند در طول زندگي مخل بهداشت رواني آنها و فرزندان خواهد بود.

 


موضوعات مرتبط: روان شناسی خانواده

تاريخ : سه شنبه 1388/04/30 | 13:41 | نویسنده : راشین |

ابراهام لينکلن» گفته است اغلب مردم تقريباً به همان اندازه اي شاد هستند که انتظارش را دارند. در واقع آنچه که در زندگي براي ما رخ مي دهد آنقدر ها تعيين کننده شادي ما نيست، بلکه بيشتر نوع واکنش ما نسبت به آن رخدادهاست که نقش تعيين کننده دارد.
فردي که تازه کارش را از دست داده است ممکن است اين پيشامد را به فال نيک بگيرد. پيشامدي که مي تواند منجر به بروز موقعيتي تازه براي يک تجربه شغلي جديد، کشف قابليتهاي تازه و محک زدن استقلال او در محيط کار گردد. در شرايط مشابه ممکن است تصميم بگيرد که خود را از يک ساختمان بيست طبقه پايين بيندازد و مشکل را تمام کند. بنابراين در برابر يک موقعيت يکسان يکي ممکن است به وجد بيايد و ديگري اقدام به خودکشي کند. يکي بدبختي و فلاکت را مي بيند و ديگري موقعيتها و فرصتهاي تازه را.
شايد در اينجا مساله را کمي بيش از اندازه ساده فرض کرده باشيم اما به هر حال اين واقعيت به قوت خود باقيست که ما خود تصميم مي گيريم که در زندگي چگونه تحت تاثيرقرار بگيريم. حتي اغلب کساني که کنترل رواني خود را از دست مي دهند باز هم تصميم به اين امر مي گيرند در واقع اين افراد به خود مي گويند: مثل اينکه زندگي کمي بيش از اندازه براي من دشوار شده است شايد بهتر باشد براي مدتي کنترل ذهنم را از دست بدهم.
اما شاد بودن هميشه آسان نيست. شاد بودن مي تواند يکي از بزرگترين مبارزات ما در صحنه زندگي باشد و گاه مي تواند تمام پافشاري ها، انضباط فردي و تصميماتي را که براي خود فراهم آورده ايم مخدوش کند. معناي بلوغ، قبول مسئوليت شادي خويش و تمرکز بر داشته ها بجاي نداشته ها ست. از آن جايي که انسان افکار و انديشه هاي خود را بر مي گزيند الزاماً تعيين کننده ميزان شادي هاي خويش است. براي شاد بودن بايد بر افکار شاد تمرکز کنيم اما ما غالباً بر عکس عمل مي کنيم. اغلب تعريف ها و تمجيدها را ناشنيده مي گيريم اما حرفهاي ناخوشايند را مدتها در ذهن نگه کي داريم.
اگر اجازه بدهيد که يک تجربه يا يک حرف رکيک ذهن شما را به خود مشغول کند خود شما از عواقب آن رنج خواهيد برد. يادتان باشد که شما زير سلطه ذهن خود هستيد
اغلب مردم تعريف ها و تمجيدها را ظرف چند دقيقه فراموش مي کنند اما يک اهانت را سالها بخاطر مي سپارند. آنها مانند آشغال جمع کن هايي هستند که هنوز توهيني را که بيست سال پيش به آنها شده است با خود حمل مي کنند.
مثلاً مريم مي گويد: من هنوز يادم هست که در سال 1340 او چطور به من گفت که چاق و احمق هستم. احتمالاً مريم حتي تعريف و تمجيداتي را که ديروز از او شده است بخاطر نمي آورد اما هنوز سطل زباله 30 سال پيش را به اين طرف و آن طرف مي کشد.
يادم مي آيد بيست و پنج ساله بودم که يک روز صبح از خواب بيدار شدم و به خود گفتم: تا امروز به اندازه کافي گرفته و غمگين بوده اي، اگر تصميم داري که روزي در زندگي آدم واقعاً شادي بشوي چرا از همين حالا شروع نمي کني؟ تصميم گرفتم که آن روز بسيار شادتر از گذشته باشم و اين تصميم واقعاً کارساز شد. بعدها از آدمهاي شاد ديگر پرسيدم: شما چطور به اين شاديها رسيديد؟ در تمام موارد جوابهاي آنها دقيقاً بازتاب تجربه خود من بود. مي گفتند:
ما به اندازه کافي بيچارگي و درد و رنج و تنهايي کشيده بوديم و تصميم گرفتيم که اين وضعيت را تغيير بدهيم.
خلاصه کلام :
گاه شاد بودن مي تواند کاري بس دشوار باشد. لازمه شاد زيستن، جستجوي زيباييها و خوبيهاست. يکي زيبايي منظره را مي بيند، ديگري کثيفي پنجره را. اين شما هستيد که انتخاب مي کنيد چه چيز را ببينيد و به چه جيز بينديشيد. کازانتزا کيس گفته است:
«
قلم و رنگ در اختيار شماست. بهشت را نقاشي کنيد و بعد، وارد آن شويد

 


موضوعات مرتبط: روان شناسی شناختی ، روانشناسی مثبت نگر

تاريخ : سه شنبه 1388/04/30 | 13:40 | نویسنده : راشین |
باورهاي غلط احساساتمان را تغيير دهيم… فكر خود را تغيير دهيم تا احسا سمان متحول شود بعضي اوقات به خود مي گوييم كه زندگي مان همين است كه هست و تا هميشه همين گونه ادامه خواهد داشت با باز نگري درنحوه تفكرو ا حسا سمان زندگي خود را متحول سازيم : {باورهاي غلط} مجبوريم همان گونه احساس كنيم كه باشيم و انتخاب ديگري نداريم. {باور هاي درست} بر خلاف تصور انتخابهاي متعددي داريم پس انتخاب كنيم . {باورهاي غلط} اشخاس ويا چيز هاي ديگر سبب مي شوند كه چنين احساسي داشته باشيم. {باوهاي درست} ممكن نيست ؛ نبايد افراد يا چيزهاي ديگر احساسمان را در دست بگيرند. {باورهاي غلط} خودمان را نمي توانيم قبول كنيم به شرط اين كه افراد ديگر تاييدمان كنند. {باورهاي درست} تفكرمان را تغيير دهيم مهم وضروري نيست كه همه مارا تاييد كنند يا نه. {باورهاي غلط} احساس بي ارزشي مي كنيم اگراشتباهي مرتكب شويم نمي توانيم ديگركاردرستي راانجام دهيم . {باورهاي درست}چون ماجايزالخطا هستيم و همه اشتباه مي كنيم پس مثل ديگران حق اشتباه كردن را داريم. {باورهاي غلط} مي توانيم رفتارها و احساسات ديگران را كنترل كنيم. {باورهاي درست} تلاش نكنيم رفتارهمه ي افراد را تحت كنترل خود درآوريم چون فقط مي توانيم رفتار خودمان را كنترل كنيم.. بياييم روش فكر كردنمان را تغيير دهيم به (خود) و رفتارهاي خويش متمركز شويم آن وقت احساس و افكار مانسبت به زندگي و همه چيز عوض خواهد شد… ودر پايان بايد گفت كه : وز حادثه ي زمان زاينده مترس وزهرچه رسدچو نيست پاينده مترس اين يكدم نقد رابه عشرت بگذار از رفته مينديش و ز آينده مترس
موضوعات مرتبط: روان شناسی شناختی

تاريخ : سه شنبه 1388/04/30 | 13:39 | نویسنده : راشین |

مجموعه علوم تربيتي (2) داراي ويژگي‌‌هاي خاص و گسترده‌اي مي‌باشد از جمله مطالعه كودكان سر آمد و عقب مانده عملكرد‌ها رفتـارهاي اجتماعي نحوه آموزش و تدريس و مسائل تحصيلي، ازدواج، شغلي و.. را مـورد مـطالعه قـرار مي‌دهد‌. در ضمن امكان تحصيل تا مقطع دكترا در داخل كشور نيز ميسر مي‌باشد

آموزش و پرورش كودكان استثنايي به مطالعه كودكاني مي‌پردازد كه برخلاف اكثريت افراد همسن خود در شرايط عادي قادر به سازگاري با محيط نباشند و از نظر فكري،  جسماني، رفتاري، عاطفي با همسالان خود فرق داشته و احتياج به روش‎هاي خاص تربيتي و آموزشـي و درمـاني  داشته باشند‌.دركل اين رشته به مـطالعه كودكان سرآمـد و عقب مانـده مي‌پردازد‌.

روان شناسي تربيتي شاخه‌اي از علم روان شناسي است كه هدف آن كمك به پرورشكاران در برخورد درست با مسائل پرورشي است‌،روان شناسي پرورشي عمدتاً به مطالعه ويژگي‌هاي  يادگيرندگان،  ‌يادگيري و آموزش مي‌پردازد‌.

مشاوره رشته‌اي است كه در آن به تربيت مشاورين مي‌پردازد؛ مشاوريني كه با مشكلات و مسائل خفيف رواني سر و كار دارند مسائلي چون، مسائل تحصيلي‎، ‌شغلي، ازدواج .......

 آموزش و پرورش استثنايي:

منابع اصلي: روان شناسي و آموزش كودكان استثنايي دكتر  مريم  سيف نراقي و عزت اله  نادري،  اختلالات رفتاري كودكان دكتر مريم سيف نراقي و دكتر عزت ا.. نادري ، نارسائي‌‌هاي ويژه يادگيري دكتر مريم سيف نراقي و عزت ا.. نادري، روانشناسي كودكان استثنايي ميلاني‌‌فر.

منابع تكميلي:  بهداشت رواني‌ و عقب‌ماندگي ذهني احدي و بني‌جمالي، روان‌شناسي كودكان عقب مانده ذهني و روش‌هاي آموزش آنها، سيف نراقي و نادري

روان‌شناسي كودكان استثنايي:

منابع اصلي: بهداشت رواني وعقب‌ماندگي ذهني دكتر احدي،  مجموعه كتاب‌‌هاي دكتر سيف نراقي و نادري.

منابع تكميلي: كودك عقب مانده ذهني كافمن ترجمه فرهاد ماهر.

روان‌شناسي تربيتي:

منابع اصلي: روان‌شناسي پرورشي دكتر علي‌اكبر سيف.

منابع تكميلي: اختلالات رفتاري كودكان و نوجوانان و روش‌‌هاي اصلاح آن مريم سيف نراقي و عزت الله نادري، نارسايي‌هاي ويژه يادگيري مريم سيف نراقي و عزت الله نادري،  مقدمه‌اي بر نظريه‌هاي يادگيري هرگنهان و السون ترجمه دكتر سيف.

سنجش و اندازه‌گيري:

منابع اصلي: ارزشيابي تحصيلي دكتر علي اكبر سيف، مقدمه‌اي بر نظريه‌هاي روان‌سنجي دكتر حمزه‌گنجي و مهرداد ثابت نشر ساوالان

منابع تكميلي: تحليلي بر سنجش و اندازه‌گيري ، مريم سيف نراقي و عزت‌ا.... نادري، اصول روان‌سنجي دكتر شريفي

آمار و روش تحقيق:

منابع اصلي: احتمالات و آمار كاربردي- دكتر دلاور- انتشارات رشد، مباني نظري و عملي پژوهش- دكتر دلاور- انتشارات رشد يا روش تحقيق در روان‌شناسي و علوم تربيتي دكتر دلاور- نشر ويرايش، روش تحقيق در علوم رفتاري- دكتر سرمد، بازرگان و حجازي-  انتشارات آگاه 

منابع تكميلي: روش‌هاي آماري در علوم رفتاري- دكتر حسن پاشا شريفي و دكتر جعفر نجفي زند. انتشارات سخن، روش‌هاي تحقيق در علوم رفتاري- دكتر حسن پاشا شريفي و نسترن شريفي- انتشارات سخن، روش تحقيق در علوم رفتاري- رمضان حسن زاده

نكته: مباني آمار و روش تحقيق در تمامي كتاب‌ها يكسان است و در صورتي كه فرصت چنداني نداريد مطالعه ي ساير منابع در دسترس مي‌تواند تا حد زيادي به شما كمك نمايد.

روان‌شناسي شخصيت:

         نظريه‌هاي شخصيت- شولتز- ترجمه‌ي سيد محمدي- نشر ويرايش

         نظريه‌هاي شخصيت- دكتر سياسي- انتشارات دانشگاه تهران

         نظريه‌هاي روان‌درماني پروچاسكا- ترجمه سيد محمدي- انتشارات رشد

اصول و فنون راهنمايي در مشاوره:

منابع اصلي: فنون و روش‌هاي مشاوره (دكتر شفيع‌آبادي)، مشاوره شغلي و حرفه‌اي (دكتر شفيع‌آبادي)، تكنيك‌هاي خرد در مصاحبه مشاوره‌اي. ديويد گلدارد، ترجمه سيمين حسينيان.

منابع تكميلي: اصول راهنمايي و مشاوره سيد احمد احمدي. منبع دانشگاه آزاد: اصول راهنمايي و مشاوره حسيني بيرجندي – اصول و فنون مشاوره در آموزش و پرورش يوسف اردبيلي.

نظريه‌هاي مشاوره و روان‌درماني:

منابع اصلي: نظريه روان درماني دكتر شفيع‌آبادي و دكتر ناصري، نظريه‌هاي مشاوره لوئيس شيلينگ ترجمه خديجه آرين.

منابع تكميلي: نظريه‌هاي مشاوره و روان درماني حوريه بانو رحيميان، نظريه‌هاي روان‌درماني پروچاسكا ترجمه سيد محمدي

مقدمات مشاوره و راهنمايي:

منابع اصلي: مقدمات راهنمايي و مشاوره دكتر شفيع‌آبادي (انتشارات پيام‌نور)، پويايي گروه و مشاوره گروهي دكتر شفيع‌آبادي،  مشاوره تحصيلي و شغلي دكتر شفيع‌آبادي.

منابع تكميلي: خانواده درماني مينو چين ترجمه دكتر ثنايي، خانواده درماني دكتر تبريزي

كاربرد آزمون‌ها

       منابع اصلي:

           آزمون‌هاي رواني- دكتر بهرامي- انتشارات دانشگاه علامه طباطبايي

          آزمون‌هاي فرافكن- دكتر بهرامي

           راهنماي سنجش رواني مارنات. جلد 1 و 2 . ترجمه ي دكتر شريفي- انتشارات رشد.

       منابع تكميلي:

           نظريه‌هاي هوش و شخصيت- دكتر شريفي

           اصول روان‌سنجي و روان‌آزمايي- دكتر شريفي- انتشارات رشد

           آزمون‌هاي رواني- دكتر گنجي

روان‌شناسي رشد:

منابع اصلي: روان‌شناسي ژنتيك- دكتر منصور- انتشارات سمت، روان‌شناسي رشد- برك- ترجمه ي سيد محمدي- جلد 1 و 2– نشر ارسباران، روانشناسي رشد احدي و بني جمالي

منابع تكميلي: روان‌شناسي رشد. دكتر سوسن سيف. دكتر جميله كديور و همكاران (جمعي از مولفان) – انتشارات سمت

روان‌شناسي رشد نوجواني و جواني- دكتر احدي و نيكچهر محسني، پيشگامان روان‌شناسي رشد- دكتر فربد فدايي، روان‌شناسي رشد- زندن- ترجمه دكتر گنجي- انتشارات بعثت، روان‌شناسي نوجواني و جواني- دكتر احدي و جمهري- انتشارات ققنوس

روان‌شناسي عمومي:

      منابع اصلي: زمينه‌‌ي روان‌شناسي- سانتراك – انتشارات رسا، زمينه‌ي روان‌شناسي- اتكينسون، اتكينسون و هيلگارد، جلد 1 و 2 . انشارات رشد

      منابع تكميلي: زمينه‌ي روان‌شناسي دكتر محمد پارسا

زبان تخصصي:

         انتشارات سمت 1- English for students of educational technology. Mansur Koosha

انتشارات سمت  2- English For students of  educational administration - Mansur Koosha

انتشارات سمت 3- Reading in psychology . kianoosh Hashemian.

زبان عمومي:  1- گرامر  زبان عمومي كليه رشته‌هاي كارشناسي ارشد، تأليف وحيد عسگري، انتشارات: كانون فرهنگي آموزش.  2- لغت: 504 absolutely essntial words , TOFEL flash (vocabulary)      3- درك مطلب : TOFEL flash (Reading) ،-زبان انگليسي عمومي 2(درك مطلب)، انتشارات كانون فرهنگي آموزش .

گرایش علوم تربیتی ضرایب: زبان ۲- روانشناسی تربیتی ۳-آمار و روش تحقیق ۲- روان شناسی رشد ۲- عمومی ۲- شخصیت ۲-

گرایش مشاوره : زبان ۳- نظریه های مشاوره ۳- شخصیت ۲- آمار و روش تحقیق ۲- مبانی مشاوره ۳- روش ها و فنون مشاوره ۳- کاربرد آزمون ها ۲-

گرایش کودکان استثنایی : زبان ۲- روان شناسی تربیتی ۲- آمار و روش تحقیق ۲- سنجش و اندازه گیری ۲- رشد ۲- عمومی ۲- کودکان استثنایی ۳- آموزش و پرورش کودکان استثنایی ۳-

موفق باشید

 


موضوعات مرتبط: مقالات روانشناسی

تاريخ : شنبه 1388/04/27 | 20:30 | نویسنده : راشین |
نقش رویکرد سیستمی در خانواده درمانی
درمان های شناختی نیز از تیررس نظریه پردازان سیستمی خانواده درمانی دور نمانده است و ایشان درمان های شناختی نگر را نیز با این استدلال که سازمان شناختی افراد به شکل فردی ساخته نمی شود بلکه در ارتباط با دیگران شکل می گیرد ، زیر سوال می برند.


تولد خانواده درمانی

با ظهور درمان های گروهی به وسیله اسلوسن (2) و مورنو (3) و شکل گیری یک نظام گروهی نگر در رابطه با مشکلات انسانی و قرار دادن انسان در محیط و بررسی وی در این فضا راه را برای پیدایش خانواده درمانی باز کرد. البته ناگفته نماند که صدمات وسیع و عمیق جنگ های جهانی و عدم کارایی درمان های فردی و لزوم استفاده
از درمان های گروهی اثر غیر قابل انکاری در ظهور درمان های گروهی و پس از آن زوج درمانی داشت.
زوج درمانی و در نظر گرفتن دو انسان به عنوان یک واحد ، قدم بزرگی بود در تغییر نگرش و تفکر در رویکرد های روان درمانی ؛ اما هنوز کامل نبود و منظومه کامل خانواده شامل پدر ، مادر ، خواهران و برادران و پدر بزرگ و مادر بزرگ را در بر نمی گرفت.

اسکیزوفرنی چاشنی تغییرات بزرگ

زمانی که باتسون(4) مطرح کرد خانواده و حلقه های ارتباطی افراد خانواده در بروز و تشدید علایم اسکیزوفرنی در یکی از اعضای خانواده موثر است ، توجه همگان بیش از پیش به اهمیت خانواده در اختلالات حاد روانی جلب شد. ویرجینیا ستیر بعد از باتسون و پیروانش ، جی هی لی (5) و جان ویکلند (6) به تحقیقات گسترده ای در این زمینه پرداخته است. بحث پیرامون نقش خانواده در اسکیزوفرنی هنوز هم در جریان است و محققان بعد از باتسون به نحوه تأثیر خانواده در بروز و تشدید بیماری بیشتر پرداخته اند.
آنچه در این بحث مد نظر ماست ذکر تاریخچه درمان های سیستمی نیست. اما لازم به ذکر است که شکل گیری این دیدگاه که همه افراد خانواده بر هم موثرند و حتی کوچکترین اتفاقات در درون خانواده می تواند در روندی پیچیده بر نقش ها ، کارکردها ، ارزش ها و در نهایت بر رفتار و دیدگاه های همه اعضای خانواده تأثیر می گذارد.
این سیستم خانوادگی که ما درباره آن صحبت می کنیم در تـئوری از مرزهای خانواده فراتر می رود و اتفاقات تاریخی و تحولات اجتماعی را هم در بر می گیرد . به عبارت دیگر خانواده یک سیستم باز است که ناگزیر از تعامل با سایر سیستم های اجتماعی می باشد.
در تمام رویکرد های سیستمی روابط علی و معلولی مردود شمرده می شوند . یک نوع رابطه تعاملی چرخه ای و دو سویه که ابتدا و انتهای آن معلوم نیست ، وجود دارد.

آیا رویکرد سیستمی حرف آخر را می زند ؟

اگر جواب ما به این سوال مثبت باشد پس تأیید کرده ایم که تمام دشواری ها را حل کرده ایم و به نهایت پیشرفت علمی رسیده ایم ! اما نه تنها رویکرد سیستمی آخرین حرف را نزده است بلکه در مواردی مراجعان را به درمان های فردی هم توصیه می نماید.
واضح است که مشکلات همه افراد در ریزش ساختار خانوادگی مینوچین یا در فروپاشی سلسله مراتب خانوادگی جی هی لی خلاصه نمی شود. همه افراد از این مشکلات تعریف شده در رویکرد سیستمی رنج نمی برند. به عنوان مثال فردی را در نظر بگیرید که در تعارض انگیزه جاودانگی و واقعیت میرایی قرار دارد و روانشناسان وجودی و انسان گرا بهتر می توانند مشکل وی را حل کنند.

نکته مهم دیگر که دیدگاه سیستمی درباره آن مسکوت مانده است بحث تقسیم اقتدار در خانواده است. به عبارتی این دیدگاه بیان می دارد که بین انسان و محیط رابطه تعاملی وجود دارد ولی مشخص نمی کند که محیط ، دلیل تغییرات است یا از شرایط ایجاد تغییر.
نکته مهم بعدی که دیدگاه سیستمی خیلی کم به آن پرداخته است صحبت درباره ماهیت انسان است یا در حقیقت همان ? خود انسان ? . چیزی که روانشناسان وجودی و معنا درمان گران و در رأس آنها ویکتور فرانکل زیاد بدان پرداخته اند :
? دلایل بسیاری وجود دارد که انسان باشیم تا میدان جنگ ادعاهای نهاد ، خود و فراخود . زمینه بیشتری وجود دارد که انسان باشیم تا پیاده شطرنج و آلت دست فرایند های شرطی و یا غرایز. از این آدم های عامی می توانیم بیاموزیم که انسان بودن یعنی مواجهه مداوم با موقعیت هایی که هر کدام یک شانس برای انجام یک مبارزه اند و به ما فرصت می دهند تا با روبرو شدن با مبارزات معنای مبارزه خویش را تحقق بخشیم. هر موقعتی دعوتی است به اینکه نخست گوش فرا دهیم و سپس پاسخ دهیم.?

درست است که دیدگاه سیستمی با کار روی سلسله مراتب و ساختار خانواده مشکل را حل و سیستم ( خانواده ) را حفظ می کند و از این طریق با دیدگاهی محافظه کارانه نظام اجتماعی را حفظ می نماید ، ولی گاه مشکل عضو خانواده را که مثلا تهی بودن از معنای زندگی است ، بی پاسخ و بدون توجه باقی می گذارد.

پس در نهایت باید اینگونه نتیجه گیری کنیم که اعتقاد صرف به رویکرد فردی و رد رویکرد های سیستمی و در مقابل تعصب بر رویکرد های سیستمی و رها کردن رویکرد های فردی هر دو از وسعت دیدگاه و توان درمانی ما می کاهند. بهتر آن است که این دو رویکرد در کنار هم و در احترام متقابل محدوده و مرزهای خویش را بشناسند و در مواقع لزوم روانشناسان با تلفیق این دو رویکرد به نتیجه درمانی بهتر و کامل تری بیاندیشند.

1- Virginia Satir
2- Slowsen
3- Moreno
4- Gregory Bateson
5- Jay Haley
6- John Weakland 
  
منبع : مشاوره خانواده ، ادی استریت، مصطفی تبریزی و علی علوی نیا ، انتشارات فراروان


موضوعات مرتبط: روان شناسی شناختی ، روان شناسی خانواده

تاريخ : شنبه 1388/04/27 | 20:10 | نویسنده : راشین |

ماهیت انسان از دید فروید

فروید ماهیت انسان را به شیوه خاصی عنوان می‌کند به نظر او انسان ذاتا نه خوب است و نه بد. بلکه از نظر اخلاقی خنثی است. فروید انسان را ماحصل نهایی رشد تدریجی (تکامل) می‌داند. به اعتقاد او انسان از هر نظر در حکم یک ماشین فیزیولوژیک است که در آن کششها و انگیزشهای ارگانیزم بیولوژیک به صورت فرایندهای فکری ، آرزو و سوائق عاطفی ظاهر می‌شوند. بدی و شرارت انسان زمانی ظاهر می‌شود که عمل منطقی انسان زیر نفوذ کششهای غریزی قرار می‌گیرد، بدون آنکه انسان این کششها را بشناسد و یا درصدد کنترل آنها برآید. فروید وجود اراده و آزادی انسان را نفی می‌کند و او را تابع عوامل جبری یا محدودیتهای اجتماعی می‌داند.

از نظر روانکاوی انسان تابع اصل جبر روانی است. انسان موجودی تلقی می‌شود که بوسیله نیروهای غریزی ناخودآگاه بر منطق  او تسلط می‌یابند هدایت می‌شود. این نیروها را می‌توان به سطح آگاهی آورد و تحت کنترل قرار داد. از این دیدگاه آگاهی باعث آزادی می‌شود و جهل انسان را به بردگی می‌کشد. از این رو تسلط اصل جبر روانی زمانی کاهش می‌یابد که خودآگاهی انسان افزایش یابد. هر چه دانش فرد از خودش بیشتر باشد احتمال اینکه عقلانی‌تر عمل کند بیشتر می‌شود. فروید از بین نیروهای غریزی تاکید بسیار زیادی روی غریزه جنسی  دارد.

ماهیت انسان از دید دیگر روانکاوان

آدلر به انسان و امور او دیدی کلی‌نگر ، غایت انگار و اجتماعی دارد. او انسان را موجودی خلاق ، انتخابگر ، اجتماعی ، مسئول و در حال شدن می‌داند که نه خوب است و نه بد. ماهیتش در جامعه شکل می‌گیرد و تکامل او در واقعیت بخشیدن به خویش است. یونگ با عقیده فروید مبتنی بر مرکزیت سکس مخالفت کرده و ابراز عقیده کرد که انسانها همان قدری که بوسیله اهداف ، آرزوها و امیال دیگرشان هدایت می‌شوند بوسیله تمایلات جنسی نیز برانگیخته می‌شوند. از نظر یونگ فضیلت خود بودن، تلاش برای رشد و خود شکوفایی خلاق از ویژگیهای اصلی انسان است. بطور کلی یونگ در نظریات خود جهت گیری انسان دوستانه‌ای را دنبال می‌کند. روانکاوان دیگر مثل اریکسون ، کارن هورنای ، اریکزدم و ... بیشتر ماهیت اجتماعی انسان را مورد تاکید قرار داده‌اند.

ماهیت انسان از دیدگاه انسان گرایی

از دیدگاه انسان گرایان انسان دارای ماهیت خوب و ارزشمندی است. بر اساس عقیده راجرز انسان اصولا منطقی ، اجتماعی ، پیش رونده و واقع بین است. وی موجودی سازنده و قابل اعتماد است که می‌تواند خودش نیازهایش را منظم و متعادل کند. مازلو سلسله مراتب این نیازها را مطرح می‌کند و معتقد است انسان می‌تواند با برآورده کردن نیازهای خود در هر یک از طبقات به مرحله نهایی که تحت عنوان خود شکوفایی مشخص می‌شود برسد. انسان در این مرحله انسانی با کارکرد کامل شناخته می‌شود. یعنی فردی که توانسته است که تمام ظرفیتهای وجودی خویش را آشکار سازد. از این دیدگاه انسان ذاتا تمایل به رشد یا تحقق بخشیدن به خویش دارد. ارگانیزم نه تنها سعی می‌کند که خود را حفظ کند بلکه می‌کوشد که خویش را در جهت تمامیت وحدت کمال و خود مختاری سوق دهد. این دیدگاه ، نگرشی خوش بینانه به انسان دارد.

ماهیت انسان از دیدگاه رفتار گرایان

در نظر رفتارگرایان انسان ذاتا نه خوب است و نه بد ، بلکه یک ارگانیزم تجربه گرا است که استعداد بالقوه‌ای برای همه نوع رفتار دارد. به اعتقاد این گروه انسان در بدو تولد همانند صفحه سفیدی است که هیچ چیزی بر آن نوشته نشده است. او به منزله یک موجود واکنشگر به حساب می‌آید که در قبال  محرکهای محیطی  پاسخ می‌دهد. رفتار او پاسخی به تحریک است که قسمت اعظم این تحریک بیرونی است ولی تا حدودی هم درونی است. او رفتاری قانونمند و پیچیده دارد که به شدت تحت تاثیر محیط قرار دارد و اصولا انسان تا حدود زیادی ماحصل محیطش است.

رفتارگرایان مفهوم اراده آزاد را مطلقا انکار می‌کنند و اعتقاد ندارند که فرد می‌تواند به شیوه‌ای رفتار کند که به حوادث پیشین وابسته نباشد. انسان را موجودی می‌دانند که بر اساس شرطی شدنش زندگی می‌کند نه براساس عقایدش. او موجودی است که خودش را کنترل نمی‌کند بلکه بوسیله عاداتش کنترل می‌شود. به نظر آنها انسانهای خوب نیز مانند اتومبیلهای خوب باید تولید شوند و کار مهندسان رفتار و رفتار درمانگران آن است که افراد خوب بوجود بیاورند. به نظر آنها تمام ویژگیهای خوب و بد انسان حاصل محیط است.

ماهیت انسان از دیدگاه روانشناسی گشتالت

از نظر صاحبنظران گشتالتی انسان از نظر عملی ماهیتی تعاملی و از نظر  اخلاق  ، طبیعتی خنثی دارد. در این دیدگاه انسان به منزله یک ارگانیزم و یک کل است که نیاز شدیدی به محیط و تعامل با آن دارد. انسان کلا یک موجود احساس کننده ، تفکر کننده و عامل است که از لحاظ اخلاق نه خوب است و نه بد. روانشناسان گشتالتی به ذاتی بودن نیاز انسان به سازمان و وحدت تجربه ادراکی معتقدند. انسان تمایل دارد تا در جهت چیزهای کل و یا هیات‌های خوب حرکت کند تا از تنشهای خود بکاهد و کلیت خود را به ظهور برساند.

تمایل اساسی انسان تلاش برای کسب تعادل به عنوان یک ارگانیزم است. ارگانیزم انسان یک واکنش کننده یا دریافت کننده منفعل و فعل پذیر نیست. یک ادراک کننده و سازمان دهنده فعال است که بر طبق نیاز و علاقه خودش اجزای جهان مطلق را انتخاب می‌کند و دنیای خودش را از دنیای عینی بوجود می‌آورد. چون ارگانیزم موجودی خود کفا نیست پیوسته با محیط خود در تعامل است تا به نیازها و علائق خود جامه عمل بپوشاند.

ماهیت انسان از دیدگاه اسلام

بر اساس دیدگاه اسلام انسان بر اساس فطرت الهی خلق شده است. قرآن کریم در این باره می‌فرماید: حقگرایانه روی به این آور ، ملازم سرشت و فطرتی باشید که خداوند مردم را بر آن سرشته است (آری این آفرینش خداوند است) و آفرینش خدای را دگرگونی نیست. (روم،30). از دیدگاه اسلام ، انسان در جنبه‌های شناختی و قلبی (عاطفی) خصوصیات فطری دارد. انسان در بعد شناختی برخی چیزها را که البته زیاد نیست بوسیله فطرت خود دریافته است. اصول تفکر انسان که در همه مشترک است فطری است و فروع و شاخه‌های آن اکتسابی. زیرا انسان در دانستن اصول تفکر نیازمند به مقدمات و قیاس کردن یا نتیجه گرفتن نیست. یعنی ساختمان فکری او به گونه‌ای است که آن مسائل وقتی عرضه می‌شود نیاز به استدلال و برهان ندارد و قابل فهم است. بر اساس فطرت خویش انسان حقیقت جو است. نیاز دارد به اینکه حقیقت چیزها ، امور و جهان را آنچنان که هست دریابد. همان چیزی که حس کنجکاوی یا انگیزه اکتشاف در روانشناسی  نامیده می‌شود. انسان به فضائل اخلاقی   و نیکیها گرایش دارد.

این قبیل مسائل برای او منفعت مادی ندارند بلکه تنها به دلیل فضیلتی که دارند برای او ارزشمندند مثل گرایش به پاکی ، صداقت و غیره. بر این اساس انسان موجودی خیرجو است. علاوه بر این انسان موجودی زیبا پسند است. گرایش به زیباییها دارد و زیبایی و جمال برای او یک موضوع اصلی و مستقل از سایر امور است. گرایش به خلاقیت و ابتکار بطور فطری در ذات او وجود دارد. علاوه بر اینکه مقداری از نیازهای زندگی مادی او را تامین می‌کند. از سوی دیگر عشق و پرستش  گرایش مخصوص انسان است که با انسانیت او پیوند قطع ناپذیر دارد. فطرت انسان فنای عاشق را در راه معشوق یک افتخار می‌داند.

مقایسه نظرگاههای مختلف روانشناسی و اسلام در مورد ماهیت انسان

اسلدر مورد ماهیت انسان و خوب یا بد بودن او دیدگاه کلی‌تری را ارائه می‌دهد و یکسویگی برخی مکاتب انسانی را ندارد. در این دیدگاه انسان دارای قدرت اراده و تواناییهایی است. و برخلاف روانکاوی وجود اراده و آزادی انسان  را نفی نمی‌کند و او را تابع عوامل جبری یا محدودیتهای اجتماعی نمی‌داند و هچون رفتار گرایان او را تحت کنترل عادات خویش نمی‌داند. با این حال او کاملا مستقل از عوامل دیگر عمل نمی‌کند که بتواند همچون نظر انسان گرایان در ارضای نیازهایش مستقل و خود مختار عمل کند. هر یک از دیدگاههای روانشناختی در مورد ماهیت انسان گاه به برخی مفاهیم اسلام و نظریات او در این مورد نزدیک و گاه از آن دور می‌شوند. به هر حال هر یک از آنها نظریات انسانی هستند که توسط خود انسان در مورد ماهیت انسان مطرح شده‌اند. چنین نظریاتی مسلما نیاز به تجدد نظر و تکامل خواهند داشت.
موضوعات مرتبط: روان شناسی شناختی ، روانشناسی انسانگرایی ، روان شناسی گشتالت

تاريخ : شنبه 1388/04/27 | 20:6 | نویسنده : راشین |
 ضرورت نیاز به نظریات روان درمانی

هر روان درمانگری در کار خود خواه ناخواه از نظریه خاصی پیروی می‌کند، بطوری که گفته می‌شود استفاده از نظریه‌های علمی در روان درمانی بکار درمان و فرآیند تغییر رفتار و بهبود مشکلات سرعت می‌بخشد و از هدر رفتن نیروها جلوگیری می‌کند. هر مشاور و روان درمانگری باید سرانجام به نقطه نظری متوسل شود. کسب چنین نقطه نظری ممکن است سالها به طول بیانجامد و مستلزم زحمات فراوان باشد.

روان درمانگر علاوه بر دانستن نظریات موجود درباره ساخت شخصیت و تغییر رفتار ، باید پیش فرضهای خودش را درباره ماهیت انسان و فرآیند علم یافتن بداند و نیز به ارزشها و دیدگاههای خودش درباره زندگی خوب و الگوی شخصی که نقشش را کامل ایفا می‌کند، آگاه باشد. وی از طریق این آگاهیها نظام واحدی برای خود بوجود می‌آورد که در موقعیت خاص او بکارگیری آن برایش راحت‌تر و موثرتر است. بطور کلی پایه و اساس کاربرد علمی روان درمانی و مشاوره همان نظریه‌ای است که بر اساس تجارب مشاوره‌ای و مطالعات تجربی تدوین شده است. بر این اساس روان درمانگری موفق‌تر و کارآمدتر است که هم از نظریات علمی معتبر آگاهی دارد و هم در بکار بستن آنها تجربه کسب کرده است.

انواع نظریات روان درمانی

نظریات متعددی در روان درمانی ارائه گردیده است که بین آنها تفاوتهایی از لحاظ این که چه اعتقادی نسبت به شخصیت ، ماهیت انسان و مفهوم اضطراب و بیماری روانی دارند، دیده می‌شود و بر اساس این مفاهیم بنیادی در فرآیند روان درمانی ، شیوه‌ها ، اصول و تکنیکهای مختلفی نیز ارائه می‌کنند. مهمترین نظریات روان درمانی به قرار زیر است:

روانکاوی

این نظریه درمانی مبتنی بر دیدگاه « فروید » می‌باشد. منظور از آن شناخت سطح روانی نیست، بلکه هدف آن است که انگیزه‌های درونی و عمقی رفتار و اختلالات روانی را شناسایی کنیم و پس از تجزیه و تحلیل ، مراجع را در غلبه بر آنها یاری دهیم. از طرفی روانکاوی سعی بر این است که امیال واپس زده شده را ردیابی کرده، نوع کشمکشها را مشخص کرد و سپس به بیمار یاری داد تا بر آنها غلبه کند.

نظریه روان شناسی فردی آدلر

چون در نظر « آدلر » فرد روان نژند و مضطرب ، فردی مایوس است و خود را حقیر می‌بیند، از هدفهای عمده درمان آن است که یاس را در فرد از بین ببریم، به او توان و شهامت خطر کردن و عمل را برای نیل به هدفهایش بدهیم و به او کمک کنیم تا فردی بشاش و جذاب شود. فرآیند درمان در روان شناسی فردی آدلر عبارت است از ایجاد رابطه حسنه و حفظ آن در طول درمان ، برملا کردن هدفهای بیمار و شیوه زندگی او و چگونگی تاثیر هدفها بر شیوه زندگی ، ایجاد بصیرت از طریق تعبیر و تفسیرهای ضروری و بالاخره بازآموزی و دادن جهت گیری مجدد به مراجع.

نظریه درمان عقلانی _ عاطفی الیس

درمان عقلانی _ عاطفی « آلبرت الیس » ، یک شیوه جامع درمان است که مشکل فرد را از سه دیدگاه شناختی ، عاطفی و رفتاری مورد امعان نظر و حمله قرار می‌دهد و سعی می‌کند که با ایجاد شناخت مطلوبی در فرد ، اثرات مثبت و منطقی عاطفی و رفتاری در او ایجاد شود. پس از خاتمه درمان انتظار می‌رود که فرد عقاید غیر منطقی و غیر عقلانی خود را رها کند و به سوی تفکر منطقی و عقلانی روی آورد.

نظریه درمان مراجع _ محوری راجرز

روان درمانی در این نظریه ، رها کردن استعدادهایی است که از قبل در فردی که بالقوه مستعد و تواناست، وجود دارد. مهمترین هدف فرآیند درمان ، افزایش خودآگاهی و نیل به خود شناسی است. بطوری که فرد با خصوصیات خود به منزله یک انسان یگانه و منحصر به فرد بیشتر آشنا شود. برای رسیدن به این هدف باید شرایط ارزشی کاهش یابد و تئجه و احترام غیر شرطی فرد به خودش افزایش یابد.

گشتالت درمانی پرلز

این نظریه شیوه‌ای از درمان است که بر افکار و احساساتی که فرد در زمان و مکان بلاخص (اینجا و اکنون) تجربه می‌کند، تمرکز دارد. اضطراب انسان در نظر « پرلز » زاده شکاف میان حال و آینده است و انسان بدان دلیل مضطرب می‌شود که وضعیت موجود را رها می‌کند و درباره آینده و نقشهای احتمالی‌اش به تفکر می‌پردازد. از این رو هدف درمان آن است که شکافها و خلا موجود در زندگی فرد که همان امور ناتمام و گریز از حال است، شناخته شوند و به فرد کمک شود تا از راه تماس ، آگاهی و تجربه این شکاف را پر کند و به ایجاد تعامل ، وحدت و تحقق نفس نایل آید.

نظریه درمان مبتنی بر تحلیل ارتباط محاوره‌ای برن

شیوه « برن » در درمان روشی عقلانی است که فرد را در تجزیه و تحلیل و درک رفتار خویش و همچنین در کسب آگاهی و قبول مسئولیت با توجه به آنچه که در زمان حال اتفاق می‌افتد، یاری می‌دهد. هدف این نظام درمانی آن است که حالت من بالغ را از خواستها و تاثیرات نامطلوب و مخرب حالات من کودکی و من والدینی آزاد کند و بدان وسیله تغییرات رفتاری مطلوب را در فرد بوجود آورد.

نظریه واقعیت درمانی گلاسر

واقعیت درمانی شیوه‌ای است مبتنی بر عقل سلیم و درگیری عاطفی. اساس این نظریه بر چگونگی هویت و تشکیل و تغییر آن قرار دارد و هدف اصلی روان درمانی مبتنی بر آن نیز همانا تغییر هویت ناموفق و ایجاد رفتار مسئولانه در فرد است. چرا که انسان به این دلیل با اضطراب و ناراحتی مواجه می‌شود که رفتار غیر مسئولانه‌ای دارد.

نظریه رفتار درمانی

این شیوه درمانی از تکنیکها و اصول مربوط به نظریه رفتارگرایی و یادگیری برای کاهش یا تغییر رفتارهای نامطلوب استفاده می‌کند. این تکنیکها بسیار متنوع هستند که مهمترین آنها حساسیت زدایی منظم ، آموزش شیوه ابراز وجود ، متوقف کردن فکر ، انزجار درمانی و ... است.
موضوعات مرتبط: روانشناسی انسانگرایی

تاريخ : شنبه 1388/04/27 | 19:55 | نویسنده : راشین |

تاریخچه رفتار درمانی

اگر بخواهیم تاریخچه رفتار درمانی را از لحاظ تاکیدی که بر رفتار و اصلاح آن می‌گذارد، بررسی کنیم، می‌توان گفت که این شیوه درمان به قدمت پیدایش تمدن است و اولین تلاشهایی که انسانها برای هدایت افراد همنوع خود و بهبود رفتار آنان انجام داده‌اند، نقطه آغازین آن است. اما به لحاظ علمی می‌توان گفت که رفتار درمانی به دنبال مکتب روانشناسی رفتارگرا بوجود آمده است و در واقع اصول و قوانین این مکتب روان شناسی کاربرد درمانی دارد.

بر این اساس در تاریخچه رفتار درمانی دو دیدگاه عمده شرطی کردن فعال و شرطی کلاسیک پایه و اساس رفتار درمانی است. دیدگاه کلاسیک بیشتر بر یادگیریهای عاطفی تاکید دارد و کاربرد آن در روان درمانی اصطلاحا رفتار درمانی نامیده می‌شود. افرادی چون ولپه ، گلدشتاین ، لازاروس و سالتر از جمله کسانی هستند که در درمان بیشتر از اصول شرطی کردن کلاسیک استفاده کرده‌اند. از سوی دیگر کاربرد شرطی کردن فعال در روان درمانی را تغییر رفتار می‌نامند که افرادی نظیر بندورا ، لیندزلی و رابرت میگر از جمله کسانی هستند که از اصول شرطی کردن فعال برای تغییر رفتار استفاده کرده‌اند.

علاوه بر این دو دیدگاه نظریه یادگیری اجتماعی و یا یادگیریهای مبتنی بر مشاهده ، بخش مهم دیگری را در سابقه رفتار درمانی اشغال می‌کند. در این دیدگاه تقلید یا الگوسازی بخش عمده‌ای از رشد و تکوین شخصیت است و تعدادی از تکنیکهای رفتار درمانی بر اصول این نوع یادگیری استوارند. از سوی دیگر چون رفتار درمانی کاربرد نظریات  روانشناسان یادگیری است، در درمان علاوه بر سه رشته فکری فوق از دیگر نظریات متعدد یادگیری نظیر تئوری هال ، تولمن و ... نیز در درمان تاثیر پذیرفته است.

مفاهیم بنیادی نظریه رفتار درمانی

شخصیت

رفتار درمانگران توجه چندانی به ارائه نظریه‌ای در زمینه شخصیت نداشته‌اند. آنان در درجه اول این فرض را پذیرفته‌اند که اکثر رفتارهای انسان آموخته شده است و بنابراین می‌توان با استفاده از اصول یادگیری ، رفتارها را تعدیل کرد یا کلا تغییر داد.

ماهیت انسان

در نظر رفتارگرایان و رفتار درمانگران ، انسان ذاتا نه خوب است و نه بد، بلکه یک ارگانیزم تجزیه گراست که استعداد بالقوه‌ای برای همه نوع رفتار دارد.

مفهوم اضطراب و بیماری روانی

رفتار درمانگران ، اضطراب را واکنشی می‌دانند که بر اساس قوانین یادگیری قابل توجیه است. در دیدگاه آنها بسیاری از حالات غیر عادی روانی ، پاسخهای شرطی هستند که به نحوی تقویت می‌شوند و ادامه می‌یابند.

هدف و انتظار از رفتار درمانی

رفتار درمانی کاربرد اصول تجربی یادگیری برای تغییر رفتار ناسازگار و نامطلوب است. از این رو رفتار درمانگران دقیقا با این مساله مواجهند که مراجع چگونه فرا گرفته است، یا فرا می‌گیرد؟ چه عواملی یادگیری او را تقویت می‌کنند و تداوم می‌بخشند؟ و چگونه می‌توان فرایند یادگیری او را تغییر داد، تا چیزهای بهتری را جایگزین رفتارهای نامطلوب خویش کند؟ هدف اصلی درمان آن است که ارتباطهای نامطلوب میان محرک و پاسخ به نحو مطلوبی تغییر یابند. انتظار از رفتار درمانی ، در واقع تغییر رفتار نامطلوب است.

مراحل رفتار درمانی

در شیوه‌های رفتاردرمانی مراحل مشخصی طی می‌شود:

  1. شناسایی رفتاری که باید دگرگون شود.
  2. بررسی و شناسایی شرائطی که رفتار را موجب شده‌اند.
  3. شناخت عواملی که به نوعی موجبات ابقا و ادامه رفتار را فراهم می‌آورند.
  4. تهیه و ارائه برنامه‌هایی به منظور دگرگون سازی و نیز یادگیری رفتارهای جدید.

تکنیکهای رفتار درمانی

تکنیکهایی که روان درمانگر در فرایند رفتار درمانی از آنها استفاده می‌کند، عمدتا بر اصول و قوانین نظریات شرطی فعال و کلاسیک و یادگیریهای اجتماعی مبتنی هستند و در مواردی ممکن است از اصول نظریات یادگیری دیگر نیز استفاده شود. اهم تکنیکهای رفتار درمانی به قرار زیر است:

  1. شرطی کردن : در این تکنیک رفتار درمانگر به تقویت رفتارهای مطلوب می‌پردازد.
  2. خاموش کردن یا حذف رفتار : عبارت است از تضعیف تدریجی و یا حذف یک رفتار که از راه عدم تقویت آن صورت می‌گیرد.
  3. آموزش شیوه متوقف کردن فکر : در این تکنیک به مراجع آموزش داده می‌شود، با استفاده از یک محرک قوی ، مثل داد زدن « متوقف کن » ، افکار اضطراب زا و مزاحم خود را متوقف کند.
  4. آموزش اظهار وجود : آموزش اظهار وجود تکنیکی است که برای رفع اضطرابهای حادث از روابط اجتماعی متقابل افراد بکار برده می‌شود. مثلا اضطراب ناشی از عدم توانایی فرد در ارائه عقایدش به دوستانش و یا دیگران ، با این تکنیک به خوبی از بین می‌رود.
  5. انزجار درمانی : این تکنیک همراه کردن یک محرک نامطبوع است، با رفتارهای ناسازگار و غیرعادی. در این تکنیک از محرکهای تنبیه کننده مثل داروها ، شوک الکتریکی ، تصاویر منزجر کننده و ... برای رفتارهایی مثل ترک عادت استفاده می‌شود.
  6. حساسیت زدایی منظم : این تکنیک که بسیار پرکاربرد است، روش ایجاد آرامش عمیق عضلانی به فرد آموزش داده می‌شود سلسله مراتبی از محرکات اضطراب‌زا از ضعیف تا شدید به فرد ارائه می‌شود و بعد از رفع اضطراب بعد از هر محرک و ایجاد آرامش ، محرکات بعدی ارائه می‌شوند.
  7. شکل دادن رفتار : در شکل دادن رفتار مشاور در صدد است تا رفتار مطلوبی را در مراجع ایجاد کند. برای این کار مشاور به تقویت رفتارهایی می‌پردازد که فقط شبیه رفتار مطلوب و مورد نظر است، اما در حال حاضر از خصائص رفتاری او نیستند. همین طور پاسخهایی که شباهت بیشتری با پاسخهای مطلوب دارند، تدریجا تقویت می‌شوند و پاسخهایی که کمتر شبیه هستند، بدون تقویت باقی می‌مانند. این رویه آنقدر ادامه می‌یابد، تا رفتار مورد نظر و دلخواه در فرد مراجع شکل بگیرد.
  8. الگوسازی : در این تکنیک رفتار درمانگر ، مراجع را با یک الگوی رفتاری مناسب مواجه می‌کند تا مراجع ، اعمال و رفتار الگوی مورد نظر را از راه تقلید بیاموزد. در این فرایند تقویت اعمال تقلید شده و تمرین و تکرار آنها به یادگیری خصیصه‌های رفتاری مورد نظر منجر می‌شود.
  9. ایفای نقش : در این تکنیک رفتار درمانگر ، مراجع را به ایفای نقش معینی ترغیب می‌کند تا نوعی بصیرت نسبت به رفتار خود کسب کند و سعی کند رفتار آن نقش را به خود بگیرد.


تاريخ : شنبه 1388/04/27 | 19:51 | نویسنده : راشین |

 

تاریخچه خانواده درمانی

تخصص و حرفه خانواده درمانی نسبتا جدید است و ظهور رسمی آن به دهه‌های 1940 ، 1950 و 1960 برمی‌گردد. در سال 1938 شورای ملی روابط خانوادگی شروع بکار کرد. در سال 1948 اولین اثر درباره زناشوئی درمانی توسط « بلامتیل من » منتشر شد و مطالعه خانواده‌های  اسکیزوفرنیک  توسط « لایمن » صورت گرفت.

در خلال سالهای 1950 تا 1959 « ناتان آکرمن » رویکرد روان تحلیلی را برای کار کردن با خانواده‌ها مطرح کرد و « بیتسون » مطالعه الگوهای ارتباط را در خانواده آغاز کرد و « کارل ویته » اولین کنفرانس را درباره خانواده درمانی در سی ایسلند ایالت جورجیا برگزار کرد. اولین نشریه در خانواده درمانی در سال 1961 منتشر شد و شبکه ساز خانواده درمانی در سال 1976 و انجمن خانواده درمانی (AFTA) در سال 1977 شروع به کار کرد.

در خلال سالهای 1980 تا 1989 شیوه‌های تحقیق در خانواده درمانی متداول شد و رهبران جدیدی در خانواده درمانی ظهور کردند که بسیاری از آنان زن بودند. از سال 1990 به بعد رشد عضویت متخصصان در انجمنهای خانواده درمانی چشمگیر شد. خانواده درمانی‌های متمرکز بر راه حل فراگیر شدند و بطور کلی جایگاه عمیق‌تری بین فنون درمانی حوزه روان شناسی پیدا کرد.

انواع نظریه‌های خانواده درمانی

رویکردهای نظری اصلی در حیطه خانواده درمانی عبارتند از: خانواده درمانی روان تحلیلی ، خانواده درمانی تجربیاتی ، خانواده درمانی شناختی رفتاری ، خانواده درمانی ساختی ، خانواده درمانی استراتژیک و خانواده درمانی متمرکز بر راه حل.

خانواده درمانی مبتنی بر روان تحلیلی

صاحبنظران اصلی آن ناتان آکرمن ، ویلیامسون ، لایمن واین و تئودور کیدز هستند که شیوه درمان آنها ریشه در نظریه فروید دارد. در این شیوه فرایندهای ناهشیار اعضای خانواده به یکدیگر مرتبط دانسته می‌شوند و اعتقاد بر این است که بایستی روی نیروهای ناهشیار که آسیب را بوجود آورده‌اند، کار کرد. نقش درمانگر یک معلم یا والد یا مفسر تجربه است. فنون درمانی عبارتند از: تحلیل رویا ، انتقال ، رویارویی ، تاریخچه زندگی ، تمرکز بر نقاط قوت.

خانواده درمانی تجربیاتی

نظریه پردازان عمده آن ویرجینیا سیتر ، کارل ویته کر ، فرد دوهل و ... هستند که معتقدند مشکلات خانواده از سرکوب احساسات ، خشکی و انعطاف ناپدیری ، فقدان آگاهی ، مرگ عاطفی و استفاده بیش از حد از مکانیزمهای دفاعی ریشه می‌گیرد.

در این رویکرد خانواده درمانگر تلاش می‌کند انعطاف پذیری ، صمیمیت ، عزت نفس ، پتانسیل برای تجربه را در خانواده افزایش دهد و از فنون مجسمه سازی ، صحنه آرایی خانوادگی ، شوخی ، مصاحبه با عروسکهای خانواده ، هنردرمانی خانواده ، بازی نقش ، بازسازی خانواده و ... استفاده می‌شود.

خانواده درمانی‌های رفتاری و شناختی _ رفتاری

نظریه پردازان عمده آن ویلیام مسترز ، ویرجنیا جانسون ، جوزف ولپه ، بندورا و ... هستند. این شیوه درمانی بر اساس نظریه‌های رفتاری و شناختی معتقد است، رفتار از طریق پیامدها ابقا یا حذف می‌شود. رفتارهای نامناسب را می‌توان اصلاح کرد. همینطور شناختهای غیر منطقی را می‌توان اصلاح کرده و در نتیجه در تعامدات و رفتارهای زوجی یا خانوادگی تغییر ایجاد کرد.

درمانگر نقش یک معلم و متخصص تقویت کننده رفتارهای مناسب را بازی می‌کند. در این رویکرد از فنون درمانی تقویت منفی ، تعمیم ، خاموش سازی ، اقتصاد پته‌ای ، گریز ذهنی ، عبارات مقابله‌ای منطقی ، سرمشق دهی و ... استفاده می‌شود.

خانواده درمانی ساختی

سالوادور مینوچین ، مونتالوو ، فیشمن ، روزمن و ... نظریه پردازان اصلی این شیوه از خانواده درمانی هستند که کارکرد خانواده را متضمن ساخت خانواده ، زیر منظومه‌ها و مرزها می‌دانند. درمانگران نقشه خانواده را بطور ذهنی ترسیم می‌کنند و در پیاده کردن ساخت مناسب خانواده تلاش می‌کنند و در واقع همچون کارگردان تئاتر عمل می‌کنند. فنون درمانی عبارتند از: بازسازی ، الحاق ، تشدید پیامها ، مرزسازی و ... .

خانواده درمانی‌های استراتژیک ، سیستمی و متمرکز بر راه حل

این سه رویکرد روش‌مدار و کوتاه مدت هستند که هر سه مرهون کار میلتون اریکسون می‌باشند و از میراث مشترکی برخوردارند. هدف ، شیوه کار و فنون مورد استفاده در این سه رویکرد مشابه یکدیگر است و از فنونی چون باز تعبیر ، کمرنگ کردن تعبیر و تفسیر ، تعیین تکالیف شاق ، تکیه بر فرایند سوالات حلقوی ، تمرکز روی راه حلهای فرضی ، تعیین کردن تشریفات و ... استفاده می‌شود.

از نظریه پردازان استراتژیک جی هی لی ، ریچارد فیش و از نظریه پردازان سیستمی بوسکلو ، کارل تام و از نظریه پردازان متمرکز بر راه حل ایمسوبرگ و دیویس را می‌توان نام برد.

خانواده‌های نیازمند خانواده درمانی

خانواده‌هایی که از فرایند خانواده درمانی بهره می‌برند، عبارتند از: خانواده‌های دارای عضو معتاد یا بیمار روانی و همچنین خانواده‌های دارای عضو مبتلا به اختلالات جسمی که به نحوی روی کارکرد خانواده تاثیر گذاشته است ، خانواده‌های طلاق گرفته ، ازدواج مجدد کرده ، فوت یکی از اعضا ، خانواده‌های دارای مشکلات اقتصادی ، فرهنگی و ... .

خانواده‌های دارای مشکل اغلب به صورت غیر مستقیم مثلا مشکلات تربیتی کودکان ، ناراحتی‌های روحی یکی از اعضا و یا تصمیم گیریها و کمک برای حل مشکلات سطحی‌تر به متخصصان مشاوره و روان شناسی مراجعه می‌کنند و در طول مشاوره‌های فردی نیاز به توجه به نقش خانواده در بروز مشکل شکل می‌گیرد و برحسب رویکرد درمانگر ، روند درمان تداوم می‌یابد
موضوعات مرتبط: روان شناسی خانواده

تاريخ : شنبه 1388/04/27 | 19:48 | نویسنده : راشین |

روان شناسی کودک (Child Psychology)

نگاه اجمالی

بدون شک یکی از مهمترین و موثرترین دوران زندگی آدمی دوران کودکی است. دورانی که در آن شخصیت (Personality) فرد پایه‌ریزی شده و شکل می‌گیرد. امروزه این حقیقت انکارناپذیر به اثبات رسیده است که کودکان در سنین پایین (طفولیت) فقط به توجه و مراقبت جسمانی نیاز ندارند، بلکه این توجه باید همه ابعاد وجودی آنها شامل رشد اجتماعی ، عاطفی ، شخصیتی و هوشی را دربر گیرد. این ابعاد عوامل تعیین کننده و اساسی یک انسان هستند که از دوران کودکی پایه‌گذاری و شکل می‌گیرند.

اهمیت روان شناسی کودک

روان شناسی کودک اهمیت خود را از کودک می‌گیرد، چرا که دوران کودکی انسان اهمیت فوق‌العاده‌ای دارد. شاید نگاهی به دوران کودکی انسان و توانائیهای نوزاد انسان در مقایسه با سایر موجودات اهمیت این دوران را آشکارتر ‌سازد. نوزاد انسان در میان سایر موجودات عالم طولانی‌ترین زمان را نیاز دارد که قابلیت‌ها و توانائیهای خود را پرورش و آشکار سازد. در واقع انسان حدود 18 سال اول زندگی خود را در حال رشد و تکامل در ابعاد مختلف است و این زمان طولانی و با‌ اهمیتی در زندگی انسان است.

از طرف دیگر ، نوزاد انسان با کمترین توانایی‌ها و امکانات (نظیر بازتابها) به دنیا می‌آید و به مراقبت زیاد و شدیدی نسبت به سایر موجودات نیاز دارد (برای مثال در نظر بگیرید که چگونه گوساله گاو پس از به دنیا آمدن روی پای خود می‌ایستد، ولی نوزاد انسان حتی نمی‌تواند سر خود را راست نگه دارد). ابن مراقبت توسط پدر و مادر در وهله اول و توسط اطرافیان و جامعه در وهله دوم اعمال می‌شود، ولی این مراقبت بدون آگاهی ، دانش و آموزش شیوه‌های فرزند‌پروری صحیح امکان ندارد و اهمیت روان شناسی کودک نیز از این دو موضوع (زمان طولانی رشد کودکی و شیوه‌های صحیح فرزند‌پروری) ناشی می‌شود.

اهداف روان شناسی کودک

روان شناسی کودک به عنوان یکی از زیر‌مجموعه‌های «روان شناسی رشد» با هدف نگاه دقیق و علمی به کودک و نیازهای او و یافتن شیوه‌های صحیح پرورشی و آموزشی کودک از اولین سالهای تاسیس روان شناسی علمی مورد توجه بوده است. (البته موضوع کودک و مسائل مربوط به او همیشه مورد توجه بوده است). در طول این سالها روان شناسان زیادی نظیر ژان پیاژه (Jean Piaget) ، استانلی هال (Stanley Hall) به مطالعه و تحقیق در مورد جنبه‌های مختلف رشد کودک پرداخته‌اند.

موضوعات مورد مطالعه در روان شناسی کودک

مطالعه در مورد جنبه‌های مختلف رشد کودک

رشد یک فرایند چند بعدی است. این رشد شامل رشد جسمی ، رشد زبانی ، رشد عاطفی ، رشد شناختی (Cognitive Development) ، رشد اجتماعی ، رشد اخلاقی و رشد شخصیتی است و توجه به مطالعه در مورد تمام این جنبه‌ها یکی از اهداف روان شناسی رشد است. اهمیت این توجه به تمام ابعاد رشدی باعث آگاهی و شناختی متعادل و چند‌بعدی در مورد کودک می‌شود و والدین و سایر افراد مرتبط با کودک را در درک و رفتار صحیح با کودک یاری می‌نماید.

مطالعه در مورد نیازهای کودک در سنین مختلف

کودکان دارای نیازهای (Needs) متعددی هستند و در سنین مختلف یکی یا چند مورد از این نیازها در مقایسه با سایر نیاز در اولویت می‌باشد. برای مثال ، در مرحله نوزادی (صفر تا دو سالگی) نیازهای جسمانی در اولویت قرار دارد. در حالیکه در دوران نوجوانی (سنین بعد از 12 سالگی) نیاز به استقلال فردی در اولویت می‌باشد.

مطالعه در مورد شیوه‌های صحیح فرزند‌پروری

شیوه‌های صحیح فرزند‌پروری ، نحوه تعامل و روابط مناسب با فرزندان از مهمترین موضوعات برای روان شناسان کودک می‌باشد. بیشتر پدر و مادرها فرزند‌پروری را کاری ساده تلقی می‌کنند و بر این باور هستند که هر کسی می‌تواند از عهده این امر برآید. (البته این دیدگاه بیشتر در والدین بدون فرزند دیده می‌شود) اما فرزند‌پروری نیاز به آگاهی و آشنایی با نحوه عملکرد و اصول آن دارد و تحقیقات حوزه روان شناسی کودک اصول و روشهای متعددی را متناسب با سنین مختلف یافته است.

مطالعه در مورد مقابله با برخی مشکلات رفتاری _ روانی دوران کودکی

کودکان نیز همچون بزرگسالان دچار آشفتگی‌های روانی _ رفتاری می‌شوند و این مسئله باعث تحقیقات و مطالعات دامنه‌داری در زمینه انواع این آشفتگی‌ها و تفاوت آنها با آشفتگیهای رفتاری _ روانی بزرگسالان و همچنین شیوه‌های درمانی این آشفتگیها شده است. برخی ار این مشکلات و آشفتگیهای رفتاری _ روانی کودکان عبارتند از: اتیسم (Otism) ، اختلالات یادگیری ، اختلالات توجه ، اختلالات دفعی ، ناخن جویدن  ..

منبع : سایت رشد


موضوعات مرتبط: روان شناسی کودکان

تاريخ : سه شنبه 1388/04/23 | 20:40 | نویسنده : راشین |
  

روانشناسی مرضی کودک (Child Pcychopathology) شاخه‌ای از روانشناسی مرضی است که به بررسی اختلال‌های دوران کودکی و نوجوانی و تفاوت اختلال‌های این دوران با اختلال‌های بزرگسالی می‌پردازد.

 

مقدمه

مهمترین موضوع که روان شناسی مرضی با آن مواجهه است تعریف و تبین مفاهیم بهنجار و ناهنجار (Abnomal) است و روان شناسی مرضی کودک نیز با همین هدف ولی برای تبین این مفاهیم در سطح کودکی و نوجوانی بوجود آمده است. روان شناسی مرضی برای تبیین مفاهیم بهنجاری نابهنجاری از دیدگاههای "آماری ، اجتماعی ، سازگاری و..." استفاده می‌کند. این دیدگاهها در سطح مرضی کودک نیز مورد استفاده قرار می‌گیرند ولی روان شناسی مرضی کودک به لحاظ تفاوت اختلال‌های روانی کودک و نوجوان با بزرگسالان و همچنین به لحاظ پیچیدگی و دشواری‌های تشخیصی اختلال‌های روانی از تحول بهنجار اصولی را نیز در نظر می‌گیرد. این اصول در برگیرند «تناسب سنی و پیش بینی آینده» است.

دشواری‌های تشخیص بهنجار در کودک

تشخیص بهنجاری از نابهنجاری در کودک پیچیده‌تر و دشوارتر از بزرگسالان است. این دشواری به علت آن است که کودک موجودی در حال تحول است؛ به عبارت دیگر کودک در مرحله رشد قرار دارد و با همین دلیل رفتار ، خلق و هیجان‌های کودک روز به روز ، هفته به هفته و سال به سال در حال تغییر است. این تغییرات سریع تحولی باعث این پرسش می‌شود که آیا رفتار و حالات مشاهده شد در کودک نتیجه فرآیند تحول است یا به علت اختلال خاصی است. جواب دادن یا این سوال مستلزم شناخت دوران کودکی از طریق روانشناسی رشد (Developmental Psychology) و تطبیق ویژگی‌های این دوران با ویژگی‌ها و علائم اختلال‌ها برای تمایز بین رفتار بهنجار و نابهنجار می‌باشد.

اصل شایستگی سنی

اصل شایستگی بر این نکته تاکید دارد که برای تشخیص رفتارهای نابهنجار در فرآیند تحول (رشد) باید انتظارات سنی را در نظر گرفت. به عبارت دیگر این اصل در برخورد با رفتارهای ظاهرا نابهنجار این سوالات را مطرح می‌کند که "کودک چند ساله است؟ و آیا رفتار مورد نظر شایسته این سن خاص است یا خیر؟"

اصل شایستگی سنی در تشخیص بهنجاری و نابهنجاری در کودک فواید مهمی دارد. چون از یک طرف بسیاری از رفتارهای نابهنجار را می‌توان بطور کم و بیش در کودکان عادی و بهنجار که از خودشان نا آرامی و پریشانی نشان نمی‌دهند؛ مشاهده کرد. در حالی که این رفتارها با معنی نابهنجاری کودک تلقی نمی‌شوند. از طرف دیگر هر رفتار نابهنجاری در کودک الزاما به معنی اختلال در کودک نیست؛ چون با سن کودک مطابقت دارد. برای مثال رفتارهایی از قبیل مشکلات دفع و خیس کردن لباس و در سن خاصی ظاهر شوند اختلال تلقی نمی‌شود و به اصطلاح "ویژه سن" هستند؛ در حالیکه اگر پس از سن خاص تداوم پیدا کنند به معنی اختلال و نابهنجاری تلقی می‌شوند.

اصل پیش بینی آینده

اصل پیش بینی آینده بر این نکته تاکید دارد که چه رفتارهایی نابهنجاری در مراحل بعدی زندگی به آسیب بیشتر منجر خواهد و چه رفتارهای نابهنجاری خود به خود در جریان تحول از بین خواهند رفت؟ این پیش بینی درباره اثرات احتمالی یک رفتار در آینده مستلزم در نظر گرفتن "فراوانی ، شدت و تداوم" یک رفتار نابهنجار است.

فراوانی یک رفتار

فراوانی به تعداد و میزان انجام یک رفتار مربوط می‌شود به عنوان مثال کودکان ممکن است در سنین مختلف چند بار لباس خود را خیش کنند (اصل شایستگی سنی) اما کودکانی که دچار اختلال بر اختیاری ادرار هستند به تعداد بیشتری این مشکل را نشان می‌دهند

شدت یک رفتار

شدت به نیرومندی یک رفتار مربوط می‌شود که از درجه شدت پایین (عدم تداخل در فعالیت فردی و اجتماعی) شروع و تا شدت بالا (تداخل در فعالیت‌های فردی و اجتماعی) ادامه می‌یابد. برای مثال کودکان و نوجوانان ممکن است گاهی اوقات رفتارهای تهاجمی و پرخاشگرانه از خود نشان دهند ولی شدت این رفتارهای تهاجمی و پرخاشگرانه در کودکان و نوجوانان مبتلا به اختلال سلوک به حدی بالا است که تخریب قابل ملاحظه‌ای در عملکرد اجتماعی ، تحصیلی و یا شغلی را سبب می‌شود.

تداوم یک رفتار

تداوم نشان دهنده ثبات و پایانی علائم مشکل رفتاری در طول زمان است. تداوم یک علامت بالینی را می‌توان به سه درجه اتفاقی ، "گذرا و پایدار" تقسیم بندی کرد که در این بین رفتارهای اتفاقی و گذرا را نمی‌توان جز اختلال و نابهنجاری تشخیص داد و در حالیکه پایداری یک رفتار قابلیت نابهنجاری را بالا می‌برد. برای مثال کودکان 3 ماهه تا یک ساله معمولا غذای خود را بالای می‌آورند و آن را دوباره می‌بلعند ولی زمانی که این رفتار به مدت زمان بیشتری تداوم پیدا کند می‌توان آن را اختلال نشخوار (Rumination Disorder) تلقی کرد.

ارتباط با سایر مباحث

روان شناسی مرضی کودک با توجه به عنوانش با دو شاخه دیگر روانشناسی یعنی روانشناسی مرضی و روان شناسی کودک و به طبیعت از آن با روان شناسی رشد ارتباط مستقیمی دارد روانشناسی مرضی  به متخصص و روان شناسی کودک کمک می‌کند تا انواع رفتارهای هر سن را بشناسد (اصل شایستگی سنی) و متناسب با آن به تمایز بین رفتار بهنجار و نابهنجار اقدام کند و روان شناسی مرضی این کمک را دارد که شناخت انواع اختلال‌های دوران کودکی را امکان پذیر می‌سازد .

منبع : سایت رشد


موضوعات مرتبط: روان شناسی کودکان

تاريخ : سه شنبه 1388/04/23 | 20:37 | نویسنده : راشین |

نگاه اجمالی

زبان وسیله بیان عقاید و نظرات است که به کمک علایم و بر طبق قواعد و دستور زبان و علم معنی بکار می‌رود. زمانی زبان دچار نقص و نارسایی می‌شود که بگونه‌ای صحبت کردن برخلاف قواعد دستوری باشد. یا غیر مفهوم بوده و یا از نظر شخصی و فرهنگی مطلوب نباشد. یا اینکه دستگاه صوتی (زبانی) مورد سو استفاده (بد زبانی) قرار گیرد. کودک معمولا در حدود 12 ماهگی اولین کلمات را بر زبان می‌راند و حدود 18 ماهگی تا 2 سالگی اولین جملات ساده و ابتدایی را می‌سازد. و بتدریج قادر به سخن گفتن و بیان نظرات خود و درک مطالب و مفاهیمی‌ که در صحبت دیگران نهفته است، می‌گردد. چنانچه در حدود سنین فوق بطور طبیعی و عادی نتواند در بیان مقصود خود از کلمات و جملات متناسب استفاده نماید و همچنین مشکلاتی در فهم مطالب داشته باشد و یا به عبارت ساده تر دیر زبان باز کند، احتمالا از نظر گویایی دچار نارسایی و اختلالاتی است.

دلایل اختلالات زبان

عقب ماندگی ذهنی و تاخیر در مهارتهای زبانی

بعضی از کودکان در زمانی که انتظار می‌رود، بطور طبیعی قادر به گفتن کلمات و یا ساختن جملات و سخن گفتن نیستند. به احتمالی دچار عقب ماندگی هوشی می‌باشند. برای آنکه کودک قادر به تکلم باشد باید از میزان لازم بهره هوشی برخوردار باشد. کودکانی که دچار عقب ماندگی شدید ذهنی هستند معمولا فقط برای بیان خواسته‌های خود از گریه ، فریاد و صداهای نامفهوم استفاده می‌کنند.

اختلالات عاطفی و نارسایی تکلمی

گاهی اوقات تاخیر زبان و یا نارسایی تکلمی‌ در کودکان منشا عاطفی و هیجانی دارد. این نوع اختلال معمولا به دلیل هیجانات شدید و ضربه‌ها و یا شوکهای عاطفی در این کودکان عارض می‌گردد. این قبیل اختلال تکلمی‌ را گاهی نیز لالی عاطفی یا سکوت مرضی می‌گویند. احتمال وقوع اینگونه نارسایی در میان کودکانی که در محیط پر تشنج و یا مناطق جنگی قرار دارند و در معرض انفجارات پی‌در‌پی هستند، بیشتر است.

اختلالات تکلمی‌ و ضایعات مغزی و عصبی (آفازی)

گاهی بر اثر ضایعات مغزی و صدمات وارده بر سلسله اعصاب مرکزی ، کودک فاقد توانایی سخن گفتن می‌شود. این قبیل کودکان همواره دارای مشکلاتی در زمینه خواندن ، هجی کردن ، حساب کردن ، اشاره و صحبت کردن می‌باشند. ممکن است کودک دچار گیجی و بیقراری هیجانی شده و قادر بخاطر آوردن کلمات معمولی نباشد و یا به غیر از راهنماییهای بسیار ساده هیچ مطلب دیگری را متوجه نشود. از ویژگیهای بارز این قبیل کودکان حالت دمدمی‌ بودن آنها است. از لحظه‌ای به لحظه دیگر و یا روزی به روز دیگر تغییر می‌کنند. از آنجایی که اختلال تکلمی ‌فقط یکی از نتایج احتمالی ضایعات مغزی است، در واقع اگر بخواهیم نمونه‌های کاملا صحیحی از اختلال گویایی را که منشا آن ضایعات مغزی است (آفازی) در بچگی تشخیص داده و ارائه ‌دهیم تقریبا غیر ممکن خواهد بود.

اختلالات دستگاه صوتی و نارساییهای تکلمی

در بعضی موارد اختلالات دستگاه صوتی موجب نارساییهای تکلمی ‌می‌شود. تقریبا یک نفر از هر هزار کودکی که متولد می‌شوند به نحوی دچار نقیصه‌ای در سقف دهان و یا در لب بالایی می‌باشند. کودکان مبتلا به چنین اختلالاتی معمولا از تلفظ کامل کلمات عاجز بوده و غالبا حروف را به جای یکدیگر بکار می‌برند. آنها معمولا در اصطلاح تو دماغی و با خرخر صحبت می‌کنند.

اختلالات شنوایی و نارساییهای تکلمی

نارساییهای تکلمی ‌که منشا آنها اختلالات شنوایی است، معمولا متاثر از حداقل سه ویژگی خاص از اختلالات شنوایی است. این ویژگیها عبارتند از سن وقوع نقص شنوایی ، میزان و نوع اختلالات شنوایی. چنانچه وقوع اختلالات شنوایی به میزان ضعیف قبل از سن به سخن آمدن کودک باشد، ممکن است موجب تاخیر در صحبت کردن کودک گردد. چنانچه وقوع اختلال شنوایی به میزان ضعیف بعد از رشد طبیعی کودک در صحبت کردن باشد ممکن است چندان تاثیری در صحبت کردن کودک نداشته باشد.

در صورتی که وقوع اختلال شنوایی به میزان متوسط و یا خیلی زیاد ، قبل از یادگیری زبان باشد تاثیر بسیار شدیدی بر رشد طبیعی زبان کودک می‌گذارد. و ممکن است سبب شود که کودک بدون استفاده از برنامه‌های مستمر و دایمی ‌و ویژه گفتار درمانی هرگز قادر به رشد زبان و صحبت کردن نشود. اگر چنین اختلالاتی به همین میزان بعد از تحصیل زبان و صحبت کردن عارض فرد شود، ممکن است تنها تاثیر کمی‌ در کیفیت او گذارده و تغییراتی در تن صدا و ادای کلمات ایجاد گردد. کودکان سخت شنوا نیز ممکن است در تحصیل مهارتهای زبانی دچار اشکال شوند و در تلفظ و ادای صحیح کلمات مشکلاتی داشته باشند

عمل تکلم نه تنها با دخالت دستگاه تنفسی انجام می‌شود بلکه به دخالت مراکز و اندامهای زیر نیز نیاز دارد.

  • مراکز اختصاصی کنترل عصبی تکلم در قشر مغز
  • مراکز کنترل تنفس در مغز
  • تشکیلات مربوط به ادای کلمات و تشدید اصوات در دهان و حفره‌های بینی

تکلم از دو عمل مکانیکی تشکیل می‌شود: عمل تولید اصوات (Phonation) که بوسیله حنجره به انجام می‌رسد و عمل ادای کلمات (articulation) که بوسیله تشکیلات دهان صورت می‌گیرد.

عمل تولید اصوات

حنجره

حنجره بطور اختصاصی برای عمل کردن به عنوان یک دستگاه ارتعاش کننده سازش پیدا کرده است. عنصر ارتعاش کننده چینهای صوتی است که بطور معمول طنابهای صوتی نامیده می‌شوند. طنابهای صوتی از جدارهای جانبی حنجره به سوی مرکز گلوت برآمدگی دارند و توسط چندین عضله خاص خود حنجره کشیده شده و در جای خود نگهداری می‌شوند.

چینهای صوتی

در جریان تنفس طبیعی ، چینها کاملا باز هستند تا عبور آسان هوا را امکان‌پذیر سازند. هنگام تولید صوت ، چینها به یکدیگر نزدیک می‌شوند بطوریکه عبور هوا از بین آنها موجب ارتعاش خواهد شد. ارتفاع یا فرکانس ارتعاش بطور عمده بوسیله میزان کشیده شدن چینها و همچنین توسط اینکه چینها تا چه حد به یکدیگر نزدیک هستند و نیز جرم لبه‌های آن تعیین می‌شود.

دخالت رباط و غضروفها در تولید اصوات

در داخل هر چین یک رباط ارتجاعی قوی موسوم به رباط صوتی وجود دارد. این رباط در طرف جلو به غضروف بزرگ تیروئید متصل شده است که همان غضروفی است که در سطح قدامی گردن برآمدگی دارد و "سیب آدم" نامیده می‌شود. در طرف عقب ، رباط صوتی به زواید صوتی دو غضروف آرتینوئید متصل شده است. هم غضروف تیروئید و هم غضروفهای آرتینوئید به نوبه خود از طرف پایین با غضروف دیگری به نام غضروف کریکوئید مفصل شده‌اند. چینهای صوتی می‌توانند توسط چرخش به جلوی غضروف تیروئید یا چرخش به عقب غضروفهای آرتینوئید تحت کشش قرار گیرند و این اعمال توسط عضلاتی فعال می‌شوند که از غضروف تیروئید و غضروفهای آرتینوئید به غضروف کریکوئید کشیده شده‌اند.

عمل عضلات در تولید اصوات

عضلات واقع در داخل چینهای صوتی در طرف خارج رباطهای صوتی یعنی عضلات تیروآرتینوئید می‌توانند غضروفهای آرتینوئید را به طرف غضروف تیروئید بکشند و لذا چینهای صوتی را شل کنند. همچنین باریکه‌هایی از این عضلات می‌توانند شکل و جرم لبه‌های چینهای صوتی را تغییر داده و آنها را جهت صدور اصوات با فرکانس زیر به صورت تیز درآورده و برای صدور اصوات بم‌تر به صورت دیگر در ‌آورند. سرانجام چند گروه دیگر از عضلات حنجره‌ای کوچک بین غضروفهای آرتینوئید و غضروف کریکوئید قرار دارند و می‌توانند این غضروفها را به طرف خارج بچرخانند یا قاعده آنها را به طرف یکدیگر بکشند یا از هم دور کنند و به این ترتیب شکلهای مختلف چینهای صوتی را تولید کنند.

ادای کلمات و تشدید صوت

سه اندام اصلی ادای کلمات عبارتند از: لبها ، زبان و کام نرم. اندامهای تشدید کننده اصوات (resonator) شامل دهان ، بینی ، سینوسهای بینی ، حلق و حتی قفسه سینه هستند. به عنوان مثال ، عمل تشدید کننده‌های صوتی بینی بوسیله تغییر حالت صدا هنگام سرماخوردگی شدید که مجاری هوایی ورودی به این تشدید کننده‌ها را مسدود می‌کند، قابل نشان دادن است.

چرا بعضیها لکنت زبان دارند؟

بسیار دیده‌ایم که بعضیها به هنگام صحبت ، لکنت زبان دارند یعنی زبانشان بر سر برخی از حروف گیر می‌کند. کندی زبان در جایی پیش می‌آید که دستگاههای تکلم انسان دچار پاره‌ای از مشکلات است. از این رو ، ادای کلمات ناگهان به مانع برخورد می‌کند و پیوسته مکثی در میان صحبت روی می‌دهد. لکنت زبان انواع گوناگون دارد. گاهی فقط به این صورت است که انسان نمی‌تواند به راحتی پاره‌ای از حروف را ادا کند. در مراحل شدیدتر عضله‌های زبان ، گلو ، صورت و حتی برخی از عضله‌هایی که به دستگاه تنفس مربوط هستند به نوعی تشنج مبتلا هستند.

پیش از سن 5 - 4 سالگی بندرت معلوم می‌شود که کودک لکنت زبان دارد. کندی زبان بر اثر برخی اختلالهای بدنی یا آشفتگیهای روانی در انسان رخ می‌دهد. درمان لکنت زبان باید بوسیله روانشناس و متخصص مربوطه انجام شود. این نکته نیز بسیار قابل توجه است که نباید مبنای عاطفی را در کند زبانی نادیده گرفت . 

منبع : رشد


موضوعات مرتبط: روان شناسی کودکان

تاريخ : سه شنبه 1388/04/23 | 20:34 | نویسنده : راشین |

 بیش از شصت تعریف برای اختلالات یادگیری وجود دارد که معروفترین آنها عبارتست از:

اختلال در یک یا چند فرآیند روانی پایه به درک یا استفاده از زبان شفاهی یا کتبی مربوط می‌شود و می‌تواند به شکل عدم توانایی کامل در گوش کردن ، فکر کردن ، صحبت کردن ، خواندن ، نوشتن ، حجمی کردن یا انجام محاسبه‌های ریاضی ظاهر شود. این اصطلاح شرایطی چون معلولیتهای ادراکی ، آسیب دیدگیهای مغزی ، نقص جزئی در کار مغز ، ریس ‌لکسی یا نارسا خوانی و آفازیای رشدی را در بر می‌گیرد. از سوی دیگر ، اصطلاح یاد شده آن عده را که اصولا بواسطه معلولیتهای دیداری ، شنیداری یا حرکتی همچنین عقب ماندگی ذهنی یا محرومیتهای محیطی ، فرهنگی یا اقتصادی به مشکلات یادگیری دچار شده‌اند را شامل نمی‌شود.

علل بر وز اختلالات یادگیری

ثابت شده است که علل بروز اختلالت یادگیری نسبتا مهم است. با این حال در پژوهشهای مختلف تاثیر عوامل زیر در بروز این اختلالات مورد تائید بوده‌اند. هر چند همواره تاثیر متقابل عوامل مورد نظر بوده است.

عوامل فیزیولوژیک موثر در بروز اختلالات یادگیری

بسیاری از متخصصان بر این باورند که علل اساسی و عمده اختلالات یادگیری آسیب دیدگی مغزی شدید یا جزئی و صدمه وارده به دستگاه عصبی مرکزی است.

عوامل موثر در بروز اختلالات یادگیری

شواهدی در دست است که نشان می‌دهد اختلالات یادگیری احتمالا در برخی خانواده‌ها بیش از دیگران دیده می‌شود. مطالعات انجام شده بر روی دوقلوها به گونه‌ای حاکی از نشانه‌های عمل ژنتیکی است. واکر ، "کول" و "ولف" به الگوهای خانوادگی پی برده‌اند که با اختلالات یادگیری پیوند دارند.

عوامل بیوشیمیایی موثر در بروز اختلالات یادگیری

گفته شده است که اختلالات گوناگون متابولیکی در حکم عواملی هستند که موجب اختلالت یادگیری می‌شوند. برخی از عوامل بیوشیمیایی که در ارتباط با اختلالات یادگیری از آنها نام برده شده است عبارتند از: هایپوگلیسمی ، عدم توازن استیل کولی نستروز و کم کاری تروئید.

عوامل پیش هنگام و قبل از تولد در بروز اختلالات یادگیری

اختلالات یادگیری برخی کودکان می‌تواند بواسطه مشکلاتی باشد که پیش از تولد ، هنگام تولد و بلافاصله بعد از تولد وجود داشته است.


از جمله عوامل پیش از تولد عبارتند از:

  • عدم تناسب نوع خون مادر با جنین
  • اختلالات در ترشحات داخلی مادر
  • قرار گرفتن در برابر اشعه
  • استفاده از دارو

از عوامل هنگام تولد می‌تواند به مواردی چون:

  • کم وزنی هنگام تولد
  • آسیب وارده بر سر
  • آمدن جفت پیش از نوزاد
  • تولد با پا ، اشاره کرد.

از عوامل بعد از تولد عبارتند از:

  • مسمومیت سرب
  • نارساییهای تغذیه‌ای
  • محرومیتهای محیطی و ...

عوامل آموزشی موثر در بروز اختلالات یادگیری

به عقیده برخی متخصصان تدریس ناکافی و ناصحیح می‌تواند در بسیاری از اختلالات یادگیری عامل به حساب بیاید. به نظر می‌رسد که شماری از کودکان مبتلا به اختلالات یادگیری مرکز تحت آموزش کافی و مناسب قرار نگرفته‌اند.

انواع اختلالات یادگیری

کودکان مبتلا به اختلالات یادگیری ممکن است در یکی یا چند مورد از زمینه‌های زیر دچار مشکل باشند: اختلال در زبان گفتاری ، اختلال در زبان نوشتاری ، اختلال خواندن و اختلال در حساب. به عبارتی ممکن است کودکی در همه زمینه‌های فوق به جز یک زمینه عملکرد خوب و مناسبی داشته باشد، ولی در یک زمینه دچار مشکل شود و به این ترتیب همپوشیهای مختلفی در زمینه‌های یاد شده ممکن است اتفاق بیافتد.

درمان اختلالات یادگیری

هر چند اختلالات یادگیری اصولا مساله‌ای آموزشی است، اما از چندین جنبه مختلف مورد بررسی قرار گرفته است. بسیاری تلاشها در این زمینه آشکار از فرضیه نقص جزئی در مغز سود می‌جویند و بدین ترتیب می‌کوشند تا با ارزیابی مسائل فرض شده مربوط به این نقص زیستی مشکل را برطرف کنند. از جمله شیوه‌های درمانی رایج بر این اساس می‌توان به درمان رایج بر نگرشهای "ادراکی" - "حرکتی" اشاره کرد.

در این شیوه تلاش می‌شود تا موقعیتهایی برای کودک فراهم شود تا بتواند اطلاعاتی را از محیط دریافت دارد، به یکدیگر ارتباط دهد و آنها را دریابد. استفاده از روروک ، بازیهایی برای آموزش حرکت ، تمرینات روی تخته سیاه برای رشد هماهنگی حرکت و ادراک دیداری ، حل معما در این شیوه کاربرد دارد.

از روشهای درمانی دیگر می‌توان به روش "دیداری" - "حرکتی فراستیگ" و شیوه‌های رفتاری اشاره کرد. برخی از متخصصان حرفه پزشکی نیز معتقدند باید به این دسته کودکان دست کم به طور آزمایشی دارو تجویز کرد. با این حال درباره تاثیرات دارو درمانی روی دانش آموزان مبتلا به اختلالات یادگیری مطالعات انجام شده بسیار اندک است. "مگا ویتامین درمانی" اولین بار توسط کوت برای درمان این اختلالات پیشنهاد شد که به استفاده از ویتامینها تا حداکثر یک هزار برابر میزان مورد نیاز بدن گفته می‌شود.

از سوی دیگر در نظر گرفتن امکانات آموزشی ویژه برای کودکان مورد توجه قرار گفته است مثلا استفاده از اتاق مرجع یا کلاسهای ویژه. با این حال مساله جای دهی مبتلایان به اختلالات یادگیری در کلاسهای مختلف هنوز مورد بحث بسیاری از متخصصان آموزش و پرورش است.

منبع :سایت رشد


موضوعات مرتبط: روان شناسی کودکان

تاريخ : سه شنبه 1388/04/23 | 20:27 | نویسنده : راشین |

 

خانواده

محیط اطراف ما نیز مانند وراثت ژنتیکی مان زمینه را برای رشد آماده می سازد محیط مجموعه ای چند لایه از عوامل تاثیر گذار است که برای کمک به سلامت جسمانی و روانی ما با هم ترکیب می شوند . و هیچ بستری از نظر قدرت و گستره تاثیر با خانواده برابری نمی کند . خانواده بین افراد پیوند هایی بر قرار میکند که منحصر به فرد است دلبستگی به والدین و خواهر و برادرها معمولا مادام العمر است و وظیفه الگویی را برای روابط در دنیای وسعیتر محله ,مدرسه ,و جامعه بر عهده دارد . کودکان در خانواده ,زبان , مهارتها و ارزشهای اجتماعی و اخلاقی فرهنگ خود را می آموزند . پیوندهای صمیمی و خشنود کننده ,سلامت جسمی و روانی در سر تاسر رشد را میسر می سازد  و در مقابل انزوا از خانواده یا بیگانگی با آن اغلب با مشکلات زیادی کودک را روبرو خواهد کرد (لورا ای برک .1386).

خانواده به عنوان نهادی که زمینه و بستر آموزش و رشد روانی –اجتماعی فرزندان را فراهم می سازد نقش بسزایی در وضعیت روانی فرزندان دارد . خانواده به شیوه های گوناگون نقش بنیادی خود را در مهیا سازی امکانات گذر از وابستگی دوران کودکی به استقلال دوران بلوغ و رشد و احساس مسئولیت , اعتماد به نفس , سازگاری و انطباق کودکان ایفا می کند .

بدیهی است تصویر هر گونه سازگاری , اعتماد به نفس و احساس مسئولیت والدین در کودک منعکس شده در جامعه طی ترکیب با تجربه ها و شکل گیری انتظار های جدید به کار بسته میشوند .به همین خاطر است که گفته می شود خانواده میتواند به عنوان یک سیستم اجتماعی پیچیده در کودک هویت یک بیمار را پدید آورد .

برای انتقال مسئولیت از والدین به فرزندان چهار چوب خانوادگی امن و پایدار با تصویری پایدار و ثابت از والدین بسیار با اهمیت است . فرزندانی که چهار چوب خانوادگی امن و پایدار ی برای رشد نداشته اند از ناهماهنگیهای جدی رنج می برند عوض شدن خانواده و سرپرستان , تغییرات خانوادگی , از موسسه ای خیریه به موسسه دیگر سرگردان بودن  می تواند آسیب زا باشد هر چند برخی از کودکان چنین تجربه هایی را به خوبی پشت سر می گذارند اما بیشتر آنها با مشکلاتی از قبیل احساس ناامنی , عدم اعتماد به نفس , پرخاشگری ,اشکال در اعتماد و ابراز علاقه به دیگران رشد می کنند .

چگونگی رفتار والدین با فرزندان نیز در شکل گیری نظام رفتاری کودکان نقش مهمی ایفا می کند . محدود سازی , آزاد گذاری , دشمنی , طرد و نظم و ترتیبی که بر نشان دادن قدرت متکی است (مانند تنبیه بدنی ) بی ثباتی و همانند اینها را می توان به رفتار های ضد اجتماعی , فقدان کنترل و فقدان رفتار های موافق اجتماع در کودک مر بوط دانست . بر عکس گر می , پذیرش تحریک ,پاسخگویی , محدود نکردن و استدلال کلامی در نظم و ترتیب , با امنیت اجتماعی عاطفی ,شایستگیهای هوش و رفتارهای موافق اجتماع در کودک پیوند دارد .

عوامل خاص دیگری نیز ممکن است در گسترش مشکلات رفتاری و هیجانی کودکان موثر باشند مانند افسردگی والدین بخصوص افسردگی مادر (ولکیند[1] 1981) مراقبتهای دراز مدت موسسه ای (ولکیند 1974تیزارد و هاج [2]1978)از دست دادن یکی از والدین بر اثر مرگ یا طلاق – در این میان نقش طلاق به علت وجود کشاکش خانوادگی پاینده و ماندگار از فقدان واقعی یکی از والدین مهمتر است .(والراشتاین و کلی[3] 1980)نبود پدر نیز در عملکرد هوشی ,سازگاری کودک با اجتماع ,شناخت نقش جنسی پسرها و رفتار اجتماعی پسرها اثر منفی میگذارد . دراین امر سن کودک ,مدت غیبت پدر ,علت عدم حضور پدر , نحوه کنار آمدن خانواده با این کمبود و کیفیت حضور قبلی پدر دخالت می کند .

مقام اجتماعی - اقتصادی و عملکرد خانواده و تاثیر آن بر اختلالات رفتاری عاطفی

مقام اجتماعی – اقتصادی خانواده نیز در رشد بهنجار و نابهنجار کودک نقش مستقمیی دارد مقام اجتماعی – اقتصادی از دومین سال زندگی با رشد شناختی و زبان همبستگی مثبت دارد . افرادی که مقام اجتماعی – اقتصادی بالایی دارند در طول کودکی و نوجوانی در مدرسه بهتر عمل میکنند (برودی ,1997؛والکر [4]و همکاران ,1994 ,نقل از لورا برک ,1386). و در اوایل کودکی به سطوح عالیتر تحصیلات می رسند که فرصتهای آنها برای زندگی مرفه بزرگسالی را به مقدار زیاد افزایش می دهد .تحصیلات نیز به تفاوتهای مقام اجتماعی - اقتصادی  در تعامل خانوادگی کمک می کند . علاقه والدینی که مقام اجتماعی و اقتصادی بالایی دارند به تحریک کلامی و پروراندن صفات درونی در فرزندانشان ,بوسیله سالها تحصیلات حمایت می شوند زیرا که در خلال این مدت یاد گرفته اند به موضوعات انتزاعی و ذهنی فکر کنند (یوریب ,لوین ,و لوین 1994 نقل از  لورابرک ,1386) علاوه بر این ,امنیت اقتصادی خانواده های دارای مقام اجتماعی – اقتصادی بالا ,آنها را از زیر بار نگرانی درباره احتیاجات روزمره آزاد می کند . آنها می توانند وقت ,انرژی و منابع مالی بیشتری را در پروراندن ویژگیهای روانی خود و فرزندانشان صرف کنند .پدرانی که مقام اجتماعی – اقتصادی پایینی دارند بر نقش نان آور خود تاکید میکنند و وقت کمتری را صرف پدری کردن می کنند انتقاد و تنبیه بدنی ,در خانواده های دارای مقام اجتماعی – اقتصادی پایین بیشتر مشاهده میشود این پدران اغلب در روابط خارج از خانه احساس عجز و فقدان نفوذ می کنند . و به نظر می رسد که تعامل والد – فرزند آنها از تجربه های بیرون آنها ناشی می شود به این صورت که از فرزندان خود انتظار دارند از آنها اطاعت کنند  . (گرین برگر ,انیل ,و ناگل ,1994 نقل از لورا برک ,1386).

فقر و تاثیر آن نیز بر مشکلات عاطفی و رفتاری کودکان بررسی شده است این کودکان علاوه بر مشکلات سلامت به تاخیر در رشد ,استرس عاطفی شدید ,عزت نفس پایین ,و رفتارهای ضد اجتماعی نیز مبتلا میباشند .(کانگر[5] و همکاران 1992 ,مکلوید[6] ,1998,رایت ,1999,اوبرگ ,بریانت ,و باخ [7],1995 نقل از لورا برک ,1386).در زمینه عملکرد والدین و تاثیر آن بر اختلالات رفتاری و عاطفی کودکان تحقیقاتی انجام شده که میتوان به پژوهش باستون ,جکسون ,هالی و ویکلند [8](1965) , وضعیت خانواده و افسردگی کودکان براون و همکاران (1987) , کشمکشهای درون خانواده با افسردگی کودکان ساندرز[9] و همکاران (1992) اشاره کرد (بیرامی 1387).

ورنر و بیرمن[10] (1971) نیز عوامل روانی- اجتماعی  را عناصر تعیین کننده بسیار قوی در ایجاد و آسیب روانی و ناسازگاری کودکان می دانند تا عوامل بیولوژیک و در این میان نقش خانواده به عنوان عامل خطر آفرین اصلی و نیز پیشگیرنده اساسی در ایجاد اختلالات روانی اهمیت خاصی دارد . (شاملو 1366)

تاثیر رفتار عاطفی پدر و مادر در ایجاد اختلالات رفتاری عاطفی کودکان

به طور کلی حمایت عاطفی و فیزیکی متقابلی که بین پدر و مادر وجود دارد به بچه ها احساس امنیت می بخشد و در واقع والدین برای تربیت فرزندان نیاز به یک امنیت متقابل دارند . زمانی که حمایت متقابل وجود داشته باشد ,والدین وقت بیشتری را صرف بچه ها می کنند و مهر و محبت بیشتری بین والدین و بچه ها ایجاد می شود .

البته تنها موردی که بر روی سازگاری کودک و رشد روانی او تاثیر دارد , کیفیت روابط پدر و مادر نیست ,بلکه کیفیت روابط پدر و مادر با کودک هم موثر و مهم است . در رابطه کیفیت روابط پدر و مادر با کودکان دونکته اساسی مطرح است : 1 -میزان ارتباط عاطفی : هر چه میزان ارتباط عاطفی والدین با کودکان صمیمی تر باشد ,کودکان با مسائل اجتماعی سازگارتر و از لحاظ اجتماعی ناسازگارتر و بهداشت روانی بدی را پیدا می کند . 2-شیوه فرزند پروری : کنترل زیاد ,باعث محدود کردن رشد کودکان می شود , و آزاد گذاشتن بیش از حد هم باعث می شود که رشد عاطفی و روانی او را بر هم زند و دچار اختلال کند , در صورتی که کنترل بر روی رفتار های کودک باید به نحوی باشد که او را دچار اختلال نکند .

یکی دیگر از عواملی که بر رشد کودک تاثیر دارد , در گیریهای زناشویی و طلاق است که دیده شده اکثر فرزندان حاصل از طلاق به بزهکاری و کارهای خلاف روی آورده اند (



[1] wolkined

[2] Tizard .hodges

[3] Walrashtin. Kaly

[4] Brudy . walker

[5] Kanger

[6] Maclouid

[7] Owberg .brynt . bakh

[8] Bastun . jakson .haly . wikland

[9] sanders

[10] Werner ..berman


موضوعات مرتبط: روان شناسی خانواده

تاريخ : سه شنبه 1388/04/23 | 16:15 | نویسنده : راشین |

افسردگی بیماری بسیار شایع عصر ماست. و در تمامی جهان روندی فزاینده دارد. این در حالی است كه حدود نیمی از مبتلایان به افسردگی یا از بیماری خود بی خبرند یا بیماری آنها چیزی دیگر تشخیص داده شده است.

افسردگی یك بیماری اختصاصی نیست بلكه در تماما سنین و همه نژادها، هم در زنان و هم در مردان ظاهر می شود. افسردگی بیماری ساده ای نیست بلكه انواع گوناگون دارد به طوری كه در بعضی افراد به صورت هایی ظاهر می شود كه ما عموماً آنها را افسردگی نمی شناسیم. افسردگی پس از آنكه درمان شد غالباً باز می گردد.

افسردگی مسائل گوناگونی به همراه دارد. غیراز مسائل پزشكی و اندوه كه بسیار شایع است، فرد مبتلا به افسردگی خود را در كارها مورد تبعیض و از نظر اجتماعی مطرود و حتی منفور خانواده خودش می بیند. گاهی انزوای همراه افسردگی، بیمارانی را كه وضعی درمان پذیر دارند به دوری از مردم یا به سوی مرگ سوق می دهد. درباره افسردگی خبرهای خوشی نیز وجود دارد: بیشتر انواع افسردگی قابل درمان اند.

Depression كه غالباً افسردگی بالینی، اختلالات خلق و خوی یا اختلالات عاطفی نامیده می شود، بیمار را دچار آشفتگی اندیشه، آشفتگی عاطفی، تغییر رفتار و بیماری های جسمانی می كند. 

افسردگی بالینی، از دیدگاه عملكردهای اجتماعی بیش از دیگر بیماری های مزمن، بیمار را ناتوان می كند. افسردگی كبیر بیش از بیماری های مزمن ششی، التهاب مفصل و دیابت ، ناتوان كننده است. افسردگی یك نشانگان (Syndrom) یعنی مجموعه ای از علامات مرضی(Symptoms) مختلف است.

ملاك های تشخیص افسردگی عبارت اند از:

1- افسرده بودن خلق و خوی در بیشتر روزها، تقریباً هر روز.

2- كاهش آشكار علاقه یا میل به هر نوع فعالیت در زندگی.

3- كاهش یا افزایش قابل توجه وزن بر اثر كاهش یا افزایش اشتهای غذا خوردن.

4- بی خوابی یا پرخوابی در غالب شب ها.

5- افزایش یا كاهش اعمال روانی حركتی یا فعالیت های ذهنی.

6- خستگی یا كاهش انرژی.

7- احساس بی ارزشی یا گناهكار بودن.

8- كاهش توان اندیشیدن یا تمركز ذهن و تصمیم گیری.

9- اندیشیدن به مرگ ( نه ترسیدن از آن) و به خودكشی، بدون داشتن طرحی برای آن ، یا اقدام به خودكشی با طرحی از پیش ریخته.

داشتن حداقل پنج علامت یاد شده برای ابتلا به افسردگی كبیر كافی است. ولی علامات مرضی یك و دو باید جزء آن علامت باشند. افسردگی نمی تواند واكنش معمولی مرگ یك عزیز باشد. همه افراد مبتلا به افسردگی تمام علامات مرضی این بیماری را ندارند و شدت علامات مرضی در افراد مختلف متفاوت است.

انواع افسردگی

افسردگی اقسام گوناگون دارد، شایع ترین آن افسردگی كبیر است كه فرد مبتلا به آن گاهی شاد و خوشدل و موقتاً فعال می شود. نوعی از افسردگی كبیر به افسردگی مالیخولیایی موسوم است كه بیمار هیچ گاه از چیزی دلخوش نمی شود در حدود 15 درصد مبتلایان به افسردگی كبیر دچار افسردگی اوهام اند كه معمولاً با خلق و خوی اندوهگین همراه است. مثلاً خود را گناهكار و غیر قابل بخشش تصور می كنند. در حدود 15 در صد مبتلایان به افسردگی كبیر نیز دچار روان پریشی می شوند.

نوع دیگری از افسردگی وجود دارد به نام “افسردگی غیرمعمول” كه بر خلاف اسمش شایع است. علامات مرضی آن عكس علامات مرضی افسردگی معمولی است كه مبتلایان كم می خوابند و كم می خورند. مبتلایان به افسردگی غیر معمول زیاد می خوابند و زیاد می خورند و به سرعت اضافه وزن پیدا می كنند. به قول یكی از متخصصان برجسته بیماری افسردگی ( دونالد كلاین)، افسردگی غیر معمول، “مزمن” است نه” دوره ای” . از بلوغ آغاز می شود و بیماران نسبت به همه امور كم توجه اند.

نوع دیگرافسردگی، روان رنجوری است كه عموماً حدود دو سال طول می كشد و علامات مرضی آن خفیف تر از افسردگی كبیر است ولی همواره احساس ناراحتی می كنند.

شیوع افسردگی در قرن بیستم به خصوص بعد از دو جنگ جهانی بیشتر شده است، علت آن را مصرف دارو و الكل، افزایش استرس و كاهش اشتغال گفته اند . علت دیگر افزایش افسردگی تغییرات اساسی اجتماعی است. گروهی از روان شناسان بر این باورند كه جامعه كنونی، كانونی ناسالم در درون افراد به وجود آورده و آنها را بیش از اندازه به رضایت خاطر و شكست های شخصی وابسته كرده است.

آنچه گفته شد جنبه نظری دارد ولی بعضی از پژوهشگران درباره جنبه علمی علت ها اظهار نظر كرده اند. بر اساس پژوهش های آنها، تلویزیون ” منشاء عمده افسردگی است” Paul Kottl روان پزشك مركز پزشكی پنسیلوانیا كشف كرده است كه ” ارتباط تنگانگی بین دسترسی مداوم كودكان به تلویزیون و افسردگی كبیر در 24 سالگی وجود دارد.” Kottl می نویسد:

” اثرات اجتماعی برنامه های چند ساعته تلویزیونی، باید از دلایل شروع زودرس افسردگی كبیر در نوجوانان به حساب آید، هزاران ساعت تماشای تلویزیون، كودكان ما را در معرض خشونت های ابلهانه مكرر قرار می دهد و آنها را هر چه بیشتر از تماس های اجتماعی با همسالان و خانواده دور می كند.”

افسردگی كبیر بیشتر در دهه های سوم و چهارم زندگی ظاهر می گردد و در غالب افراد بین شش ماه تا یك سال، حتی بدون درمان رفع می شود . ولی اگر درمان شود بعد از چند هفته از بین می رود. بازگشت افسردگی در بیش از نیمی از افراد ظرف دو سال بعد از رویداد نخستین رخ می دهد. خطر افسردگی با تعداد بازگشت ها افزایش می یابد. بدین معنی كه بعد از دو بازگشت، هفتاد در صد و بعد از سه بازگشت به نود درصد می رسد.

عوامل زیر خطر بازگشت افسردگی را افزایش می دهند:

اگر نخستین افسردگی پیش از بیست سالگی رخ داده باشد و سابقه خانوادگی موجود باشد.

اگرنخستین افسردگی شدید باشد و دیر به درمان اقدام شده باشد.

اگر بیماری روانی دیگری نیز وجود داشته باشد.

اگر فرد نسبت به استرس ها یا دیگر عوامل اجتماعی آسیب پذیرتر باشد.

اگر فرد از افسردگی قبلی كاملاً بهبود نیافته باشد.

اگر افسردگی در اواخر عمر رخ داده باشد.


موضوعات مرتبط: روان شناسی خانواده

تاريخ : سه شنبه 1388/04/23 | 16:14 | نویسنده : راشین |

شخصیت یعنی « مجموعه‌ای از رفتار وشیوه‌های تفکر شخص در زندگی روزمره که با ویژگی های بی همتا بودن ، ثبات (پایداری) و قابلیت پیش بینی» مشخص می‌شود. از این تعریف چندین نکته قابل استنباط است.
 
بی همتایی و تفاوت : شخصیت یک فرد بی‌همتاست و در عین بعضی مشابهت‌ها ، هیچ دو شخصیت یکسان و همسان وجود ندارد.


ثبات داشتن (پایداری) : اگر چه افراد در شرایط و محیطهای گوناگون در ظاهر رفتار متضاد و مختلفی دارند، ولی در طول زمان (مثلا چندین دهه) رفتار و واکنش و همچنین شیوه تفکر آنها دارای یک در ثبات نسبی دائمی است.


قابلیت پیش بینی : با توجه کردن و مطالعه رفتار و نوع تفکر اشخاص می‌توان سبک رفتاری و تفکری افراد را با احتمال زیاد پیش بینی کرد. قابلیت پیش بینی رفتار با «ثبات در رفتار» رابطه متقابل دارد.

اختلال شخصیت چیست؟
آیا تابحال کسی را دیده‌اید که در برابر یک انتقاد ساده ، واکنش خشمگینانه شدیدی داشته باشد؟
آیا از خود پرسیده‌اید که چرا بعضی افراد انواع مختلف «خال کوبی» را روی پوست خود دارند؟
چرا بعضی افراد برای خود بعضی افراد برای خود ، خانواده و ... برنامه ریزی سختگیرانه دارند بصورتی که شرایط بحرانی هم حاضر به تغییر آن نیستند؟

شخصیت می‌تواند سازگار و یا ناسازگار باشد. «ناسازگاری» زمانی مطرح می‌شود که افراد قادر نباشند تفکر و رفتار خود را با محیط و تغییرات آن تطبیق دهند. سازگاری یا عدم سازگاری ارتباط نزدیکی با «انعطاف پذیری» دارد. یک شخصیت سالم با وجود ثبات و پایداری به میزانی از انعطاف‌پذیری بهره می‌برد. اما افراد ناسازگار در برخورد با موقعیت‌هایی که واکنش به آنها مستلزم تغییرات و تصمیمات جدید است، تفکر و رفتار انعطاف ناپذیری از خود بروز می‌دهند. بنابراین ، اختلال شخصیت یعنی «رفتارهای ناسازگار و انعطاف ناپذیر در برخورد با محیط و موقعیت ها»
 
میزان شیوع اختلال شخصیت
شیوع در جمعیت کلی
میزان شیوع اختلال شخصیت در کل جمعیت حدود 4 تا 6 درصد برآورد شده است. اگر چه در بین انواع مختلف شخصیتی تفاوتهای معنی‌دار وجود دارد برای مثال برآوردها برای اختلال پارانوئید حدود (0.5 تا 2.5 درصد) است در حالی که برای اختلال اجتنابی بین (1 تا 10 درصد) اعلام شده است.
 
شیوع در بین دو جنس
در میزان شیوع اختلال شخصیت بین دو جنس تفاوت های معنی‌دار دیده می شود برای نمونه در حالی که طبق برآوردهاا صداجتماعی واختلال وسواسی- جبری در مردان بیشتر از زنان است اختلال مرزی نمایشی و وابسته در زنان بیشتر از مردان (گاهی 2 برابر مردان) است.
 
درمان اختلال شخصیت
روان درمانی
روشی است که روانشناسان بالینی یا مشاور با استفاده از اقدامات «نیرو دارویی» اقدام به درمان اختلال می نماید و شامل انواع مختلفی است از قبیل «روانکاروی ، شناخت درمانی ، رفتار درمانی ، گروه درمانی ، آموزش مهارت های اجتماعی و... هدف از روان دمانی ، آموزش رفتارهای جدید همراه با اسجاد خودآگاهی و بینش در مراجع (دروان جو) نسبت به رفتار خود و اثر آن بر فرد و جامعه است. در درمان اختلال شخصیت اولویت با روان درمانی است.
 
درمان دارویی
در کنار روان درمانی مواقعی وجود دارد که لازم است از دارو نیز استفاده شود تا فرآیند درمان تسهیل شود. دارو درمانی زیر نظر روانپزشک اعمال می شود و میزان و تعداد مصرف را او تعیین می کند. داروهای مورد استفاده برای درمان این اختلال بطور غیر مستقیم اثر خود در اعمال می کنند. برخی از گروهها دارویی مورد استفاده عبارتند از: ضد اضطرابها ، ضد افسردگیها ، ضد
موضوعات مرتبط: روانشناسی شخصیت

تاريخ : سه شنبه 1388/04/23 | 16:13 | نویسنده : راشین |

اختلال وسواس فکری عملی اغلب موضوع لطیفه‌ها ، بذله گویی‌ها و شوخی‌ها بوده است. برخلاف الگوهای کلیشه‌ای ، اختلال وسواس فکری عملی واقعی موضوعی خنده‌دار نیست. وسواس یک اختلال اضطرابی دارای پایه زیست شناختی است که اغلب از کودکی شروع می‌شود و ممکن است الگوی خانوادگی داشته باشد. اختلال وسواس فکری – علمی با وسواس‌های فکری ، رفتارهای اجباری و یا هر دو آنها مشخص می‌گردد.

وسواس‌های فکری افکار یا تجسم‌های نا خوانده‌ای هستند که به صورت مکرر وارد آگاهی می‌گردند. در حالی که رفتارهای اجباری ، در ظاهر امر رفتارها و عادات مکرر غیر قابل توقف هستند که شخص با هدف کاهش ناراحتی و اضطراب خود آنها را انجام می‌دهد. هم افکار وسواسی و هم رفتارهای اجباری معمولا توسط خود مبتلایان به آنها غیر واقع گرایانه و غیر منطقی ارزیابی می‌شوند، اما مبتلایان ، خود را ناتوان از متوقف کردن آنها می‌دانند.

 

 

نشانه‌های وسواس
گرچه انواع افکار و رفتارها در اغلب موارد از شخصی به شخص دیگر فرق می‌کند، بعضی از الگوها مشترک هستند. به عنوان مثال ، مبتلایان به وسواس امکان دارد در وارسی‌های مکرر درگیر گردند. این عمل ممکن است به صورت وارسی درها و کلیدها جهت کسب اطمینان ، خاموش کردن همه وسایل ، قرار دادن کلیدها در مکان خاص و از قبیل آنها باشد. بعضی از مردم ممکن است بصورت افراطی از طریق دست شستن و تمیز کردن مکرر از میکروب‌ها اجتناب نمایند.

بعضی از مردم ممکن است تشریفات رفتاری ویژه‌ای در مورد فعالیت‌های روزمره داشته باشند، از قبیل: پوشیدن یا در آوردن لباس به شیوه و نظم خاص ، وارد شدن یا ترک کردن خانه یا اتاق به شیوه‌ای معین ، سعی در تکرار (یا اجتناب از تکرار) یک عمل یا فکر خاصی به تعداد مشخص جهت بدست آوردن خوشبختی و غیره. در بعضی موارد رفتارهای مرتبط با سایر اختلال‌ها ، از قبیل بی‌اشتهایی عصبی ، پراشتهایی و جنون موکندن (کندن موها ، کندن مژه‌ها) می‌توانند کیفیت وسواس به خود بگیرند.

خیلی مهم است که به این نکته توجه داشته باشید که بسیاری از مردم بعضی از الگوهای رفتاری و فکری فوق را در دوره‌ای از زندگی خود تجربه می‌کنند، بدون اینکه به اختلال وسواس فکری – عملی مبتلا باشند. به عنوان مثال ، وارسی درها جهت ایجاد امنیت بیشتر و یا شستن دست‌ها بعد از مواجه شدن با میکروب‌ها امری طبیعی است.

 

آیا هر نوع توجه به پاکیزگی نشانه وسواس است؟
نشان دادن درجاتی از پاکیزگی و توجه به جزئیات متناسب به نظر می‌رسد و حتی به هنگام رشد و بالغ شدن به عنوان نشانه‌هایی از بلوغ در کودکان در نظر گرفته می‌شود. همین طور ، هر کسی یک شیوه و اسلوب برای انجام کارهای خود دارد. فقط زمانی که افکار و رفتارها به طور افراطی مکرر بود ، و یا به جای کمک ، در فعالیتهای روزمره زندگی تداخل کرد، باید به اختلال وسواس مظنون بود. بنابراین ، افراد دارای اختلال وسواس زمان زیادی را صرف انجام تشریفات یا اجتناب از رفتارهای (خاص) می‌کنند، طوری که مسائل مهم زندگی‌شان مورد غفلت قرار می‌گیرد.

آنها آن‌قدر زمان صرف بهداشت شخصی خود می‌کنند که از کلاس جا می‌مانند. آنها ممکن است آنقدر نگران میکروب و آلودگی باشند که از صرف غذا در سالن غذاخوری و به همراه دوستان‌شان خودداری نمایند. آنها همچنین ممکن است به خاطر ترس و شرمندگی از فاش شدن نشانه‌های وسواسی‌شان در پیش دیگران از فعالیتهای اجتماعی خودداری کنند.

 

دریافت کمک
اگر شما فکر می‌کنید که خودتان و یا کسی که شما می‌شناسید، از اختلال وسواس رنج می‌برد (می‌برید) با یک متخصص بهداشت روانی مشاوره نمایید. اختلال وسواس فکری ـ عملی، اختلالی است که می‌توان به آن از طریق مشاوره ، رفتار درمانی و یا دارو درمانی کمک کرد.
موضوعات مرتبط: روان شناسی خانواده

تاريخ : سه شنبه 1388/04/23 | 16:12 | نویسنده : راشین |
Image

قرص اکستازی از دسته آمفتامین‌های جایگزین بوده و دارای خواص

 توهم زایی و تحریک است. این قرص‌ها هیچ مورد مصرف درمانی ندارند.

این فرآورده که در بین جوانان به نام قرص‌های شادی آور (اکس) مشهور

شده است، به رنگهای قهوه‌ای ، صورتی ، سبز و شفاف

درمهمانی‌های شبانه به منظور ایجاد سرخوشی کاذب مورد استفاده

قرار می‌گیرد. قرص اکستازی از موادی به نام آمفتامین‌ها ساخته

می‌شود.

آمفتامین‌ها گروهی از مواد محرک مغزی هستند که معمولا به شکل

پودر سفید رنگ و گاهی سفید متمایل به قهوه‌ای روشن یا سفید

مشاهده می‌شود. انواع آمفتامین‌ها دارای مصارف طبی هستند و تحت

نظارت کامل پزشک در مواردی چون افسردگی‌ها ، اختلالات پرتحرکی ،

کم توجهی به کودکان و حمله‌های خواب مورد استفاده قرار می‌گیرند

که در بعضی موارد برای ایجاد حالت سرخوشی توسط دانش آموزان ،

دانشجویان و رانندگان مورد سوء مصرف قرار می‌گیرند.

آثار اکستازی

آثار این دارو معمولا بعد از گذشت 30 تا 60 دقیقه از مصرف دارو شروع

می‌شود و در عرض دو تا چهار ساعت به حداکثر می‌رسد و این

 سرخوشی تا چند ساعت باقی می‌ماند. بعد از شادی و سرخوشی

اثری باقی نمی‌ماند و فرد مصرف‌کننده احساس افسردگی و بیهودگی

می‌کند. بعد از مصرف فرد دچار احساس شادی و آرامش کاذب ،

اضطراب ، افسردگی ، تحریک پذیری ، اختلال حافظه ، احساس نزدیکی

و صمیمیت با دیگران ، ترس ، خشکی دهان ، قفل شدن چانه ،

بی‌خوابی و افزایش انرژی و کاهش اشتها و در بعضی مصرف‌کنندگان

عدم ثبات روانی ، بیقراری و تهوع و استفراغ و جنون و در مصارف ممتد

و طولانی دچار توهم و دوره‌های بازگشت توهم می‌شود.


آمار مربوط به مصرف‌کنندگان مواد شادی آور

تاریخ ساخت اولین قرص‌های شادی‌بخش (روان گردان) سال 1912 بود.

در حال حاضر حدود 214 میلیون نفر در جهان معتاد هستند که از این

تعداد 15 میلیون نفر معتاد به مواد مخدر (هروئین ، مرفین ، حشیش

و...) و بقیه معتاد به مواد روان گردان می‌باشند. در انگلیس 800 تا 2

میلیون نفر و در آمریکا 2 میلیون نفر براساس تحقیقی که انجام دادند در

سال 1991 بین دانشجویان آمریکا 1 درصد مصرف کننده این مواد بودند

که این تعداد در سال 2002 به 9.9 درصد افزایش یافت.

ظرف یکسال اخیر در هلند (آمستردام) تعداد مصرف کنندگان این مواد از

 0.7 درصد در سال 1990 به 3.6 درصد در سال 2001 رسید. این مواد

اکثرا در لابراتورهای غیر قانونی با کیفیت خیلی پایین (ناخالصی زیاد)

تولید می‌شود. در آمریکا در سال 1991 ، 500 لابراتوار و در سال 2001 ،

 7500لابراتوار به ساخت این مواد مشغول بودند.

آیا در ایران حکم قضایی برای مقابله با مصرف یا فروش

قرص‌های روان گردان وجود دارد؟

در 20 سال پیش در ایران چون این گونه مواد اعتیادآور رایج نبود، در قانون

نیز اشاره‌ای به آن نشده بود. اما با رواج این مواد و تبدیل شدن آن به

یک معضل اجتماعی قانون گذاران نیز به این مساله توجه کردند. از

جمله در مصوبه‌ای که اعلام شد، (در تاریخ 24/7/83) لیستی از مواد نام

برده شده و بندهایی مطرح گردید. از جمله بندهای آن این است.

    * برای ساختن ، حبس دائم.

    * برای فروختن یا به معرض فروش گذاشتن حبس جنایی درجه 1 ،

از 3 تا 15 سال

    * نگهداری یا حمل غیر مجاز بیش از 10 گرم حبس جنایی درجه 1 ،

 3 تا 15 سال

    * نگهداری یا حمل غیر مجاز 10 گرم یا کمتر حبس جایی درجه 2 ،

 2 تا 10 سال

چگونگی مقابله جوامع با مصرف قرصهای روان گردان

با اینکه شروع و شیوع این مواد از کشورهای غربی بوده، و از آنجا به

کشورهای شرقی کشیده شده، غرب برنامه‌های پیشگیری از مصرف

را برای مردم خود چنان اجرا می‌کند که موجب کاهش شدید مصرف در

این کشورها شده . مثلا در آمریکا از سال2001 تا 2003 میزان مصرف53

درصد کاهش یافته‌است. مصرف این مواد در یعضی کشورها نظیر

بلژیک  و هلند آزاد بوده و در برخی دیگر نظیر آمریکا ممنوع می‌باشد. از

سال1993 تا 2000 ، 5500 کیلوگرم از این مواد در دنیا کشف شده

است.

مبارزاتی که در جامعه ما علیه مواد مخدر و از جمله نوع جدید و به

مراتب بسیار خطرناک‌تر آن (قرصهای اکستازی) صورت می‌گیرد، بیشتر

در حد انهدام مواد و یا آگاه سازی از مشکلات ایجاد شده پس از مصرف

است. غافل از اینکه یکی از راهکارهای قابل توجه که باید بر روی آن

سرمایه گذاری کرد، فرهنگ سازی در این زمینه و در نتیجه پیشگیری از

این مشکل است. اینکه ریشه‌یابی شود، چرا بعضی از افراد جامعه ما

که اکثرا جوان نیز هستند، به قرص‌های شادی‌آور روی می‌آورند؟ چرا

حتی با آگاهی از مشکلات پس از مصرف ، باز گرایش بسیار بالایی

برای استفاده از آنها وجود دارد؟

چرا مردم به ویژه جوانان به مصرف چنین موادی روی می‌آورند؟ 

    * یکی از عاملهای مهم در این مورد ، عدم آگاهی کافی و کامل

مصرف کنندگان از این مواد (مخصوصا قبل از مصرف) است. چنانکه در

یک تحقیق انجام شده از مصرف کنندگان ، در پاسخ به این پرسش که

 قبل از شروع مصرف چه اطلاعاتی در این زمینه داشتید؟

    * 70 درصد مصرف کنندگان گفته اند: شنیده بودم که شادی آور و

 انرژی زاست.

    * فقط 28 درصد گفته‌اند که: می‌دانستیم اعتیاد آور است.


عوامل دیگری که به نظر می‌رسد در حال حاضر در گرایش افراد

  مخصوصا نوجوانان و جوانان به مصرف مواد شادی آور نقش

اساسی دارند

    * بیکاری جوانان

    * عدم برنامه و انگیزه کافی برای زندگی

    * عدم تحرک و جنب و جوش کافی برای تخلیه شدن انرژی جوان

    * اشتیاق برای درک حالتی متفاوت از زندگی روزانه

    * عدم مهارت نه گفتن در نوجوانان و جوانان.

    * عدم اعتماد به نفس.

    * افسردگی و دلزدگی از زندگی

    * عدم مهارتهای عملی برای اشتغال و برای زندگی

    * فرار لحظه‌ای از زیر بار مشکلات و ناراحتیها و کمبودهای عاطفی

 

آیا می‌توان از مصرف موادشادی آور (جنون آور) در کشور

 جلوگیری کرد؟

برای مقابله با این معضل که دامنگیر جوانان و خانواده‌ها شده است،

 اگر بخواهیم با روشهای معمولی جلوی مبادله و مصرف این مواد

را بگیریم (همانند راههای مبارزه با مواد مخدر) راه به جایی نخواهیم

 برد، چرا که این مواد از مرز بخصوصی وارد کشور نمی‌شوند. بلکه از

 کشورهای مختلف و از طرق گوناگون وارد کشور ما می‌شوند و نیز به

سهولت در آزمایشگاههای کوچک و حتی خانگی ساخته شده و عرضه

  می‌شوند و بر خلاف مواد مخدر که از فرد به فرد منتقل می‌شود، الگوی مصرف این مواد از گروه به گروه است. پس باید از منظر دیگر

 مشکل را حل کرد. 


چشم انداز بحث

چه کار کنیم و روی چه مداخلاتی کار کنیم تا مثلا 6 ماه بعد مقدار

مصرف 20 درصد کمتر شود، یا مثلا یکسال بعد تعداد مصرف کنندگان

نصف شود؟ یک راهکار عمده و مهم در این زمینه ایجاد اعتماد به نفس

 در جوانان است. اینکه جوان به جایی برسد که بدون دست

 یازیدن به اینگونه مواد به لذتی که خواهان است برسد.

    * تغییر نوع نگاه به زندگی در ایران و نیز حل مشکلات اساسی

 جوانان نظیر مساله اشتغال جوانان ، و مساله ازدواج جوانان.

    * ایجاد و گسترش باشگاهها و مجتمعهای ورزشی و تفریحی

برای دختران و پسران

    * آموزش مهارتهای فنی و عملی برای اشتغال

    * ایجاد و گسترش زمینه‌های تحقیق و پژوهش ، تا جوان وقت و

انرژی خود را به جای هدر دادن در چنین راههایی ، صرف آموختن و

آموزش دیگران کند و به جایگاه اجتماعی و شخصیتی که گاه برای پر

 کردن خلاء آن به راههای دیگر روی می‌آورد برسد. 

منبع: http://www.ofc.ir

 


موضوعات مرتبط: روان شناسی خانواده

تاريخ : سه شنبه 1388/04/23 | 16:3 | نویسنده : راشین |
با توجه به ويژگيهاي خاص نوجواني ، اين دوران با مشکلات خاص خود نيز مواجه است. برخي از اين مشکلات شيوع بيشتري داشته و گاه نيازمند مداخله کمتري هستند، اما برخي ديگر در حد يک ناسازگاري ، يک بيماري و يا اختلال رواني اجتماعي قابل توجه بوده و نيازمند اقدامات مداخله‌گرانه هستند. فراهم نبودن شرائط تربيتي مناسب ، عدم آشنائي اوليا و مربيان با نيازها و ويژگيهاي نوجوان و کودکي مشکل‌دار علل اساسي بوجود آمدن مشکلات دوران نوجواني هستند. 

با توجه به اينکه اين دوره نيز اهميت شايان توجهي در زندگي آينده و بزرگسالي فرد دارد و بسياري از انتخابها و تصميمها در اين دوران انجام مي‌شوند، پيشگيري از بروز مشکلات و درمان آنها به توجه و تاکيد فراواني نياز دارد. شناخت اين مشکلات شايد بعد از شناخت ويژگيها و نيازهاي مرحله نوجواني اولين گام موثر در کمک به نوجوان براي داشتن يک مرحله رشدي سالم مي‌باشد.

مهمترین مشکلات نوجوانی
 

افت تحصیلی

شاید بیش از همه مراحل دیگر در این مرحله افت تحصیلی مشاهده گردد. مسئولین مدارس راهنمایی تحصیلی و والدینی که فرزندانی در مقاطع راهنمایی دارند که با آغاز بلوغ و نوجوانی و تغییرات آن همراه است، معمولا چنین افتی را گزارش می‌کنند. هرچند شدت و ضعف افت تحصیلی در دانش آموزان مختلف متفاوت است، اما به هر حال و با توجه به فراوانی آن در این دوران

نیاز به توجه ویژه دارد.


انحرافت جنسی
با توجه به ویژگیهای بلوغ جنسی در این دوران مشکلاتی از این قبیل می‌تواند اتفاق بیافتد. در بین انواع انحرافات جنسی ،

خودارضایی شیوع بیشتری به ویژه در بین پسران داد که با کاربرد روشهای مناسب پیشگیرانه و رعایت آنها و استفاده از

راهبردهای لازم (بعد از ابتلا به انحراف) قابل حل خواهد بود.


دوستی با جنس مخالف

به دنبال غلیان هیجانات و عواطف در این دوران از یک طرف و تحولات جنسی از سوی دیگر گرایش به برقراری روابط دوستی با

جنس مخالف شیوع فراوانی می‌یابد. ارائه شناخت و آگاهیهای لازم به نوجوان در خصوص کنترل عواطف و هیجانات خود و

جهت‌دهی سالم مفید خواهد بود.


انحرافات اجتماعی

با اینکه در بروز انحرافات اجتماعی عوامل مختلفی دخالت دارند، اما شرائط ویژه دوران نوجوانی مثل تمایل به توجه طلبی و

استقلال شخصی ، تمایل به عضویت در گروهها و ... باعث می‌شود که دوره مستعدی برای راه اندازی این انحرافات باشد. این

انحرافات به صورت فرار از خانه ، انواع بزهکاری مثل دزدی ، اعتیاد و ... دییده می‌شود که اکثر این انحرافات در گروه اتفاق

می‌افتد.


اختلالات روانی در نوجوانی

در نوجوانی مساله بیماری روانی در آسیب شناسی نوجوانی حائز اهمیت زیادی است. مهمترین اختلالات روانی رایج عبارتند از:

   1. واکنشهای سازگاری

   2. روان رنجوری ، شامل انواع اختلالات خلقی ، مثل افسردگی ، اضطراب

   3. اختلالات روان _ فیزیولوژیک ، مثل بی‌اشتهایی روانی

   4. اختلالات شخصیت ، مثل اختلال شخصیت هیستریک

   5. اختلالات سایکوتیک که اسکیزوفرنی عمومی‌ترین آنهاست.

 

از میان اختلالات روانی انواع افسردگی و اضطراب فراوانی بیشتری دارد. در صورتی که اطرافیان شناخت کافی از نوجوان داشته

باشند و به موقع علائم او را تشخیص دهند، با انواع روان درمانی قابل درمان خواهند بود.


خودکشی
معمولا پدیده خودکشی با سایر مشکلات دیگر مثل افسردگی ، اعتیاد و ... همراه است. در هر حال تمایل به خودکشی در این

 دوران باید مورد توجه قرار گیرد.


بلوغ زودرس و دیررس

عوامل مختلفی چون عوامل ارثی ، طرح و ساختمان بدنی ، نوع تغذیه و سلامت جهانی ، مسائل فرهنگی از عواملی هستند

که در بروز بلوغ زودرس و دیررس دخیل هستند. بلوغ چه به صورت زودرس اتفاق بیافتد و چه با تاخیر همراه باشد، نگرانیها و

مشکلاتی را برای نوجوان به همراه خواهد داشت. هرچند عواقب آن هم برای دختر و هم برای پسر وجود دارد، اما بلوغ زودرس

اغلب برای دختران و بلوغ دیررس برای پسران مشکل آفرین‌تر است (تاثیر بلوغ در رفتار نوجوانان).


شیوه‌های برخورد با مشکلات دوران نوجوانی

آنچه بیش از همه حائز اهمیت است، توجه والدین و مربیان به شناخت ویژگیها و نیازهای مرحله نوجوانی است. این آشنائی و

آگاهی از شیوه‌های برخورد با ویژگیهای این دوره ، در گام از بروز مشکلات خاص این دوره جلوگیری خواهد کرد، یا حداقل شدت

آن را تخفیف خواهد داد. در بروز مشکلات و مسائل آنچه مورد بررسی و درمان قرار می‌گیرد، تنها نوجوان و مسائل او نخواهد بود.

هرچند اساس درمان را رفتارها و شرائط نوجوان تشکیل می‌دهد، اما شیوه‌های درمانی عمدتا به صورت گسترده‌تری معطوف به

اطرافیان نوجوان ، خانواده و دوستان و در سطح وسیع‌تر و به صورت برنامه‌ریزی‌های کلان جامعه خواهد بود.

آشناسازی خانواده و دیگر دوستان و آشنایان در طرح ریزی برنامه‌ای برای برخورد با نوجوان برای حل مسائل خفیف‌تری چون

ناسازگاریهای سطحی در بافت خانواده ، پرخاشگری ، استقلال طلبی شدید ، نوجوئی شدید ، با توجه به شیوه‌های مناسب

تربیتی کافی خواهد بود. در حالی که در مورد مشکلات خاص‌تری چون اختلالات روانی این دوران مثل بی‌اشتهایی روانی که با

تمایل شدید به کاهش وزن همراه است، از شیوه‌های اختصاصی‌تری چون روان درمانی و ... استفاده می‌شود. در رابطه با

مسائل اجتماعی چون بزهکاری ، نهادهای اجتماعی دیگری چون کانونهای اصلاح و تربیت ، مدرسه و ... درگیر هستند.

منبع:http://www.ofc.ir

  
موضوعات مرتبط: روان شناسی خانواده

تاريخ : سه شنبه 1388/04/23 | 15:59 | نویسنده : راشین |

تاثیر سلامت والدین  بر اختلالات عاطفی و رفتاری کودکان

تاثیر شدید بیماریهای والدین بر روی کودکان در سطح وسیع مورد مطالعه قرار گرفته است و در حد بالایی با مشکلات عاطفی و رفتاری کودکان ارتباط دارد . گونه های مختلف مشکلات و بیماریهای والدین مستقیما بر کیفیت مراقبت والدین آسیب می رساند بویژه مادر , از آنجا که مادر اولین کسی است که نوزاد با او رابطه بر قرار میکند ,لذا مهمترین نقش را در پرورش ویژگیهای روانی و عاطفی کودک به عهده دارد و کانون سلامتی یا بیماری محسوب می شود . تحقیقات نشان داده اند که اختلالات رفتاری و عاطفی کودکان ارتباط تنگاتنگی با مشکلات جسمی و روانی والدین دارد . هر چند مشکل روانی والدین شدیدتر باشد ظهور اختلال های رفتاری کودکان سریعتر خواهد بود (بلانز [1]و همکاران ,1991) . بردسلی [2]و همکاران (1983)اظهار کرده اند که بیماری روانی والدین احتمال ابتلا به بیماری های روانی را در کودکان افزایش می دهد (داگلاس ,1374).مطالعه لی [3]و همکاران (1987)نشان داده که آسیب روانی مادر موجب اختلال های عاطفی – هیجانی و مشکلات تحصیلی فرزندان می شود . چنانچه مادر ی دچار افسردگی شدید یا اختلال وحشت باشد ,فرزند او احتمالا دچار مشکلات رفتاری هیجانی خواهد شد .افسردگی مادر با اختلال افسردگی ,هراس اجتماعی ,رفتار ایذایی ,اضطراب جدایی و اختلال اضطراب چند گانه و یا کاهش عملکرد اجتماعی در کودکان ارتباط دارد .اختلال وحشت مادر با اختلال وحشت ,آگروفوبیا ,اختلال اضطراب جدایی و اختلال اضطراب چند گانه ارتباط دارد . اضطراب دوران بارداری خطر ابتلای کودک به بیش فعالی به همراه نقص توجه را افزایش میدهد و مادرانی که در سه ماهه آخر بارداری شان مضطرب هستند کودکانی که به دنیا می آورند دچار مشکلات رفتاری خواهند شد (محمد اسماعیل موسوی ,1382).کوهن و ترانیک [4](1983) نیز اشاره می کنند که مادرانی که استرس بالایی دارند نمی توانند تعاملات سودمندی با فرزند خردسالشان داشته باشند . (نقل از هربرت 1384)



[1] Balanz

[2] Bredsly

[3] Douglas. lee

[4] Kouhen. tranik


موضوعات مرتبط: روان شناسی خانواده

تاريخ : سه شنبه 1388/04/23 | 15:56 | نویسنده : راشین |

                شیوه های فرزند پروری و اختلالات رفتاری عاطفی کودکان

زندگی خانوادگی نقش اساسی در حفظ سلامت روانی ,اجتماعی و جسمانی کودکان و والدین دارد . خانواده اولین و مهمترین بافت اجتماعی را برای رشد انسان فراهم می سازد . در جریان رشد طبیعی هر کودک یک رشته تغییرات شناختی , عاطفی و اجتماعی را شاهد هستیم . تقریبا همه کودکان در طول رشد و در جریان سازگاری با این تغییرات دچار مشکلاتی می شوند و استرس و تعارضی را که به دنبال می آید , میتواند به مشکلات رفتاری- عاطفی و یادگیری در آن ها بینجامد . اکثر مشکلات رفتاری کودکان منعکس کننده شرایط پیچیده بین فردی اعضای خانواده به ویژه والدین می باشد . به عبارت دیگر وجود مشکلات رفتاری کودک به منزله روابط معیوب اعضای خانواده با یکدیگر است و با روش های تربیتی نادرست والدین و تعاملات معیوب آن ها با فرزندان رتباط دارد.

اصطلاح فرزند پروری از ریشه پریو ((pario) به معنی ((زندگی بخش )) گرفته شده است . منظور از شیوه های فرزند پروری ,روش هایی است که والدین برای تربیت فرزندان خود به کار می گیرند و بیانگر نگرش هایی است که آن هانسبت به فرزندان خود دارند و همچنین شامل معیارها و قوانینی است که برای فرزندان خویش وضع می کنند . ولی باید پذیرفت که رفتارهای فرزند پروری به واسطه فرهنگ ,نژاد و گروهای اقتصادی تغییر می کند .

شیوه های فرزند پروری :

شیوه های فرزند پروری شامل دو معیار عمده هستند :محبت و کنترل والدین .

کنترل والدین آن دسته از رفتارهای والدین را شامل می شود که در خدمت جامعه پذیری (فرایند انتقال ارزش های اجتماعی از والدین به فرزندان )کودک قرار دارد .این امر به صورت توانایی والدین در اعمال رهنود ,ثبات ,توانایی تحمل رفتارهای نامطلوب (برای مثال فریاد کشیدن ,بهانه جویی ,گریه و...) و استفاده از مشوق ها و تقویت ها ,نمود دارد . محبت نیز شامل صمیمیت , علاقه ,مهربانی و عاطفه والدین می باشد .

بر اساس این دو شاخص مهم ,شیوه های فرزند پروری را به سه دسته عمده تقسیم می کنند :

شیوه مقتدرانه :

والدینی که از این شیوه استفاده می کنند ,واقعیت ها را به کودکان خود منتقل می سازند , و تمایل بیشتری برای پذیرش دلایل کودک خود در رد یک رهنمود (دستور ) از خود نشان می دهند . این والدین سخنوران خوبی هستند و اغلب برای مطیع سازی از استدلال و منطق بهره می جویند و به منظور توافق با کودک با او گفت و گو می کنند ,از رفتار های نامطلوب نمی ترسند و تاب مقاومت در برابر عصابنیت کودک را دارند . والدین مقتدر به تلاش های کودکان در جهت جلب حمایت و توجه پاسخ می دهند و از تقویت های مثبت بیشتری استفاده می کنند ,این والدین حقوق ویژه خود را به عنوان یک بزرگسال می شناسند و به علایق فردی و ویژگیهای خاص کودک خود نیز آگاهی دارند .

کودکان این والدین فعال , دارای اعتماد به نفس , استقلال رای ,واقع گرا , با کفایت و خشنود ,توصیف شده اند . آن ها به دلیل این که والدینشان فرصت های زیادی در تصمیم گیری و انتخاب در اختیارشان قرار می دهند و به خاطر این که مورد عشق و محبت واقع می شودند از نوعی احساس امنیت عاطفی بر خوردارند .

2-شیوه سهل گیرانه :

والدین سهل گیر کنترل کمتری بر کودکان خود اعمال می کنند و خواسته های آن ها چندان معقول نیست .مهرورزی و محبت آن ها در حد متوسطی قرار دارد ,خانواده این والدین نسبتا آشفته است . فعالیت خانواده , نامنظم و اعمال مقررات ,اهمال کارانه است . والدین کنترل کمی بر کودکانشان دارند ,همین طور در خصوص انضباط کودک از نگرش هایی متارض بر خوردارند . والدین سهل انگار در عین آن که به ظاهر نسبت به کودکان خود حساس هستند ,اما توقع چندانی از آن ها ندارند . فقدان خواسته های معقول همراه با خودداری از ارائه دلیل و گفت گو با کودک , همواره از ویژگی های این شیوه به شمار می رود . این والدین بسیار به ندرت به فرزندان خود اطلاعات صحیح یا توضیحات دقیق ارائه می دهند . در عین حال والدین سهل گیر زورگو و سرکوبگر هستند . آن ها از روش های احساس گناه و انحراف استفاده می کنند . این والدین همچنین در بیشتر موارد در مواجهه با بهانه جویی و شکایت کودک , سر تسلیم فرود می آورند .

والدین سهل انگار در ابراز محبت با والدین مقتدر تفاوت فاحشی ندارند . مادران سهل انگار به عنوان تنبیه ,کودک را از محبت خود محروم می سازند و به تمسخر او می پردازند . یک والد سهل انگار در تلاش است درباره خط مشی خود با کودک مشورت کند و قواعد خانواده را برای او توضیح دهد . او توقع چندانی برای انجام کارهای منزل و رفتار صحیح از کودک خود ندارد. او خود را به عنوان عاملی فعال که هر گاه بخواهد , می تواند از آن استفاده کند , نه بعنوان عاملی که مسئول شکل دهی یا تغییر رفتار کنونی یا آتی کودک است , معرفی می کند . کودکان این والدین از اتکاء به خود , خودداری می کنند و یا از استقلال رای اندکی بر خوردارند . این کودکان به صورت افرادی نسبتا ناپخته توصیف شده اند که هنگام مواجه با ناملایمات , تمایل به واپس روی (روی گردانی )دارند . این کودکان نسنجیده عمل می کنند و به فعالیت بی هدف می پردازند . این کودکان نیز تکانشی , پرخاشگر و فاقد اعتماد به نفس هستند و رفتار های بزهکارانه از خود نشان می دهند .

3. شیوه استبدادی :

نمایش قدرت والدین  اولین عاملی است که این شیوه را از دو شیوه دیگر متمایز می سازد . این والدین بسیار پر توقع بوده و پذیرای نیازها و امیال کودکان نیستند . پیام های کلامی والدین یک جنبه و فاقد محتوای عاطفی است .والدین مستبد غالبا هنگام اعمال دستورات , دلیلی ارائه نمی دهند . این والدین نسبت به سایر والدین در میزان مرعوب شدن در برابر رفتارهای نامطلوب ,در حد متوسطی قرار دارند.

در میان این سه شیوه ,والدین در شیوه ی استبدادی کمترین مهرورزی و محبت را از خود نشان می دهند . به ویژه این والدین به ندرت در رابطه ای که منجر به خشنودی کودک شود ,شرکت می کنند . آن ها عموما نسبت به تلاش های کودکان برای حمایت و توجه بی تفاوتند و به ندرت از تقویت مثبت استفاده می کنند ,ابراز محبت در این الگو در پایین ترین سطح قرار دارد ,این والدین ,تایید ,همدلی و همدردی اندکی را نسبت به فرزندان خود ابراز می کنند و شواهد اندکی مبنی بر روابط قوی میان مادر و فرزند وجود دارد . در حقیقت این والدین برای کنترل کودکان خود از شیوه های ایجاد ترس استفاده می کنند و هیچ گونه تفاهمی بین والدین مستبد و فرزندشان وجود ندارد . این والدین اطاعت کودک را یک حسن تلقی می کنند و در مواقعی که اعمال و رفتار کودک در تعارض با معیارهای آن ها قرار می گیرد ,از تنبیه و اعمال زور برای مهار خواسته کودک استفاده می کنند . فرزندان این والدین در برقراری رابطه با همسالان و داشتن موقعیت فعال و نیز استقلال رای در سطح پایینی قرار می گیرند . این کودکان همچنین افرادی خشمگین ,منزوی ,و آسیب پذیر نسبت به فشار استرس و محتاط توصیف می شوند .(اسعدی ,1385(


موضوعات مرتبط: روان شناسی خانواده

تاريخ : سه شنبه 1388/04/23 | 15:55 | نویسنده : راشین |
Image

طلاق یک تغییر اساسی در زندگی است که شخص را دچار سردرگمی میکند . ناگهان خودتان به تنهایی میبایست از پس مواردی مانند پول بچه ها شغل تغییرات و موقعیتهایي که اعضای خانواده را تحت فشار قرار میدهد بر بیایید . در اینجا توصیه هایی وجود دارد که " چگونه زندگی جدید را پس از جدایی شروع کنید ؟"  اگر مشکلاتی دارید بدانید که :

    * بعد از اتمام این زندگی ، زندگی جدیدی در انتظار شماست .

در حال حاضر به سختی می توانید باور کنید زیرا روزی این زندگی چیزی بود که شما خواستار آن بودید . شما خواهان  ایجاد و  تداوم آن بودید .

    * خودتان را فریب ندهید .

از خودتان بپرسید : آیا به راستی این زندگی را می خواهید یا به علت ترس دو دستی به آن چسبیده اید ؟ اگر فکر تنها ماندن ترسناک تر از بودن در یک زندگی از هم پاشیده است خب به ترسهایتان اجازه دهید تا تصمصیم گیرنده باشند . آیا برای از دست دادن زندگی که بود یا میبایست باشد هنوز سوگواری میکنید؟

    * روزهای زندگیتان را هدر ندهید .

اندوهگین بودن هیچ محدوده زمانی ندارد اما زندگی محدود است . شما این را متوجه بشوید یا نشوید ، زمان به سرعت سپری میشود. زمانی میرسد که شما باید حقیقت را بپذیرید و بگویید : "  من باید کاری برای زندگی ام انجام دهم بچه هایم را بزرگ کنم و کاری کنم که زندگی شاد و معناداری داشته باشم و شخصی فعال در جامعه باشم ." پس از هم اکنون قدمهای استوار بردارید و به جلو حرکت کنید .                        

    * افکار مصیبت بار را از ذهن تان دور کنید .

" زندگی من تمام شده است ." " من همه چیز را از دست دادم ." " همه چیز خیلی بد است ." افکاری هستند که تاثیرات خیلی قوی بر چگونگی احساس شما دارند . متوجه باشید که واقعا اینها درست نیستند . زندگی شما تمام نشده است فقط یک شروع جدید برای شماست . تغییر پیش فرضهای منفی در ذهن تان  به تغییر احساسات شما کمک میکند .

    * زمان خود را با افسوس هدر ندهید .

شما باید به خودتان بگویید : " اتفاقی است که افتاده !" شما نمی تواتید به گذشته برگردید و کاری انجام دهید اما می توانید کارهای زیادی را هم اکنون انجام دهید .

    * برای فرزندانتان الگو باشید .

در آینده فرزندانتان چگونه والدینی خواهند بود وقتی شما در جایی نشسته و گریه میکنید ، به نقطه ای زل می زنید و افسوس گذشته را می خورید ؟ وقتی شما جدایی را پذیرفتید زمان پیشرفت در زنگی تان است .

به خاطر فرزندانتان با همسر سابق خود رابطه جدیدی را تعیین کنید .
در رابطه سابق شما همسر وی بودید اما در حاضر یک دوست معمولی هستید بخاطر بچه هایتان .

    * با کودکانتان صحبت کنید .

طلاق ممکن است زخمهای عاطفی را برای بچه هاایجاد کند . با آنها صحبت کنید . با آنها درباره اتفاقاتی که درحال وقوع است و احساساتی که آنها نسبت به وقایع کنونی دارند صحبت کنید و به آنها اطمینان دهید همه چیز بهتر خواهد شد. اگر آنها خیلی چیزها را بدانند می توانند به شما در این مراحل کمک کنند و به این ترتیب آنها هم احساس قدرت می کنند .

    * از دیگران کمک بگیرید.

اگر از مردم کمک بخواهید خوشحال می شوند . این لطفی است در حقشان که به آنها اجازه می دهید کاری برایتان انجام دهند .يك گروه حمايت كننده از نزديكترين دوستانتان داشته باشيد كه حمايتگرعاطفي ،راهنماي هميشگي ومشوق شما در كارهايتان باشند.بدانيد شما اولين نفري نيستيد كه از سايرين كمك مي گيريد.  

    * از امكانات و موهبت هاي اطراف خود استفاده كنيد.

هركاري كه مي توانيد براي رسيدن به موفقيت انجام دهيد. توانايي ها و نقاط قوت خودتان را كشف كنيد و براي كمك به خود و حركت در يك مسير جديد و مثبت روي آنها متمركز شويد.هرشخصي حقيقت وجودي دارد كه فقط خودش ميداند وباور دارد . به ياد داشنه باشيد كه شما نتايجي در زندگي بدست مي آوريد كه ابتدا باور داريد و سپس شايستگي آن را.

    * براي خودتان وقت بگذاريد.

خودتان را در اولويت قرار دهيد ،كمي خودخواه باشيد و كاري را فقط براي خودتان انجام دهيد.بهترين هديه اي كه شما مي توانيد به فرزندانتان بدهيد اينست كه از خودتان خوب مراقبت كنيد. يك كلاس جديد را امتحان كنيد، ورزش را شروع كنيد و سرگرمي هاي فراموش شده كه سابقا انجام مي داديد را دوباره شروع كنيد.

    * خانه رويايي تان را بسازيد.

اگر شما مجبور به تغيير منزل شديد دنيا به آخر نرسيده است. بدانيد كه شما و بچه هايتان  ميتوانيد خاطراتي را بسازيد كه آنجا خانه روياهايتان شود.  

    * خود واقعي تان را بيابيد.

شما ممكن است زمان طولاني نيمي از يك زوج بوده ايد. اما شما هنوز صددرصد يك شخصيت واحد هسنيد. آن شخص را دوباره كشف كنيد.

    * آنچه را دوست داريد انجام دهيد.

هرروز وقتي از خواب بر مي خيزيد چه چيزي شما را به هيجان مي آورد.يك ليست از آنچه شما را به اهدافتان ميرساند تهيه كنيد.

    * روحيه شاد داشته باشيد.

   در زندگي جديد كمي تفريح و شادي كنيد. خاطرات زيبايي را     با فرزندانتان بسازيد تا با اعتماد بنفس و حس احترام به خود بسوي آينده بروند.

    * درآينده از خود مراقبت كنيد.

اين مهم است كه هميشه به روابط خود توجه كنيد و از خود بپرسيد كه :"  چقدربودن در اين رابطه ارزش دارد؟" اگر شما در آن رابطه كاملا خودرا فراموش مي كنيد پس بهاي سنگيني را مي پردازيد.

منبع:  http://www.ofc.ir


 

موضوعات مرتبط: روان شناسی خانواده

تاريخ : سه شنبه 1388/04/23 | 15:53 | نویسنده : راشین |


چگونه می توان كودكان باهوش را شناسایی كرد؟

- پدر و مادر اولین كسانی هستند كه متوجه رشد حركتی، رشد كلامی و كارهای ذهنی فرزند خود می شوند. رشد زودرس حركتی، كلامی و ذهنی از ویژگی های كودكان دارای هوش بالا است.
این كودكان مستقل تر از سایر بچه های هم سنشان هستند و كنجكاوی های بیشتری نسبت به محیط اطرافشان از خود نشان می دهند.
البته سن هوش انسان تا 15 سالگی افزایش پیدا می كند بنابراین آزمون هوشی افراد 15 ساله و بالاتر یكسان است.
كودكان تیزهوش كنجكاوترند. مرتب راجع به مسائل مختلف سؤال می كنند. یك كودك تیزهوش وقتی در مورد مورچه سؤال می كند از والدین خود توضیح كاملی درباره نحوه زندگی آنان می خواهد. آنان می خواهند به عمق مسائل فرو بروند. كودكان تیزهوش با توجه به این كه قدرت فراگیری بالایی دارند ممكن است با كودكان عادی همسال خود خیلی احساس هماهنگی نكنند.
 بنابراین مایلند كه با افراد بزرگتر نشست و برخاست نمایند. افراد بزرگتر هم آنها را كمتر می پذیرند. بنابراین، این خطر وجود دارد كه كودكان هوشمند تا اندازه ای احساس سرخوردگی و عدم رضایت كرده و منزوی بشوند. اما جای نگرانی نیست؛ زیرا اینها كاملا موقتی است.
به این ترتیب كه این بچه ها با توجه به هوش بالایی كه دارند بزودی می آموزند راه هایی برای برقراری ارتباط بهتر با دیگران پیدا كنند.
اغلب والدین این كودكان نگران این مسئله هستند كه مبادا فرزندشان گوشه گیر شود و مهارت های عادی زندگی را فرا نگیرد. در حالی كه دیده شده این كودكان اجتماعی تر از سایر مردم هستند و بسیار راحت تر می توانند با دیگران ارتباط برقرار كنند.
 در واقع اگر كودكی گوشه گیر و منزوی بود و این مسئله تداوم داشت باید مشكوك شویم كه شاید هوش او كافی نیست یا مبتلا به بیماری روانی و رفتاری از جمله اوتیسم (درخودماندگی) باشد. بنابراین همه چیز كودكان تیزهوش نویدبخش است.
آنها راجع به مسائل زندگی هم دیدگاه های جالبی را عنوان می كنند. دلشان می خواهد از هر چیزی سردر بیاورند. برای نمونه می توانند ساعت ها به حركت مورچه ها یا جنبش برگ های یك درخت و یا طلوع و غروب خورشید نگاه كنند. این كار برای آنان بسیار جالب است.
آنان در مسائلی كه از نظر دیگران ساده و بدیهی و عادی است می توانند ساعت ها بررسی و تفحص كنند و در واقع گفته می شود كه دانشمندان و هنرمندان كودكان باهوشی هستند كه توانمندی های دوران كودكی شان یعنی «كنجكاوی» خود را حفظ كرده اند.
 یك دانشمند همیشه همواره در تلاش برای یافتن پاسخ سؤالات خود است. او می خواهد روابط بین اشیاء را كشف كند. او دنیای خیالی می سازد و شخصیت های خیالی می آفریند.
 این كودكان تمایل زیادی به فعالیت های هنری دارند. والدین باید این خصوصیات را در فرزندشان تشویق كنند، زیرا رشته های هنری راهگشای مسیرهای جدیدتری در زندگی آینده آنان است.

كمال طلبی این بچه ها را چگونه می توان كنترل كرد؟
- كودكان تیزهوش دلشان می خواهد بیشتر بدانند و چون از مسائل آگاهی بیشتری دارند، از این رو توقعات و خواسته هایشان نیز به همان نسبت بیشتر است.
 آنان به علت هوش بالایشان محدودیت ها را بهتر می پذیرند. به طور كلی باید گفت: معمولا والدین دارای فرزند تیزهوش در كنار آمدن با آنان دشواری زیادی ندارند. مشكل در مورد كودكانی است كه از هوش بالایی برخوردار نیستند.
 آنان به طور ناخودآگاه تمایل دارند كه این نقص خودشان را با داشتن امكانات ظاهری بیشتری جبران كنند. برای نمونه از والدین خود تقاضای لباس و كفش های گرانقیمت می كنند. در حالی كه كودك باهوش به این چیزها توجه زیادی ندارد.
برای او كاركرد اشیاء مهم است نه ظاهر آنها. بنابراین یك لباس برای آن اندازه جذاب نیست كه احیانا داشتن یك خودنویس ممكن است برایش جالب باشد. او رفتن به موزه را به رستوران ترجیح می دهد و... بنابراین والدین به راحتی می توانند با بچه های تیزهوش كنار بیایند.

برای تربیت این كودكان چه فاكتورهایی را باید در نظر گرفت؟
- باید توجه كرد كه این كودكان به خاطر هوش بالایشان در یك محیط مصنوعی قرار نگیرند. دیدگاه امروزی در مورد تعلیم و تربیت كودكان، دیدگاه یكپارچه سازی و انسجام است. این دیدگاه می گوید: تمامی كودكان باید در جامعه با یكدیگر منسجم شوند.
بنابراین بهتر است از همان دوران مدرسه كودكان دارای ضرایب هوشی پایین تر در كنار كودكان عادی تحصیل كنند كه البته این شامل كودكان كم بینا و كم شنوا نیز می شود.
و همین طور كودكانی كه هوش بالاتری دارند بهتر است در كنار كودكان عادی درس بخوانند. دیدگاه جداسازی كودكان مدتهاست كه از نظر علمی و اخلاقی و انسانی مردود شناخته شده است.
در واقع حق نداریم با آنان شبیه به ابزار رفتار كنیم و بگوییم كه اینها به علت داشتن هوش بالاتر مستحق تربیت بهتری هستند تا در آینده از تربیت آنان بهره بیشتری ببریم.همه كودكان چه باهوش و چه كم هوش انسان هستند و در درجه اول ما باید شأن و كرامت انسانی را كه خداوند در وجود هر انسانی به ودیعه گذاشته برای همه اقشار رعایت كنیم.
نه كودك كم هوش به خاطر هوش كم خود باید سرزنش شود و نه كودك باهوش به خاطر هوش خدادادی اش باید مورد ستایش قرار بگیرد. آنها باید بفهمند كه تفاوت انسان ها دلیل بر تفاخر و تمایز آنها نیست.
هوش در صورتی ارزش پیدا می كند كه در جهت رفاه موجودات دیگر مورد استفاده قرار بگیرد. یك فرد باهوش نباید خود را از دیگران جدا كند. او بهتر از هركسی می تواند با دیگران همدلی كند و خودش را جای آنان قرار دهد. او هیچ وقت اطرافیانش را به خاطر نارسایی هایی كه در وجودشان هست سرزنش نمی كند. در حالیكه افراد دارای هوش پایین به افراد دیكتاتور و ستمگری تبدیل می شوند كه فكر می كنند همه باید مثل آنان فكر كنند.
افراد باهوش همیشه مهربان هستند و خود را به خاطر برآورده شدن نیازهای دیگران در درجه دوم قرار می دهند.
همانطور كه در ابتدا اشاره كردم رشد عاطفی در صورت ارتباط با دیگران حاصل می شود. تنها از این طریق می توان از نحوه زندگی افراد و خواسته هایشان مطلع شد. جدا كردن این كودكان از دیگران نوعی احساس خودبزرگ بینی در آنان به وجود می آورد. بدترین آفتی كه یك انسان ممكن است به آن مبتلا شود.
والدین برای تربیت فرزند تیزهوششان نیاز به چه ابزاری دارند؟
مغز انسان در اثر محرك های محیطی رشد می كند بنابراین هرچقدر كه پدر و مادر محیط غنی تری از جهت آموزش و پرورش برای فرزندشان به وجود بیاورند كودك احتمال رشد هوشی بیشتری خواهد داشت.
برای نمونه با او حرف بزنند به سؤالات او پاسخ دهند. برایش كتاب بخوانند، او را به گردش ببرند و جانوران مختلف را به او نشان بدهند. از كودك بخواهند كه با آنها صحبت كند. راجع به مسایل عملی صحبت كنند. موسیقی كلاسیك تأثیر زیادی در رشد هوشی افراد دارد تمامی اینها در پرورش استعداد اولیه كودك نقش زیادی دارد.
خوشبختانه كشور ما از جمله كشورهایی است كه در آن به كتاب های كودكان توجه زیادی می شود. در واقع حتی گروه های سنی مختلف هم حتی برای خودشان كتاب دارند این طبقه بندی ها كاملا علمی است.
یعنی توصیه می كنم كه والدین با توجه به طبقه بندی سنی كتاب ها، آن را انتخاب كنند. اما مهم تر از هر كتابی، ارتباط با والدین و با همسالان دیگر است. پدر و مادر نباید فرزندشان را به امان خدا و جلوی تلویزیون رها كنند. بلكه باید با آنها گفت وشنود داشته باشند.
 گفت وشنود، یك ارتباط دو جانبه است كه موجب رشد بیشتر فكری می شود. وقتی ما با كسی از نزدیك صحبت می كنیم هم چشمان ما حركت می كند، هم گوش ما و هم سایر حواس ما در آن جا ارتباط دارند. در حالی كه ارتباط با تلویزیون یك ارتباط دو سویه است. چون فقط گوش و چشم كار می كند. تعاملی نیست كه روی ما تأثیر بگذارد یا برعكس.
علت خودكشی برخی از این كودكان در سن بلوغ چیست ؟
علتش این است كه والدین با گمان اینكه كودك باهوش آنها باید در شرایطی جدا از بچه های دیگر پرورش پیدا كند آنها را از یك زندگی عادی محروم می كنند.
در حالی كه این بچه دلش می خواسته بازی هم بكند بنابراین این كودك دچار بحران عاطفی شده احساس تنهایی كرده و واقعاً این مسئله دیده می شود كه كودكان باهوشی كه مربیان فهمیده ای ندارند ممكن است متأسفانه فشار زیادی بر آنها وارد شود و از جامعه جدا شوند.
احساس كنند كه تك افتاده اند و كسی را ندارند كه با آنان صحبت كند. رشد هوشی و عاطفی خیلی خوبه كه همزمان با یكدیگر انجام بشه
منبع:كیهان


موضوعات مرتبط: روان شناسی کودکان

تاريخ : سه شنبه 1388/04/23 | 15:16 | نویسنده : راشین |

 

 

کهلر در یکى از سخنرانى‌هاى خود مى‌گوید "به عقیدهٔ من، ما هیچگاه نخواهیم توانست هیچ مسئله‌اى را حل کنیم، مگر اینکه به منشاء مفاهیم مورد نظر خود بازگردیم، یا به عبارت دیگر، تا زمانى که از روش پدیدارى استفاده نمائیم، یعنى روش تحلیل کیفى تجربه را".
او در ادامه گفت که این روش مورد اقبال همگان واقع نشده و مخالفان آن را کسانى دانست که "ترجیح مى‌دهند با مفاهیمى سروکار داشته باشند که در جریان علوم، معانى آن روشن شده و از موضوع‌هائى که این مفاهیم در مورد آنها صادق نیست، مى‌پرهیزند". این بیانیه در واقع درخواست او براى استفاده از پدیدارشناسى به‌عنوان توصیف آزاد از تجارب فورى بدون تجزیه و تحلیل آنها به اجزاء بود.

 

 

 

 

البته توصیف همواره در علم، مقدم است، و بررسى براساس فرضیهٔ مشخص، پس از آن مى‌آید. از این‌رو است که تشریح، مقدم بر فیزیولوژى است، زیرا علم با مشاهده آغاز مى‌شود. در هر مرحله از علم، مشاهدهٔ دقیق، ضرورى است، در حالى‌که فرضیات را بعد هم مى‌توان انجام داد. ارسطو و ارشمیدس هر دو مشاهده‌گران خوبى بودند. لئوناردو داوینچى مشاهده‌گرى عالى بود. گالیله مشاهده‌گر و فرضیه‌ساز خوبى بود، همانند کپلر و نیوتن. همان‌طور که مى‌بینیم، پدیدارشناسى از مراحل مقدم علم است.

 

 

 

گوته را مى‌توان یک پدیدارشناس دانست و به‌گونه‌اى در رأس سنت روانشناسى قرار مى‌گیرد. مشاهدات بسیار او در زمینهٔ رنگ‌ها، مورد قبول دانشمندان زمان خود قرار گرفت. پرکینى مشاهده‌گرى دقیق بود. در حقیقت تمام فعالیت‌هاى فیزیولوژیست‌هاى حواس قبل از هلمهولتز بیشتر پدیدارشناسانه بودند. کتاب اول یوهانس میولر در سال ۱۸۲۶ در باب پدیدارشناسى بینائى بود. بخش عمده‌اى از کتاب Psychophysik فخنر (۱۸۶۰) پدیدارشناسى بود. مشاهدات او دربارهٔ حافظهٔ رنگ (که حالا روانشناسات گشتالت آن را ثبات رنگ - Color Constansy مى‌نامند). پدیدارى بود، همان‌طور که مشاهده او در این زمینه که اندازهٔ اصلى اشیاء در حال دورشدن به آن سرعت که تصویر شبکیه‌اى آنها کوچک مى‌شود، تغییر نمى‌کنند (که حالا به آن ثبات اندازه - Size Constancy مى‌گویند).

 

 

 

هرینگ روش گوته و پرکینى را دنبال کرد. او بانفوذترین پدیدارشناس سال‌هاى (۱۸۷۰-۱۹۰۰) بود. روانشناسان گشتالت اهمیت و نفوذ او را حس کردند. هرینگ همانند فخنر، پدیده‌هاى "ثبات رنگ" و "ثبات اندازه" را مشاهده و توصیف کرد. آزادى توصیف در این افراد خیلى بیشتر از کسانى بود که مجبور شدند قیودات و مقررات شدید روش وونت را رعایت کنند. به‌طور کلی، پدیدارشناسان سعى بر یافتن یک "آزمایش اساسی" (Emperimentum crucis) کردند، آزمایشى بسیار اساسى و قانع‌کننده که بتواند یک موضوع کلى مورد مشاهده را به اثبات برساند. مثلاً مشاهدات پرکینى در سپیده‌دم از تغییر رنگ‌ها از این گونه است.

 

 

 

از آنجا که پدیدارشناسى با تجربهٔ آنى سروکار دارد، نتیجه‌گیرى‌هاى آن نیز بلافاصله است. این برآیندها به فوریت به‌دست آمده و نیازى به اینکه صبر کنیم تا نتایج محاسبات و اندازه‌گیرى‌هاى کمى روشن شوند، نیست. به‌همین دلیل، یک پدیدارشناسى از آمار استفاده نمى‌کند، زیرا به‌دست آوردن فراوانى (Frequency) در یک لحظه مقدور نیست و مشاهدهٔ آن بلافاصله ممکن نمى‌باشد. از این‌رو بود که بسیارى از دستگاه‌هاى پیچیده‌اى که هرینگ ساخته بود، بیشتر براى نمایش موضوع‌ها تا آزمایش آنها بود. هرینگ قبل از به‌کار بردن دستگاه داده‌هاى علمى را مى‌دانست، او فقط از آن وسایل و ابزار براى قانع کردن دیگران استفاده مى‌کرد. روانشناسان گشتالت معاصر نیز از همین روال تبعیت مى‌کنند و نمودارهاى نمایشى تر و تمیز آنها بیشتر براى این است که خواننده را پیرو پدیدارشناسى کنند تا موضوعى را به اثبات رسانند.

 

 

 

سؤال مهم دیگرى که در رابطه با پدیدارشناسى مطرح مى‌شود، موضوع فطرت‌گرائى (Nativism) است. طى چهل سال آخر قرن نوزدهم، بحث و جدلى مداوم در مورد ادراک فضائى در جریان بود. فطریون معتقد بودند که ادراک روابط فضائى فطرى و تجربه‌اى آنى است. عینى‌گرایان (Empiricists) اعتقاد داشتند که این رابطه اکتسابى است. کانت از فطریون حمایت کرد. نظریهٔ لتزى دربارهٔ شکل‌گیرى مفهوم فضا در تجربه از عینى‌گرایان پشنیبانى نمود. هلمهولتز و وونت عینى‌گرا بودند، هرینگ و اشتومف فطرت‌گرا. به‌نظر ما کاملاً روشن است که پدیدارشناسى فطرت‌گرا است، یعنى معتقد است ادراک فطرت انسان است و نگران اینکه چگونه چنین چیزى در تجربه حاصل مى‌گردد، نمى‌باشد. روانشناسان جدید گشتالت بدون تردید با عینى‌گرائى هلمهولتز دربارهٔ ادراک فضائى مخالف هستند. براى مثال مى‌گویند که یک خط، یک تجربهٔ آنى از یک پدیدهٔ مداوم و متصل است و نه یک سرى از نقطه‌هاى جداگانه. بنابراین، بى‌اساس نیست اگر بگوئیم که فطرت‌گرائى بخشى از زمینه‌هاى آماده براى پیدایش روانشناسى گشتالت بود.

 

 

 

واژهٔ پدیدارشناسى هنگامى به روانشناسى وارد شد که هوسرل در سال ۱۹۰۱ توجه را به آن جلب نمود. در سال ۱۹۰۷ که اشتومف معتقد شد که روانشناسى علم کنش‌هاى روانى است و نه محتواى آن، او از پدیدارشناسى استفاده کرد. هم‌چنین مک در سال ۱۸۸۳ و کالپى در سال ۱۸۹۳ با قبول فضا به‌عنوان یک احساس، موضع پدیدارشناسى گرفته بودند، زیرا داده‌هاى تجربهٔ شخصى را در علم، مورد قبول قرار داده بودند. این موضع را با واژهٔ مثبت‌گرائى معرفى نموده‌اند، ولى مثبت‌گرائى اولیهٔ مک و کالپى در راستاى پدیدارشناسى بود. در حالى‌که مثبت‌گرائى اشلک (Schlick)، کارنپ (Carnap) و سایر پیروان معاصر آن، پدیدارگرا نبودند. گاهى شنیده مى‌شود که روانشناسان گشتالت از مثبت‌گراهاى جدید و معاصر شکایت مى‌کنند، ولى به‌هرحال، مک یکى از اجداد آنها بود که باید به وجود وى افتخار نمایند. اگر تجربه مستقیم و آنى منظور نهائى است، پس ورتهایمر هم مانند مک، یک مثبت‌گرا بود.

 

 

این واقعیت که پدیدارشناسى فضاى علمى آن زمان را پر کرده بود و جهت توصیف تجربه به آن متوسل مى‌شدند را در نوشته‌هاى آزمایشگاه میولر در گوتینگن، جینش (Jaensch)، کتز، و روبین در سال‌هاى (۱۹۰۹-۱۹۱۵) مى‌توان یافت. کتز در نوشته‌هاى خود "تأسیس" روانشناسى گشتالت در سال ۱۹۱۲ را پیش‌بینى کرد.

 

 

 

دیوید کتز (David Katz)

 

 

دیوید کتز متولد ۱۸۸۴ درجهٔ دکتراى خود را از میولر در سال ۱۹۰۶ دریافت کرد. او در سال ۱۹۰۷ مقاله‌اى دربارهٔ حافظهٔ رنگ منتشر کرد، ولى مقاله مهم او در زمینهٔ رنگ در سال ۱۹۱۱، انتشار یافت. این مقاله یک بررسى پدیدارشناسى است. کتز نشان داد که مسائل مربوط به رنگ و فضا به یکدیگر ارتباط داشته و جدائى‌ناپذیر هستند.

 

 

 

روانشناسى سنتى بر این فرض بود که خصوصیات ادراک یک چشمى (Monocular Perception) به‌علت ویژگى‌هاى شبکیه محدودیت دارد و تنها چیزى که مى‌توان با یک چشم درک کرد که یک میدان دوبعدى است، و در آن نیز شکل و اندازهٔ درک شده، تابع ثابتى از شیوهٔ تحریک‌پذیرى شبکیه است. ولى یک پدیدارشناس به توصیف تجربه در میدان ادراک بیشتر از ساختار شبکیه اهمیت مى‌دهد، لذا کتز نیز چنین کرد. او کشف کرد که سه نوع رنگ وجود دارد؛ ۱- رنگ‌هاى سطحى (Surface Colors) که دوبعدى و موضعى (Localization) بوده و معمولاً شیئى ادراک شده هستند.

 

 

 

۲ . رنگ‌هاى حجمى (Volumic Color) که سه‌بعدى بوده و نور از آنها رد مى‌شود، مانند مایعات رنگی، هواى رنگى و فضاى به ظاهر بدون روشنائی.

 

 

 

۳ . رنگ‌هاى فیلم، که موضعى (Localize) نبوده و ویژگى‌هاى فضائى (Spatial Chara cteristics) را ندارند مانند رنگى که در اسپکتروسکوپ (Spectroscop) مشاهده مى‌شود. رنگ‌هاى سطحى رنگ‌هاى مربوط به اشیاء مى‌باشند که رنگ آنها در نورهاى مختلف ثابت مى‌ماند. ولى یک رنگ سطحى را مى‌توان در حد یک رنگ فیلم تقلیل داد، اگر آن را از پشت پردهٔ کوچک‌کننده (Reduction Screen) نگاه کنیم. پرده‌اى که سوراخ کوچکى در آن تعبیه شده است. پرده سبب مى‌شود که برگه‌هاى (Clues) مربوط به بعد سوم حذف شود و درنتیجه، رنگ، عینیت، فاصله و گرایش به ثابت بودن، تحت تغییر نور را از دست مى‌دهد. این برداشت نشان مى‌دهد که ادراک رنگ، امرى بسیار پیچیده است، ولى مى‌توان میدان پیچیدهٔ نیروهاى مختلف را به نیروها و شرایط محدودتر و ساده‌تر رنگ فیلم تقلیل داد، در صورتى‌که بعضى از عوامل را که کل ادراک را تعیین مى‌کند، حذف نمائیم.

 

 

 

کتز در گوتینگن تا سال ۱۹۱۹ باقى ماند و با میولر همکارى کرد و سپس به استکهلم رفت. او مقاله‌اى در باب مطالعهٔ پدیده‌اى در حس لامسه انجام داد. او همواره از حامیان جدى پدیدارشناسى بود. میولر نظر روشنى نسبت به روانشناسى گشتالت نداشت و آن را در سال ۱۹۲۳ شدیداً مورد انتقاد قرار داد، ولى نسبت به مردان جوانى که در آزمایشگاه او گرایش به روانشناسى گشتالت و پدیدارشناسى نشان مى‌دادند، سخت‌گیرى نمى‌کرد.

 

 

 

ادگار روبین

 

 

پدیدارشناس دیگر گوتینگن، ادگار روبین (Edgar Rubin) متولد ۱۸۸۶ بود که تحققات خود را دربارهٔ پدیده "شکل - زمینه" (Figure - Ground) و ادراک بصرى در سال ۱۹۱۲ چند ماه قبل از اینکه مقالهٔ ورتهایمر دربارهٔ حرکت ظاهرى انتشار یابد شروع کرد. روبین کشف کرد که یک ادراى بصرى معمولاً دو بخش دارد: شکل و زمینه. غالباً شکل مرکز توجه است، شیء در چارچوبى محصور است، و خلاصه یک "چیزی" است مادى که دیده مى‌شود و شکل کلى دارد. بقیه میدان ادراکى زمینه محسوب مى‌شود که فاقد جزئیات بوده، در حاشیه توجه قرار داشته و معمولاً در مکانى دورتر از شکل به‌نظر مى‌رسد. زمینه به‌نظر نمى‌رسد که یک شیء باشد.

 

محرک مبهم تصویرى که ادراک شکل - زمینه را ترسیم مى‌کند، نشانگر پنجه سیاه بر روى زمینه سفید است و یا شکل سه انگشت سفید روى زمینه سیاه را نشان مى‌دهد. از ای.روبین ۱۹۱۵

 

 

 

تمام این تفاوت‌هاى پدیدارى موضوع‌هاى جالبى هستند، مانند نیمرخ معروف زن مسن و زن جوان که گاهى این و گاهى آن، به‌نظر مى‌رسد و شکلى که در تصویر ضمیمه مى‌باشد، مشاهده مى‌شود. در این تصویر یا پنجهٔ سیاه در زمینه سفید دیده مى‌شود یا انگشتان سفید در زمینه سیاه مشاهده مى‌گردد. اگر یک بار این الگوى مبهم را ببینیم، ما نخست پنجه‌هاى سیاه را مى‌بینیم، در صورتى‌که تصویر براى بار دوم ارائه شود، امکان بیشترى وجود دارد که آن را بشناسیم؛ اما اگر تصادفاً انگشتان سفید به نظر ما در بار دوم برسد، در آن صورت آنها را نخواهیم شناخت، زیرا انگشتان پنجه نیستند و شیء ادراک شده متفاوت است، گو اینکه "شیء محرک" (stimulus - object) فرقى نکرده است. در اینجا در حقیقت پدیده‌اى در برابر ما قرار دارد که ما را مجبور مى‌کند یک "مجموعه هیئت‌هاى کلى و پویا" (Dynamic Totalities) را مورد توجه جدى قرار دهیم، تغییرى پدیدارى که مستقل از تغییرات شبکیه است و عوامل دستگاه مرکزى اعصاب آنها را به‌وجود مى‌آورد. تحقیق‌هاى روبین داده‌هاى مفیدى را براى روانشناسى گشتالت فراهم نمود که بسیار مورد استفاده دانشمندان این رشته قرار گرفت.

 

 

 

روبین که اهل دانمارک بود از گوتینگن به کپهناگ رفت و در آنجا به‌عنوان برجسته‌ترین روانشناس دانمارک شناخته شد. او نتایج تحقیق‌هاى خود را در حمایت از روانشناسى گشتالت در سال ۱۹۲۱ منتشر کرد. ولى تا این زمان، روانشناسى جدید گشتالت استقرار یافته بود و دیگر براى هیچ فردى امکان پیش‌بینى آن وجود نداشت.

به دلیل اینکه روانشناسى گشتالت با کل سروکار دارد، غالباً خود را در رابطه با نظریهٔ میدانى (Field Theory) مى‌بیند. میدان (Field) یک کل پویا (Dynamic Whole) است، سیستمى که در آن تغییر هریک از اجزاء به قسمت‌هاى دیگر تأثیر مى‌گذارد. یک شبکهٔ الکتریکى با ولتاژى که در سراسر آن گسترده است، یک میدان را شامل مى‌شود. میدان‌هاى ادراکى بینائى وجود دارد که تغییر محسوس در هر بخش آن سبب تغییر در تمامى میدان مى‌شود. برخى از خطاهاى ادراک بینائى (Optical Illusions) را براساس پویائى‌هاى میدان‌شناختى مى‌توان توجیه نمود، اگر میدان بینائى را مرکز نیروهاى مرتبط و متقابل بدانیم. کهلر (Köhler) فرض کرده است که میدان‌هاى نورونى مغز (Neural Brain Fields) وجود دارند که زیربنا و توجیه‌کنندهٔ پویائى‌هاى ظاهرى در پدیده‌هاى ادراکى مى‌باشند. کافکا براین باور بود که درک اعمال انسان تنها در شناخت میدان رفتارى که فقط شامل محرک‌ها و محیط فیزیکى هستند، میسر نیست، بلکه بیشتر در درک دنیاى خارجى و اشیاء مربوط به آن مى‌گردد، به شکلى که از طرف فرد انسان درک و استنباط مى‌شود. لوین (Lewin) مفهوم "فضاى زندگی" (Life-Space) را براین اساس به معناى میدانى پویا که در آن هر فرد انسان زندگى و تلاش مى‌کند، ارائه کرده است.

 

 

 

 

باید خاطرنشان ساخت که مفهوم "کل" در روانشناسى گشتالت محدودیت‌هاى عملى دارد. این نظریه علیه تجزیهٔ تجربه به عناصر جداگانه اعتراض مى‌کند، در حالى‌که بدین امر اذعان دارد که تجربه، جداشدنى است و به‌خصوص آن را مى‌توان به‌صورت اشیاء تفکیک نمود.

 

 

 

گیتى مجموعه‌اى از سیستم‌هاى مختلف است که هریک نیز عملاً سیستم بسته‌اى است. مع‌هذا روانشناسى گشتالت هر نوع تجزیه و تحلیل را مردود مى‌داند. آنچه را مجاز مى‌داند، آزادى تجزیه و تحلیل است که براى شناخت هر مسئلهٔ خاصى لازم است.

 

 

 

پدیدار (Phenomena) روانشناسان گشتالت "دادهٔ" اساسى منتج از مشاهدات خود را "پدیدار" نامیدند. براى آنها آنچه در تجربه "داده" شده، تجربهٔ پدیدارى (Phenomenal Exprience) است. روانشناسان گشتالت این لغت را از پدیدارشناسان گرفته‌اند که به معناى تجربهٔ خنثی، آلوده نشده؛ سمت‌گیرى و آزاد از هر پیرایه‌اى است، تجربه‌اى ناب و بدون صفت خاص است. تجربه‌اى براى تجربه‌کردن (Experience perse) است. آنان مخالفتى با فهرست عناصر، احساسات، تصاویر ذهنى و عواطف و ویژگى‌هاى آنها مانند کیفیت، شدت، گستردگى و مدت زمان ندارند. آنها معتقد بودند که قیودى که این واژه‌ها با خود حمل مى‌کنند، عواملى هستند که سبب شده است روانشناسى آزمایشی، تحرک و خلاقیت مطلوب را نداشته باشد.

 

 

 

 

 

شاید مهمترین جنبهٔ روانشناسى گشتالت این است که پدیدار از دیدگاه آنان شامل اشیاء و معانى آنها مى‌شود. جاده‌اى صاف و باریک، طرز تفکر سنّتى وونت و تیچنر، فقط مى‌توانست منجر به توصیف (Description) پدیده‌هاى مربوط به انسان شود و نه تفسیر (Interpertation) آنها. در نظریهٔ آنها، داده‌ها محدود به تجارب آنى مى‌شد که در واقع همان احساس است. تصاویر ذهنى (Images) احساساتى بودند که از سوى دستگاه اعصاب مرکزى تحریک مى‌شدند. عواطف در اساس، ماهیت حسى (Knowledge) دارند. روابط فقط براساس تبادل احساس‌هاى قابل مشاهده بود. اشیاء به شکل مستقیم مورد مشاهده قرار نمى‌گرفت، بلکه به‌عنوان تفسیرى از داده‌هاى به‌دست آمده تلقى مى‌شد.

 

 

 

 

 

سعى در تمییز خط فاصل در این زمینه، مطلب جدیدى نبوده و همواره موضوعى دشوار بوده است. تمییز بین این دو در واقع تشخیص بین "دانش از" (Knowledge of) و "دانش دربارهٔ " (Knowledge About) پدیده‌ها است. تیچنر که در سال ۱۹۱۲ مکتب وارزبرگ را انتقاد مى‌کرد، مفهوم اولى را "توصیف" (Description) و دومى را "اطلاعات" (In formation) خواند. اگر شما آنچه را که واقع مى‌شود گزارش دهید، توصیف کرده‌اید. اگر گزارش شما تفسیرى از آنچه که واقع شده است باشد، پس شما اطلاعاتى به‌دست مى‌دهید و در واقع به‌جاى آنچه که "هست" آنچه که مستفاد مى‌گردد یا در حقیقت، معناى آن را ارائه مى‌دهید. روانشناسان اصرار مى‌ورزیدند که خط فاصل بین این دو را نمى‌توان ترسیم کرد و اینکه تمام اشیاء و معانى آنها و تمام تجربه‌هاى آنى (Immediate Experience) که منتظر تفسیر و استنتاج نمى‌مانند، همه و همه در واژهٔ پدیدار جاى مى‌گیرند. روانشناسان گشتالت هیچ چاره‌اى جز بریدن این گره گردیان (Gordian Knot) (گره‌اى که گردیوس - Gordius - پادشاه یکى از سرزمین‌هاى کهن بسته و معتقد بود اگر کسى آن را بگشاید، فرمانرواى آسیا مى‌گردد. اسکندر این گره را به شمشیر خود برید. مترجم) نداشتند. تجزیهٔ تجربه به اجزاء و عناصر حسى در سال ۱۹۱۲ روز به‌روز تصنعى و تحمیلى مى‌نمود و جائى براى آن متصور نبود، حتى گفته مى‌شد که تجزیهٔ حسى نیز نوعى استنتاج بوده و دانش "دربارهٔ" چیزى است، نه دانش "ازش چیزی. ما به‌زودى خواهیم دید که چگونه برنتانو و اهرنفلز و اشتومف و کالپى جملگى در راه رسیدن به همان نتایجى بودند که ورتهایمر به آنها رسید. ما از اهمیت روانشناسى گشتالت نخواهیم کاست اگر بگوئیم که این هم مانند نهضت‌هاى دیگر بر مرکب جوّ فرهنگى سوار بود و به پیش مى‌راند.

 

 

 

روانشناسى گشتالت بسیار گسترده‌تر از آن است که آن را محدود به بحث دربارهٔ هیئت کل و پدیدارها بنمائیم. جاى عملکرد آن، معمولاً در نظریهٔ میدانى است. روانشناسان مهم گشتالت، غالباً نظریهٔ رابطه بین پدیدار تجربى (Experienced Phenomena) و فرآیندهاى مغزى زیربنائى آن را پذیرفته‌اند، این دیدگاه را نظریهٔ ایزومورفیزم (Isomorphism) نامیده‌اند که توضیح بیشترى در مورد آن خواهیم داد. اما نخست لازم است که ببینیم رهبران روانشناسى گشتالت چه کسانى بودند و اینکه این نهضت چگونه براساس حرکت‌ها و جریان‌هاى قبلى آن رشد کرد.

منبع : آفتاب
موضوعات مرتبط: روان شناسی گشتالت

تاريخ : سه شنبه 1388/04/23 | 15:12 | نویسنده : راشین |

اعتقاد واتسن از جنبهٔ مثبت
واتسن از جنبه مثبت، اعتقاد راسخ داشت که رفتار، مطلبى جالب و حائز اهمیت است. واتسن یک کنش‌گرا بود، ولى نتوانست این عقیدهٔ مکتب شیکاگو را تحمل کند که حتى روانشناسان حیوانى باید رفتارهاى دقیقاً مشاهده شده را به واژه‌ها و معانى مبهم هوشیارى برگردانند. به‌نظر او راه بسیار مفید و مستقیم و مثبت‌تر این بود که رفتار را به‌خاطر خود آن مطالعه و توصیف کرده و فایدهٔ آن را براى موجود زنده روشن نمائیم. البته این نظریهٔ جدیدى نبود، ولى او با حذف کامل هوشیارى در روانشناسى حیوانی، از لوید مورگان نیز که علیه دیدگاه انتروپومورفیسم رومینز (Romanes) در تفسیر رفتار حیوانات برخاسته بود، پا فراتر نهاد. واتسن یک عمل‌گرائى شدیداً افراطى و محدود با حذف کامل مفهوم هوشیارى را پیشنهاد مى‌کرد. او در واقع با دیدگاه دکارت در رابطه با حیوانات، و لامترى در رابطه با تعمیم نظریهٔ دکارت در مورد انسان، موافق بود، غیر از اینکه او وجود هوشیارى را انکار نکرد. البته مشکل است که جنبهٔ مثبت این قضیه را بدون درنظر گرفتن جنبه منفى آن، عنوان کنیم، ولى آنچه که مسلم است، این است که رفتارگرائى براى واتسن خیلى بیشتر از یک اعتراض، معنا داشت. وى اعتقاد قوى به امکان مطالعهٔ رفتار در حیوانات و انسان داشت، به‌ویژه که روش او امتیازات روش کنش‌گرائى را دارا بود، بدون دردسرهاى ناشى از مفهوم هوشیاری.

 

 

 

 

 

در جنبه منفى هوشیارى اعتراض واتسن به درون‌گرى

 

 

در جنبهٔ منفى هوشیاری، اعتراض اساسى واتسن به درون‌نگرى بود. واتسن دیده بود که درون‌نگرى در مکتب وارزبرگ با شکست مواجه شده است، باورى که اکثر روانشناسان آمریکائى در سال ۱۹۱۰ به آن رسیده بودند. در پنجاه سال اول روانشناسى "جدید"، توصیف هوشیارى منجر به جمع‌آورى اطلاعات نظم‌دار جالب توجه و قابل ملاحظه‌اى نشده بود. داده‌هاى روانشناسى "جدید"، اکثراً عینى و توصیفى بود، از قبیل: استعداد یادآورى صحیح مطالب آموخته شده، زمان عکس‌العمل، تغییرات بدنى در ارتباط با عواطف و توانائى تمیز بین محرک‌ها. درون‌نگرى هیچ‌گونه توافقى دربارهٔ چگونگى و ماهیت عواطف، به‌دست نداده بود. آیا عاطفه (Feeling) یک احساس (Secsation) است، ویژگى آن یا عنصرى جدید است؟ آیا واقعاً وجود دارد؟ عواطف را نمى‌شود همیشه از راه درون‌نگرى شناخت، حتى تیچنر مجبور شد اذعان کند که عواطف، فاقد صفت روشن بودن است و با روش درون‌نگری، تنها مى‌توان غیرمستقیم به مطالعهٔ آن پرداخت. تحت تأثیر روش سخنورى آلمانی، مجله‌ها و کتاب‌ها مملو از بحث‌ها و جمله‌هاى طولانی، ضد و نقیض‌گوئى‌ها و به‌ناچار، تهمت‌هاى متقابل بود. روانشناسی، ادعاى علم بودن مى‌کرد، ولى زنگ فلسفه از آن به گوش مى‌رسید، فلسفه‌اى که بیشتر بر محور جدل‌هاى لفظى استوار بود. پس جاى تعجب نیست که واتسن، تیغ تیزى جهت جراحى آن به‌دست گرفته بود.

 

 

 

 

عامل ناخودآگاه مثبت، جو فرهنگى

 

 

عامل ناخودآگاه مثبت "جو فرهنگی" بود. روانشناسى براى در آغوش کشیدن رفتارگرائى کاملاً آماده بود. آمریکا قبلاً به روش‌هاى سنتى اجداد آلمانى خود اعتراض کرده بود. رفتارگرائى ره‌رو این طریق به‌شکلى جدى‌تر شد. در همان حال، عینى‌گرائی، آن‌قدر رشد کرده بود که شامل نه تنها بخش عمده‌اى از روانشناسى کنشى مى‌شد، بلکه اکثر آسیب‌شناسى روانى و تمام روان‌سنجى و روانشناسى کاربردى را دربرمى‌گرفت. رفتارگرائی، به‌سادگى تمام این رشته‌ها را دربرگرفت، به‌عبارت دیگر، این رشته‌ها، رفتارگرائى را دربرگرفتند. به‌هر تقدیر، زمان، آمادگى بیشترى براى عینى‌گرائى در روانشناسى داشت و واتسن، عامل اجراء آن بود.

 

 

 

 

مقایسه مکتب رفتارگرائى و مکتب گشتالت

 

 

مقایسهٔ رفتارگرائى و مکتب گشتالت، به‌عنوان حرکتى اعتراض‌آمیز، جالب به‌نظر مى‌رسد. این نهضت‌ها همزمان بودند و اعتراض هردوى آنها علیه سنت‌گرائى در روانشناسى بود. تفاوت فاحش بین آنها نشان‌دهندهٔ این واقعیت است که نهضت‌هاى جدید، چیزى بیش از یک اعتراض محسوب مى‌شوند. در این مورد، دو جو فرهنگى متفاوت وجود داشت. یکى روش علاقهٔ فلسفى آلمان‌ها به هوشیارى و دیگری، روحیهٔ کنش‌گرائى و عملکردى آمریکائی.

 

 

 

ویژگى‌هاى روانشناسى سنتى در سال ۱۹۱۰ عبارت بودند از:

 

 

 

۱. آزمایشی

 

 

۲. درون‌نگرى

 

 

۳. اجزاءگرائی

 

 

۴. ارتباط‌گرائی

 

 

 

رفتارگرائى و گشتالت، فقط در مورد اول توافق داشتند. هر دوى این مکاتب معتقد بودند که روانشناسى مى‌تواند و باید آزمایشى باشد.

 

 

 

روش درون‌نگرى را رفتارگرایان به‌کلى رد کردند، در حالى‌که روانشناسى گشتالت، اهمیت بسیار براى توصیف پدیدارى تجربهٔ مستقیم قائل بود، گرچه درون‌نگرى حسى نوع وونت و تیچنر را مردود مى‌دانستند.

 

 

 

رفتارگرائى در آغاز، جزءگرا (Elementistic) بود، زیرا بازتاب را واحد مطالعهٔ سیستم روانشناسى خود نمود، در حالى‌که روانشناسى گشتالت، تجزیه و تحلیل را مردود مى‌دانست و برخورد با پدیده‌ها به‌صورت کل را صحیح مى‌انگاشت. از این‌رو، نوک حملهٔ خود را به‌سوى رفتارگرایان هدایت مى‌کرد. با در برگرفتن بازتاب شرطی، رفتارگرایان نوعى ارتباط‌گرائى (Associationism) را پذیرا شدند، آن نوع ارتباط‌گرائى "und - verbindung" که در آن، محرک شرطى شده فقط براساس همجوارى مکرر با محرک غیرشرطی، با پاسخ ارتباط پیدا مى‌کند؛ ارتباط و اتصالى که در آن، هیچ مکانى جهت پدیده‌هائى مانند سازماندهى یا بینش، وجود ندارد.

 

 

 

لازم به یاد‌آورى است که تا چه اندازه تفاوت بین دو جو فرهنگى مى‌تواند در تعیین پویائى نهضت‌هاى علمی، اهمیت داشته باشد. آمریکا علیه روش وونت اعتراض کرد و حاصل آن، نخست کنش‌گرائى و سپس رفتارگرائى بود. آلمان اعتراض کرد و نتیجهٔ آن روانشناسى گشتالت بود. با درنظر گرفتن شرایط موجود در سال ۱۹۱۰، یعنى سال مرگ ویلیام جیمز، اعتراضى به‌صورت روانشناسى گشتالت نمى‌توانست مؤثر و پایدار باشد؛ دست‌کم، نه در آن زمان و مکان.

 

منبع : آفتاب


موضوعات مرتبط: روان شناسی گشتالت

تاريخ : سه شنبه 1388/04/23 | 2:47 | نویسنده : راشین |

گشتالت درمانی یكی ازروشهای مشاوره است كه فردریك پرلزو همسرش لورا آن را ارائه دادند. پرلزدریك خانواده یهودی متولدشد، وی بعد از اخذ درجه دكترای طب با سمت دستیار با كرت گلدشتاین و پل شیلدر درمؤسسات روانكاوی درمقام روانكاو كارمی كرد. او از طریق تماسهای خود با ورتهایمر، تیلیچ، گلدشتاین، بیوبرو دیگرصاحبنظران مجمع علمی و حرفه ای آلمان در سالهای دهه بیست و سی قرن بیستم میلادی موفق شد مقدمات گشتالت درمانی(Gestalt Therapy) را تدوین كند.

 

 

تعریف گشتالت درمانی:

 

آنچه بنام گشتالت درمانی معروف شده است چیز تازه ای نیست، بلكه سازماندهی جدیدی است از افكاری كه از قدیم الایام در زمینه های مختلف وجود داشته است.

به نظرمی رسد پرلز در تدوین نظریات خود از سه حوزه فكری خاص و مستقل تأثیر پذیرفته است كه عبارتند از: مكتب اصالت وجود، پدیدارشناسی اروپایی و روانشناسی گشتالت. درمكتب اصالت وجود، برتجارب زمان حال فرد؛ در روانشناسی گشتالت بر ادراك و كلی­نگری و در پدیدارشناسی بر ادراك فرد از واقعیت تأكید می شود. در حالی كه در گشتالت درمانی ضمن توجه به اهمیت تجربه، ادراك فرد از هستی خود در زمان حال بر ارگانیزم به عنوان یك كل، همچنین چگونگی ارتباط ارگانیزم با محیط و چگونگی كسب تجربه ازجانب فرد تأكید می شود (به عبارت دیگر تأكید پرلز بر ادراك وكل نگری و چگونگی واكنش فرد در مقابل پدیده­ها تأثیری است كه پرلز از مكاتب اصالت وجود، پدیدارشناسی و روانشناسی گشتالت گرفته است. در روانشناسی اصالت وجود تأكید برآن است كه فرد در زمان حال چه تجربه ای دارد، درحالی كه درگشتالت درمانی ضمن پذیرش اهمیت تجربه تأكید برآن است كه فرد در زمان حال هستی­اش  را چگونه درك می كند. تأكید بر ارگانیزم به مثابه یك كل و همین طور تأكید بر ارتباط ارگانیزم با محیط و فرایند تجربه فرد از مفاهیم اساسی تفكرگشتالتی و مكتب اصالت وجود است).

روانشناسی گشتالت كه به منزله نظریه ای درزمینه ادراك به­وجود آمد بر روابط متقابل میان شكل شیء و زمینه آن و فرایندهای ادراكی تأكید داشت و واكنشی بود نسبت به شیوهای اجزا نگرانه­ای كه سعی می­كردند ادراك و فرایندهای ذهنی را از راه تجزیه آنها  به  اجزا و یا به محتویات ذهنی مطالعه كنند. از آغازگران نهضت روانشناسی گشتالت می توان از ورتهایمر، كافكا و كهلرنام برد.

گشتالت درمانی بر افكار و احساسات و برداشت فرد از دنیا در زمان حال تمركز دارد و به گذشته فرد توجهی ندارد. در این روش بیش از این كه به گفتگوهای انتزاعی در مورد وقایع و موقعیتهای مختلف توجه شود بر ایجاد زمینه برای تجربة مستقیم تأكید می شود. در گشتالت درمانی درمانگر به مراجع كمك می كند كه رفتارهای اجتنابی را به سطح آگاهی بیاورد تا بدین وسیله حالت تعادل در فرد ایجاد شود، زیرا هنگامی كه فرد از امیال، تحریكات و عواطف ناخواسته خود مطلع شود می تواند با محیط تعادل مناسبتری داشته باشد.

توجه به زمان و مكان موجود (حال) و ایجاد حداكثرآگاهی، اساس گشتالت درمانی است. فرد پس ازكسب آگاهی قادرخواهد بود به كمك اصول گشتالت رابطة بین مشكل و زمینه را وسعت بخشد و موقعیتهای ناتمام را تشخیص داده و درصدد اصلاح آن برآید. منظور از موقعیتهای ناتمام نیازهای ارضانشده ای است كه معمولا ًفشار روانی زیادی برفرد وارد می كنند و رفتار او را تحت تأثیرقرار می­دهند (كری،1996).

درگشتالت درمانی به مسائلی نظیراینكه فرد چگونه بدان حالت درآمده است، یادلیل انجام كارهایش چه بوده، یافردا چه خواهد كرد و چه پیش خواهد آمد توجهی نمی شود.

گشتالت درمانی به تمركزدرمانی نیز معروف است.

 هدف گشتالت درمانی:

هدف اصلی گشتالت درمانی رشد آگاهی و مسئولیت­پذیری مراجع است.

آگاهی عبارت است ازكسب دانش نسبت به محیط؛ یعنی فرد  هرچه بیشتر با محیط واقعی خود در تماس و تعامل طبیعی قرارگیرد.

شناخت خود آگاهی از نیازهای ارضا نشده است كه بر رفتار فرد تأثیرمی گذارد؛ پذیرش و توانایی برقراری ارتباط با محیط و دیگران.

بدون كسب آگاهی، مراجع قادر به تغییرشخصیت خود نخواهد بود. از طریق كسب آگاهی، مراجع ظرفیت مواجهه با احساسات وعواطف انكار شدة خود را پیدا می كند و درمی­یابد كه موجود مستقلی است و نیازی به وابستگی به دیگران ندارد. گشتالت درمانی به مراجع كمك می كند موانع و سدها را از سر راه "شدن" فرد بردارد تا فرد از حمایتهای محیطی به حمایتهای شخصی، یعنی استعدادهای درونی كه همان بلوغ است، برسد و با كشف زندگی رشد كند و سپس به بلوغ شخصی برسد. درواقع گشتالت درمانی سعی می كند كه فرد آن چیزی بشود كه هست. زمانی كه فرد به بلوغ شخصی(فردی) دست یافت می تواند شكافهای موجود در زندگی خود را شناخته و شیوة پركردن آنها را بیاموزد و در جهت ایجاد وحدت و یكپارچگی در زندگی خود گام بردارد. بطوركلی می توان گفت هدف غایی گشتالت درمانی برقراری تعادل مطلوب در ارگانیزم است(جاكوبس ویونتف).

هدفهای اصلی گشتالت درمانی، توانمند كردن مراجع درجهت نیل به یكپارچه ترشدن، آگاهترشدن و آزاد شدن برای تجربه كردن و درنتیجه به فعل درآوردن توانایی های بالقوه مراجع است و اساس تمام هدفهای گشتالت درمانی كسب آگاهی است.

 فرآیندمشاوره ای درمان گشتالتی:

به نظر زینكر در فرآیند مشاوره ای گشتالتی انتظار می رود كه:

1. آگاهی مراجع نسبت به خود افزایش یابد، كه این آگاهی از طریق تماس با محیط، احساس نیروهای متضاد، توجه و تمركزكردن حواس بریك موضوع، بالابردن احساس بدنی، گوش دادن به توصیفهای كلامی و... حاصل می شود.

2. مراجع بتدریج مسئولیت تجارب خود را بر عهده بگیرد و دیگران را مسئول تفكرات، احساسات و اعمال خود نداند.

3. مهارتها و ارزشهای مورد نیاز به منظور پاسخگویی به نیازهای خود را بدون تعدی به حقوق دیگران رشد دهد.

4. نسبت به احساسات خود آگاهی كسب كند.

5. پس از پذیرش مسئولیت اعمال خود پیامدهای آنها را نیز بپذیرد و برای هریك از رفتارهایش اعلام قبول مسئولیت كند.

6. تلاش كند به جای حمایتهای بیرونی به حمایتهای درونی متكی باشد.

7. بتواند از دیگران كمك بخواهد و به دیگران نیز یاری رساند.

در رویكرد گشتالت درمانی، خودشناسی تنها از طریق درون­نگری حاصل نمی شود بلكه در عمل به­دست می آید. توجه به یك موضوع، تشخیص وجوه تمایز و تشابه موضوعهای مختلف، به تجربه درآوردن عواطف، توصیف كلامی، بررسی رفتارهای نادرست و... به رشد آگاهی می انجامد كه همان آگاهی ازخود است.

كل فرآیند روان­درمانی مركب از سه فرآیند جزئی تر است. یكی خود فرآیند درمان است كه همان رابطه مراجع و درمانگر می­باشد؛ دیگری فرآیند درون بیمار است كه به­وسیله علامت و نشانه های مرضی نشان داده می شود و سومی فرآیند درون درمانگر است كه به فرآیند مرضی بیمار پاسخ می دهد. فرآیند درمان یا رابطه مراجع و درمانگر تنها فرآیندی است كه نمی تواند وجود نداشته باشد ،بنابراین از اهمیت فوق العاده ای برخوردار است.

به نظریونتف اگرچه درمانگردرفرآیندمشاوره به راهنمایی مراجع،ارائه تجربه ومشاهده می پردازدولی فعالیت اصلی مشاوره بعهدةمراجع است.یونتف تأكیدداردوظیفةدرمانگرایجادفضایی مناسب است كه شیوهای جدید«بودن»رابه مراجع بشناساند.درمانگرگشتالتی بایدتوجه زیادی به حركات بدنی مراجع داشته باشد،زیرانشانه های غیركلامی اطلاعات بسیاری رادرزمینةاحساسات مراجع ابراز می دارد.صدا،حركات،ژستهاوسایرنشانه هابیانگراحساسات واقعی مراجع هستند.علاوه براین مشاوةگشتالتی بررابطه بین الگوهای زبانی وشخصیت نیزتأكیدبسیارمی شود.الگوهای زبانی مراجع اغلب بیانگراحساسات،تفكرات ونگرشهای اوهستند.درواقع یك مشاورخوب درسخنان بی معنای مراجع دقت نمی كند،بلكه به شكل ظاهری كلمات مراجع می نگرد.

مشاوردرجریان درمان كاملاً فعال است وباقدرت واعتمادبه نفس عمل می كند،ولی ازقدرت به منظوررضای خاطرخویش استفاده نمی كندروی این اصل اشخاص محتاط،محافظه كاروكسانی كه ترجیح می دهندرفتارشان فقط مبتنی برانعكاس مطلبی باشدكه مراجع اظهارداشته است وهمینطورافرادی كه به تجربیات خودشان آگاه نیستند،نمی توانندبه شیوه گشتالتی انجام وظیفه كنند.درگشتالت درمانی ازتشخیص وبرچسب زدن استفاده نمی شودزیراتشخیص فرارازمشاركت درفرآیندفعال ارتباط مشاورومراجع محسوب می شود.

مشاورگشتالتی همه آن چیزهایی راكه درشخص جریان دارددقیقاًموردتوجه قرارمی دهد،یعنی هرآنچه راكه مراجع فكرمی كند،احساس می كند،انجام می دهد،بخاطرمی آورد ویابا اعضای حسی خوددریافت می كندوتمام اینهارابه منزلةداده های رفتاری درنظر می گیردتابتواندبه رویدادهای تجربی برحسب واژهای كاربردی اشاره بكندواصولی رابرای تغییرآنهاپیشنهادكند.درگشتالت درمانی مشاورازواژه«چرا» احترازمی كندبه این دلیل كه فقط موجب دلیل تراشی می شودوبه فهم ودرك مشكل اصلی نمی انجامد،درصورتی كه استفاده ازواژه«چگونه»موجب شناسایی رفتاروتمام وقایع جریان درمان می شود.سئوالاتی ازقبیل«اكنون چگونه نشسته ای؟»و«اكنون چگونه حرف می زنی؟»و«داری بادست راستت چه می كنی؟»ویا«اكنون صدایت چگونه است؟»به مراجع كمك می كندكه آن چیزی بشودكه هست نه آنكه چیزی بشودكه نیست ولی آرزو دارد باشد.

مشاورگشتالتی درصددایجادآرامش خاطر،حس آزادی،انعطاف پذیری درارتباط بادیگران كمك گرفتن ازنیروهای درونی برای حل مشكلات وخلاقیت درمراجع است.فردی كه به عنوان مراجع به مشاورمراجعه می كنددرصددتعالی بخشیدن ارزشهای خوداست وبه بهبودكیفیت ارتباطی خود بادیگران می اندیشد.بدین منظورمراجع بایدرفتارها واعمالی راكه درصدد تغییر آن است مشخص كند،سپس با كمك مشاوربه آزمودن تجارب مختلف بپردازدونسبت به نادرستی رفتار خودآگاهی كسب كند.درطی فرآیند مشاوره،مراجع بایدبتواند توجه خودرا ازحمایتهای محیطی به سوی حمایتهای شخصی معطوف داردوزمینةبلوغ فكری رابرای خود مهیا سازد.تعامل بامحیط،آزمایش تجربه وآگاهی ازاصول مهم گشتالت درمانی هستند.

به نظرپرلز دربرخورد بامراجع باید تلاش كردتا فهمیداواز چه چیزاجتناب می ورزد.پس موقعیتی فراهم كردكه مراجع بتوانداحساسات وعواطف خودراتجربه كندوازاجتناب بپرهیزد.مراجع بایدبه آنچه درزمان حال تجربه می كندوچگونگی وقوع اجتناب درتجارب اینجا واكنون آگاهی یابد.بنابراین درمانگرباید مراجع راوادار كندكه ازحالت تنگنا ومعذوریت بگذرد،یعنی كاملاًبا آن درگیرشودبه طوری كه بتوانداستعدادهای بالقوةخودش رارشدوتوسعه دهد،این كار ازطریق فراهم آوردن موقعیتهایی كه مراجع ازطریق آن بتواند حالت تنگنا راتجربه كند.سپس ازطریق ناكام كردن اوانجام می گیرد،یعنی بعد ازفراهم آوردن موقعیتها بیماررا ناكام می كنیم تاباسدهاوموانع خودش وباشیوه اجتناب خویش رودررو قرار گیرد.

پولسترسه مرحله رادر فرآیند مشاوره مشخص كرده است: 

1.مرحلة اكتشاف: مراجع بینش واقع گرایانه وجدیددربارةخودو موقعیت خودكسب می كند.

2.مرحلة انطباق:این مرحله مستلزم شناخت مراجع نسبت به قدرت انتخاب خوداست.مراجع رفتارهای جدیدی را درمحیط حمایتی نشان می دهدوسپس این رفتارهارا به تمام موقعیتهای دیگرگسترش می دهد،درابتدا انتخاب مناسب ازجانب مراجع ممكن است ناشیانه صورت گیرد،ولی حمایت مشاوربه تدریج مهارتهای لازم رادر انطباق با مسائل ومشكلات درموقعیتهای مختلف كسب می كند.درفرآیندمشاوره،مشاور دریك سیستم حمایتی،مراجع رابه عمل و كسب تجربه باشیوهای جایگزینی ومناسب تشویق می كند.

3.مرحلةجذب:این مرحله مستلزم این است كه مراجع چگونگی تأثرگذاری برمحیط رایادبگیرد.دراین صورت مراجع احساس می كندظرفیت وتوانایی مواجه شدن بامسائل ومشكلات زندگی رادارد.دراین مرحله مراجع یادمی گیردكه چگونه شانس دریافت آنچه راكه ازمحیط نیاز داردبه حداكثربرساند.

درفرآیند مشاوره تمرین وتجربه ازاهمیت بسیاری برخوردارند.تمرین عبارت است ازبه كارگیری تكنیكهایی كه مراجع رابرای مواجه با هیجانات خاص نظیر خشم آماده می سازد.تجربه نیز براثرتعامل بین مشاورومراجع ایجاد می شود.تجربه ویادگیری اساس یادگیری تجربی هستند.

زینكر جلسات درمان رابه عنوان مجموعه ای ازتجارب تلقی می كندكه راه رابرای یادگیری تجربی مراجع بازمی كنند.به نظریونتف(1993)درگشتالت درمانی تجربه پیش ازاین كه به عنوان یك تكنیك درنظر گرفته شود جزءلاینكف فرآینددرمان است.

علی رغم این كه یادگیری زمینه رابرای ایجاد تجربه مهیا می كند،تجربه فرآیندی مشترك است كه مشاركت فعال مراجع رامی طلبد.تجربه شیوه ای است برای ازسرخارج كردن تعارض های درونی مراجع وكمك به اوبرای به كارگیری این تجارب درمحیط زندگی خود.تجربه مراجع راتشویق می كندكه داوطلبانه ومبتكرانه از توانایی هاوامكانات خود درجلسات درمان استفاده كند.تجربه های مشاوره گشتالتی اشكال گوناگونی دارد:

تصور موقعیتی تهدید كننده،گفتگوبین مراجع وفردی كه برای اواز اهمیت برخوردار است،بیان خاطرات ووقایع دردناك زندگی، تجسم كردن تجربه های خاص زمان حال،ایفای نقش،تمركزروی ژست ها،حالات بدنی وسایرعلائم غیركلامی كه بیانگرحالات درونی هستندوگفتگوبین جنبه های متعارض درون فرد.درخلال این تجربها مراجع احساسات همراه باتعارض هاراتجربه می كند(پولستر).

برای اینكه درفرآیندمشاوره تجارب گشتالتی مفیدواقع شوندبایدموارد زیررعایت شود:

1.مشاور می­بایست درموردزمان وملاك پایان درمان شناخت كافی داشته باشد.

2.برای اینكه مراجع ازتجارب ایجاد شده بیشترین سودراببرد،مشاورباید دقت كافی درانتخاب زمان ایجاد تجربه داشته باشد.

3.ماهیت تجربه به مشكلات فردوآنچه فرد تجربه می كندبستگی دارد.

4.هنگامی كه مشاور به فرهنگ مراجع توجه كافی كندوبه آن احترام بگذارد،تجارب ایجاد شده درجلسات مشاوره بیشترین كارآیی رادارند.

5.برای ایجادتجربه نقش فعال مراجع برای خود اكتشافی ضروری است.

6.انعطاف پذیری مشاوردراستفاده ازتكنیكها وتوجه به چگونگی پاسخهای مراجع درفرآیند مشاوره ازاهمیت بسزایی برخوردار است.

7. تأمل مشاوردر فرآیند مشاوره،موجب درك بیشتر مراجع ازتجارب ایجاد شده می شود.

8.مشاوربایدتكالیف مراجع رابه گونه انتخاب كندكه احتمال موفقیت اودرانجام آن وجودداشته باشد.

9.مشاورباید تجاربی راكه برای جلسات مشاوره وخارج ازآن مناسبند شناسایی و تفكیك كند.

علی رغم اینكه پرلز اعتقادچندانی به كفكیك نداشت،تكنیكها می توانندابزارسودمندی برای كمك به مراجع دركسب آگاهی های عمیقترتجربه تعارضهای درونی،حل ناهماهنگی هاودوگانگی هاوتگمیل نیازهای ناتمام باشند.

لوتسكی وپرلزبرخی ازتكنیك هاراتوصف كرده است:

1.تمرین گفتگو:مراجع بخشهایی ازشخصیت خودراكه متعارض اندوتجربه شده اند،انتخاب وبین آنهاگفتگو برقرار می كند.این بخشهای شخصیت شامل جزءحاكم شخصیت (فراخودیا الزامها) درمقابل جزءمطیع وپیروآن(جزءمقاوم منفعل)،حالت تهاجمی درمقابل حالت منفعل،شخصیت خوب درمقابل شخصیت رذل،مذكردرمقابل مونث ویك سلسله دوقطبیهای دیگرمی شود.ازمراجع خواسته می شودكه بین هریك ازدوقطبیهای موجودگفتگویی برقرار كندتا سرانجام به آگاهی بهتری دست یابد.

2.دورچرخیدن:كه درآن ازمراجع خواسته می شودتااگر چنانچه گفته یا احساسی دارد، درصورت تمایل دوربچرخدوآن رابه افراددیگر جلسه گوید.این تكنیك ممكن است اعمالی مثل لمس كردن، دلجویی ونوازش،مشاهده ومتوحش كردن رانیزدربرداشته باشد.

3.موضوع ناتمام:كه دراینجا هرموقع كه مراجع كاریا موضوع ناتمامی داشته باشدازاو خواستهمی شودبه پایان رساندوتمام كند.

4.مسئولیت پذیری:ازمراجع خواسته می شودمسئولیت رفتارهای خود رابپذیردوآن راباصدای بلند ابراز دارد،وبه دنبال هربیانی دربارة خودش واحساساتش عبارت«... ومن مسئولیت آن رامی پذیرم»رابیاورد.مثلاًبگوید«من آگاهم كه پایم راحركت می دهم ومن مسئولیت آن رامی پذیرم»یا«من آگاهم كه نسبت به دوستم احساس تنفرمی كنم ومن مسئولیت آن را می پذیرم».

5.رازداری:مراجع یاد می گیردرازی راپوشیده نگه داردوتصور كنداگردیگران آن رابفهمندچه واكنشی نشان می دهند.دراین حالت كم كم دلبستگی اوبه این راز روشن خواهد شدواحساس گناه وشرمساری اوكشف خواهد شد.

6.فرافكنی:وقتی كه مراجع ادراكی رابیان می كندكه مؤیدیك فرافكنی است،مشاورازاومی خواهدتانقش مشخصی راكه دراین فرافكنی وجوددارد بازكند وبدین ترتیب كشمكش خودرا در این زمینه كشف كند.

7.وارونه سازی:درآن از مراجع خواسته می شودنقش رفتاری متضادبا رفتار خودراایفا كند(مثلاًبه جای آنكه منفعل باشد،باانرژی ومهاجم باشد)تابدان وسیله باجنبه های پنهان شخصیت خودتماس حاصل كندوآنها راتشخیص دهد.

8.تماس وعقب نشینی:تمایل طبیعی به عقب نشینی امری شناخته شده وموردقبول است ودر درمان،مراجع مجازاست كه به تناسب ازعقب نشینی موقتی احساس امنیت كند.تماس وعقب نشینی،هردودر درمانمقول به نظرمی رسندومراجع ودرمانگرمطابق یك طرح مناسب وموزون به موقع ازهریك استفاده می كند،ولی استفاده مداوم پیوسته ازهریك از آنها به هیچ وجه توصیه نمی شود،چراكه تماس وعقب نشینی فقط درمواقع مناسب موردقبول است.

9.مشاورسؤال می كند«آیامی توانی بااین احساس خودبه سرببری؟»:به هنگامی كه مراجع درحالت عاطفی شدید قرار داردواحساس گیجی،یأس وناكامی شدیدمی كند،مشاوراز او می خواهد تا موقتاًبا احساس خودش بسازد ولی ادراكات وتصوراتش رابازگوكند،مشاوربه مراجع كمك می كندتا موفق شودتصور وادراكاتش رااز هم تمیز دهد.

10.تكرار:دراین طرح ازمراج خواسته می شودتارفتاریابیانی راچندین مرتبه تكرار كندوحتی دربرخی مواردرفتار را به رقصی تبدیل كندویا صدا رابلندترومؤكدتركندتابدین وسیله به احساس خودآگاهی بیشتری برسد.

نتیجه اینكه گشتالت درمانی درزمینة افرادنابهنجار،تربیت گروهای حرفه ای درزمینه آگاهی دركلاس درس ودرمورد كودكان مضطرب ومراكز مراقبت كودك بكار گرفته می شود.اطلاعات حاصل ازراه خواندن نظریه وتكنیكهای گشتالت عملاًسودمند نخواهد بودواین اطلاعات باید توأم باتجربه وكارورز ونظارت دقیق باشد.استفاده ازگشتالت درمانی درموارد گروهی امری عادی است ولی اغلب به صورت مشاورة فردی دروضعیت گروهی اجرا می شود.

 منابع:

1. مشاوره(مبانی روان شناختی)-محمدخدایاری فرد

2. نظریه های مشاوره وروان درمانی-عبدالله شفیع آبادی و غلامرضا ناصری

 


موضوعات مرتبط: روان شناسی گشتالت

تاريخ : سه شنبه 1388/04/23 | 2:39 | نویسنده : راشین |


گشتالت را علم روانشناسی شناخت فرم و شکل معنا می کنند که از سال 1920 در بین روانشناسان آلمانی مطرح شد. نظریه گشتالت بیان می کند که مغز انسان برای درک موضوعات پیچیده ای که از اجزای گوناگون تشکیل شده اند،  این روش را در پیش می گیرد که تمام اجزاء را در قالب یک موضوع واحد جمع بندی کند و در ابتدا یک درک کلی از آن موضوع حاصل کند. هرچقدر که اجزای این مجموعه وابستگی و ارتباط منطقی تری با یکدیگر داشته باشند،  گشتالت آن مجموعه مستحکم تر است و درک پیچیدگی آن نیز با تلاش کمتر و راحت تر صورت می پذیرد 

با این وجود هنوز در بسیاری از فرهنگ ها برای این کلمه آلمانی معنای دقیقی لحاظ نشده است. از آنجا که مقوله گشتالت و فن شناخت فرم دارای منبع جامعی نیست و پیش از این نیز مطالبی در باب اصول اولیه آن به وسیله ی اساتید در غالب جزوه منتشر شده است این مقاله سعی دارد به بررسی گشتالت از زاویه ای دیگر بپردازد چنانکه برخی از مباحث، بر حسب عدم تکرار آنها حذف گردیده اند.

گشتالت Gestalt و روانشناسی گشتالت مکتب برلن هم نامیده می شود. به وجود آوردن گشتالت، یعنی ماده بی فرمی را بر اساس منطقی اصولی و به وسیله ساختاری با قاعده به صورت یکپارچه درآوردن. این روند یک عمل خلاقانه است که در آن با ترکیب مختلف عناصر گشتالت مانند فرم، رنگ، رویه و جنس، واحدهای نو به وجود می آید.

تأثیرات گشتالت یک تو لید صنعتی به وسیله "نوع سبک گشتالت" آن به وجود می آید که بر اساس ترکیبی که دارا می باشد بر روی استفاده گر تأثیر می گذارد. تأثیر فوق سبب بروز حالاتی در مشاهده کننده یا استفاده گر تولید می شود به طوری که با توجه به تأثیر می تواند تولیدی را رد یا قبول نموده و یا نسبت به آن بی تفاوت باشد.

بنابراین یکی از وظایف طراحان صنعتی دانستن روش یا سبکی است که تولید بتواند بر روی استفاده کنندگان گوناگون تأثیر دلخواه (مورد نظر) را بگذارد. به همین جهت طراح باید برای به دست آوردن تأثیرات ایده آل عناصر گشتالت را بر پایه سبکی مناسب به نظم در آورد.

با توجه به مطالب بالا می توان گفت شناخت طراح صنعتی از ارزش استتیکی و استتیک تجربی و داشتن مهارتی که بتواند آنرا در پروسه طراحی به کار گیرد بسیار مهم می باشد. تولیدات صنعتی دارای گشتالتی که عناصر گشتالت آن به نظمی غیر عادتی و آوانگارد به وجود آمده باشد از نظر اقتصادی برای صاحبان تولید در برابر تولیدات با گشتالت کمتر ارجحیت دارد و به تو لیدات مشابه ترجیح داده می شوند.

گشتالت خود یک ارزش است. تولیدات صنعتی که دارای گشتالت آگاهانه باشند به صورت با دوام تری مورد استفاده قرار می گیرند.

عناصر گشتالت:

خصوصیات استتیکی گشتالت در یک تولید صنعتی توسط عناصر گشتالت آن مشخص می شود.
عناصر گشتالت می توانند به عنوان حامل پیام های استتیکی یک تولید محسوب شوند. انتخاب و متناسب بودن عناصر گشتالت توسط طراح صنعتی بر اساس چگونگی رفتاریست که استفاده گر در مقابل آن ابراز خواهد نمود.

عناصر گشتالت به عناصر ماکرو Macro و میکرو Micro تفکیک می شوند.
عناصر ماکرو: غالبا در جریان درکی (اکثرا آگاهانه) دریافت می شوند. مانند فرم، جنس، رویه، رنگ
عناصر میکرو: عبارت از آن عناصریست که در جریان درک بلافاصله ظاهر نگشته ولی در مجموع درک می گردند. به عنوان مثال در یک تولید صنعتی پیچ های ریز فواصل بین قسمت های ساخت یا سرپیچ ها جزء عناصر میکرو می باشند.

ساختمان گشتالت:

در بررسی گشتالت ساختمان یک تولید دو پدیده نظم و پیچیدگی از موضوعات مهم می باشند. نظم و پیچیدگی فاکتورهای وابسته به یکدیگر در گشتالت محصول بوده و وجود هرکدام به مقدار زیاد می تواند دال بر کمتر بودن دیگری باشد.بدین ترتیب محصول صنعتی می تواند دارای پیچیدگی زیاد و نظم کم ویا دارای نظم زیاد و پیچیدگی کم باشد.

این دو پدیده در تولیدات صنعتی باید به دقت مورد توجه قرار گیرند. زیرا موضوع ارتباط آنها با یکدیگر مسئله مهم در مطالعه استتیک اشیا ودرک استتیکی می باشد.

بالا بردن کیفیت گشتالت:

- داشتن اسکلت ساختمانی قابل قبول و قابل شناخت بودن عناصر فرمی آن. همچنین آشکار بودن ارتباط کلی آن با بخش های دیگر بر مبنای فرم ها، حجم ها، اندازه ها، رنگ ها، کیفیت جنس و گرافیک تولید.
- ادامه اصول ساخت یعنی اصول گشتالت انتخاب شده در تمام طرح. (فرضا اصول قرینه یا هندسی را در همه جا به کار بریم). وضوح کلیت عناصر گشتالت مانند تغییرات فرمی رنگ ها و نوشته ها (که این ها باید در معرض دید باشند).
- تقسیم بندی استتیک منطقی در تطبیق با ساخت، مونتاژ و سرویس قطعات مصون از مزاحمت های دید(جلوگیری از اغتشاش، انعکاسات نوری و خطای دید از کسب اطلاعات).
- وجود منطق فرمی بر اساس جنس انتخاب شده و روش های تولید موجود.

کهلر در یکى از سخنرانى‌هاى خود مى‌گوید "به عقیدهٔ من، ما هیچگاه نخواهیم توانست هیچ مسئله‌اى را حل کنیم، مگر اینکه به منشاء مفاهیم مورد نظر خود بازگردیم، یا به عبارت دیگر، تا زمانى که از روش پدیدارى استفاده نمائیم، یعنى روش تحلیل کیفى تجربه را".
او در ادامه گفت که این روش مورد اقبال همگان واقع نشده و مخالفان آن را کسانى دانست که "ترجیح مى‌دهند با مفاهیمى سروکار داشته باشند که در جریان علوم، معانى آن روشن شده و از موضوع‌هائى که این مفاهیم در مورد آنها صادق نیست، مى‌پرهیزند". این بیانیه در واقع درخواست او براى استفاده از پدیدارشناسى به‌عنوان توصیف آزاد از تجارب فورى بدون تجزیه و تحلیل آنها به اجزاء بود.


موضوعات مرتبط: روان شناسی گشتالت

تاريخ : سه شنبه 1388/04/23 | 2:35 | نویسنده : راشین |

کارل راجرز (1902 - 1987)

 

«برای من هیچ چیز با ارزش‌تر از تجربه نیست.
 محک و معیار درستی هر چیز برای من، تجربه شخصی
 خود من است. نه ایده‌های کسان دیگر و نه حتی
هیچیک از ایده‌های خودم، معتبرتر از تجربیاتم نیستند.
این تجربیات است که باید بارها و بارها به آن رجوع کنم
 تا به تقریب نزدیکتری از حقیقت دست یابم.
تنها به این ترتیب است که آن حقیقت جزئی از وجودم می‌شود.»

کارل راجرز

کارل راجرز در 8 ژانویه 1902 در ایلی نویز (آمریکا) به دنیا آمد و در 4 فوریه 1987 درگذشت. معروفیت او بیشتر به خاطر کارهای زیر است:

·                                 رویکرد غیرمستقیم او برای درمان تحت عنوان «درمان بیمارمحور»

·                                 ارائه مفهوم «گرایش واقعی‌سازی»

·                                 ارائه مفهوم «فرد با کارکرد کامل»

کارل راجرز پس از اخذ درجه دکتری در سال 1931 از دانشگاه کلمبیا، چند سال به کار دانشگاهی در دانشگاه‌های ایالتی اوهایو، شیکاگو و ویسکانسین پرداخت. در خلال این سال‌ها بود که راجرز روش درمانی خاص خود را به وجود آورد. این روش درابتدا «درمان غیرمستقیم» خوانده می‌شد. این رویکرد که در آن درمانگر در نقش یک تسهیل کننده ظاهر می‌شد تا یک هدایتگر، سرانجام به نام درمان بیمار محور معروف شد. راجرز پس از اختلاف نظرهایی که در دانشکده روان‌شناسی دانشگاه ویسکانسین پیش آمد، به مرکز مطالعات رفتاری پیوست و سرانجام به همراه برخی همکارانش در آنجا، مرکز مطالعات فرد
(CSP) را تأسیس کرد. کارل راجرز تا زمان مرگش در 1987 به کارهایش در زمینه درمان بیمار محور ادامه داد. تأکید کارل راجرز بر توانائی‌های بالقوه انسان، تأثیر مهمی هم بر روان‌شناسی و هم بر آموزش داشته است. علاوه بر آن، به عقیده خیلی‌ها راجرز تأثیرگذارترین روان‌شناس قرن بیستم بوده است.

کارل راجرز در سال 1946 به عنوان رئیس انجمن روان‌شناسی آمریکا ( APA ) انتخاب گردید. او در سال 1987 نامزد دریافت جایزه صلح نوبل شد.

منبع : سایت روان یار


موضوعات مرتبط: روانشناسی انسانگرایی ، زندگینامه روانشناسان برتر جهان

تاريخ : سه شنبه 1388/04/23 | 2:21 | نویسنده : راشین |

زندگی نامه ویکتور فرانکل
۱۹۴۲ دكترى جوان به همراه همسر جوانش كه تازه با او ازدواج كرده بود و مادر و پدر و برادرش در وین دستگیر و به یك اردوگاه جنگى در بوهمیا منتقل شد. حوادثى كه در آنجا و سه اردوگاه دیگر رخ داد دكتر جوان ـ زندانى شماره۱۱۹۱۰۴ـ را عمیقاً متوجه اهمیت معناجویى در زندگى كرد. یكى از اولین حوادثى كه او را به این نتیجه رساند از دست دادن دست نوشته هاى علمى اش طى انتقال به آشویتس بود. او آنها را در داخل آستر كت خود جاسازى كرده بود اما مجبور شد در واپسین دقایق آنها را تحویل دهد. شبهاى بعد سعى كرد آنها را ابتدا به ذهنش و سپس بر روى كاغذ پاره هایى كه پنهانى به دست آورده بود بازسازى كند. میل شدید او براى بازنوشتن و چاپ آن یادداشتها باعث شد سختیهاى اسارت را تحمل كند. حادثه مهم دیگر زمانى رخ داد كه به همراه سایر زندانیان براى نصب خطوط راه آهن كار مى كرد. زندانیان از سرنوشت خویشاوندان و همسران خود كاملاً بى خبر بودند. دكتر جوان شروع به اندیشیدن راجع به همسر خودش كرد و دریافت كه همسرش در درون او حضور دارد: «نجات انسان از طریق عشق و در عشق است. انسانى كه هیچ چیزى در این جهان از خود به جا نگذاشته باز ممكن است حتى براى لحظه اى هم كه شده در یاد وخاطره معشوق خویش سعادت و شادمانى را تجربه كند.» او متوجه شده بود كه در میان زندانیان كسانى بخت زنده ماندن پیدا مى كردند كه ایمان یا تصورى از آینده داشتند چه آن آینده انجام كارى مهم یا بازگشت به نزد عزیزانشان بود. كسانى كه چنین انتظار و امید و دلبستگى هایى داشتند رنج خود را بهتر تحمل مى كردند و از یأس و ناامیدى شدیدى كه جسم و روحشان را ازدرون تهى مى كرد و به مرگ منتهى مى شد مصون مى ماندند. «محرك اصلى انسان كسب لذت و پرهیز از درد نیست بلكه یافتن معنایى است در زندگى. فرد آماده رنج كشیدن است به شرط آنكه معنا و مقصودى در آن رنج بیابد.» دكتر جوان در ۱۹۴۵ از زندانهاى مخوف نازیها نجات پیدا كرد و تا ۵۲ سال بعد به زندگى فعال خود ادامه داد. از ۱۹۷۰ تا ۱۹۹۷ بیست و نه دكتراى افتخارى از دانشگاههاى معتبر جهان و دهها جایزه علمى از كشورهاى مختلف دریافت كرد. او در ۲۰۹دانشگاه در هر پنج قاره جهان سخنرانى كرد و ۳۲كتاب به رشته تحریر درآورد كه به ۲۷زبان ترجمه شده است.   زندگى ویكتور فرانكل victor frankel در ۲۶ مارس۱۹۰۵ در وین به دنیا آمد. پدرش مردى پرابهت و منضبط بود و مادرش هم زنى خوش قلب و دیندار. ویكتور پسرى استثنایى و فوق العاده كنجكاو بود. حتى د رچهارسالگى مى دانست كه مى خواهد پزشك شود. در ۱۹۳۰دكتراى پزشكى گرفت و در مراكز مختلف درمانى و پژوهشى مشغول به كارشد. او با فروید در همان سالها آشنا شد (در ۱۹۲۵ شخصاً با فروید ملاقات كرده بود). اما نظریه آلفرد آدلر را بیشتر مى پسندید و در آن سال مقاله اى به نام «روان درمانى و جهان بینى» در نشریه بین المللى آدلر در روانشناسى فردى منتشر كرد. سال بعد فرانكل از اصطلاح Logotherapy براى اولین بار در یك سخنرانى عمومى استفاده كرد و به شرح و بسط دیدگاه خاص خود در روانشناسى وین پرداخت. وقتى به آشویتس منتقل شد دست نوشته هایى را كه براى كتاب «دكتر و روح» تهیه كرده بود پیدا كردند و از بین بردند. تمایل شدیدش به كامل كردن آن كار و امیدش به اینكه بار دیگر در كنار همسر وخانواده اش باشد او را از یأس و ناامیدى كه در آن شرایط هر شخصى را فرامى گرفت دور نگاه مى داشت. فرانكل پس از طى كردن دوران اسارت در دواردوگاه دیگر سرانجام در ۱۹۴۵ از اردوگاه رهایى پیدا كرد و به وین رفت. آنجا بود كه متوجه شد بهترین عزیزانش از دنیا رفته اند. اگرچه بسیار تنها و شكسته بود. سرپرستى یكى از مراكز عصب شناسى وین را پذیرفت و تا ۲۵سال در آن سمت ماند. او بالاخره كتابش را بازسازى كرد و به چاپ سپرد. پس از چاپ این كتاب (یعنى كتاب دكتر و روح)، براى تدریس به مدرسه پزشكى دانشگاه وین دعوت شد. تنها در نه روز، كتاب دیگرى به رشته تحریر درآورد كه عنوان اش این بود: انسان در جست وجوى معنى. فرانكل در ۱۹۴۷ با دخترى به نام الى ازدواج كرد كه قدرت او را براى مقابله با مسائل و دشواریهاى جهان دوچندان مى ساخت. فرانكل در ۱۹۴۸ در رشته فلسفه دكترا گرفت. عنوان رساله اش The UnconsciousGod بود كه به تحلیل و بررسى رابطه میان روانشناسى و دین مى پرداخت. همان سال استادیار عصب شناسى و روان پزشكى در دانشگاه وین شد. در ۱۹۵۰ انجمن پزشكى براى روان درمانى اتریش را بنیاد نهاد و خود ریاست آن را برعهده گرفت. پس از آنكه به درجه استادى ارتقا یافت در محافل بیرون از وین نیز به سرعت شهرت پیدا كرد. چنانكه گفته شد او دكتراهاى افتخارى و جوایز علمى و فرهنگى بسیارى دریافت داشت و حتى نامزد دریافت جایزه صلح نوبل شد. فرانكل تا سال ۱۹۹۰ یعنى تا ۸۵ سالگى به تدریس در دانشگاه وین ادامه داد. او یك كوهنورد قهار بود و لیسانس خلبانى اش را زمانى گرفت كه ۶۷ سال داشت! در ۱۹۹۲ دوستان و اعضاى خانواده اش به افتخار وى مؤسسه ویكتور فرانكل را تأسیس كردند. فرانكل در ۱۹۹۵ زندگینامه خود نوشته اش را به پایان رساند و در ۱۹۹۷ آخرین اثرش «انسان در جست وجوى معنى غایى» را برپایه تجربیات دیرینه اش منتشر ساخت. او مجموعاً ۳۲ كتاب منتشر ساخته است كه به ۲۷ زبان ترجمه شده اند. ویكتور فرانكل در دوم سپتامبر ۱۹۹۷ در اثر سكته قلبى درگذشت.   اندیشه و تجربیات علمى نظریه هاى علمى و روان درمانى ویكتور فرانكل تا حدودى برپایه تجربیات او در اردوگاههاى مرگ نازى شكل گرفت. او با مشاهده دقیق وضعیت روحى كسانى كه از درون تهى مى شدند و نمى توانستند به زندگى خود ادامه دهند به صحت گفته نیچه پى برد: «آن كه چرایى در زندگى دارد تقریباً با هر چگونه اى خواهد ساخت.» او مى دید كسانى كه امید وصال با محبوبشان را داشتند یا طرح ها و برنامه هایى در سر داشتند كه خود را نیازمند انجام و تكمیل آنها مى دیدند یا كسانى كه ایمانى قوى داشتند بهتر از آنان كه امیدشان را یكسره از دست داده بودند شرایط دشوار اردوگاه را تحمل مى كردند. فرانكل روان درمانى خود را لوگوتراپى مى نامید. Logotherapy از كلمه یونانى Logos اشتقاق یافته است كه داراى معانى مختلف كلمه، روح، خدا یا معنى است. فرانكل معناى آخر را در كانون توجه خود قرار مى دهد: معنى. گرچه معانى دیگر را هم كاملاً از نظر دورنمى دارد. فرانكل در مقایسه دیدگاه خود با دیدگاه دو روانكاو بزرگ دیگر وین یعنى فروید و آدلر مى گوید كه فروید اساساً اراده معطوف به لذت یا لذت جویى را ریشه همه انگیزه ها و فعالیتهاى انسان مى داند و آدلر اراده معطوف به قدرت را. لوگوتراپى اراده معطوف به معنى یا معناجویى را بنیان زندگى انسان مى شمارد. فرانكل از واژه یونانى noos هم استفاده مى كند كه به معناى فكر یا روح یا روان است. به عقیده او در روانشناسى سنتى عقیده بر این است كه انسانها مى كوشند كشمكش روانى را به حداقل برسانند. فرانكل به جاى این نظر یا علاوه بر آن، مى گوید كه ما باید به noodynamics هم توجه كنیم به این معنى كه كشمكش درونى براى سلامتى انسان ضرورى است لااقل وقتى كه به معنى منتهى شود. درواقع خود كشمكش مى تواند محرك قویى براى رفتار آدمى باشد. شاید معضل اصلى اى كه فرانكل از اوایل زندگى علمى خود دلمشغول آن بود خطر فروكاست گرایى بود. در آن زمان تا حدودى مانند امروز، مدرسه هاى پزشكى بر این نظر پاى مى فشردند كه همه چیز محدود به فیزیولوژى است. فیزیولوژى نیز به فروكاست گرایى (reductionism) دامن مى زد. یكى از این فروكاستن ها آن بود كه فكر یا روان را مى توان براساس سازوكارهاى مغز به خوبى شناخت. در این دیدگاه وجه معنوى یا روحانى زندگى انسان به سختى مورد اعتنا قرار مى گرفت. فرانكل مخالف این فروكاست گرایى ها بود. هدف او آن بود كه تعادلى میان نظرات روانشناسى و دیدگاههاى معنوى برقرار كند.   وجدان: یكى از مفاهیم اصلى اندیشه ویكتور فرانكل، مفهوم وجدان است. او وجدان را نوعى معنویت ناخودآگاه تلقى مى كند كه متفاوت با ناخودآگاه غریزى فروید و دیگران است. وجدان عاملى در میان عوامل دیگر نیست بلكه قلب و هسته وجودما وسرچشمه هویت شخصى ماست. فرانكل در این باره مى گوید: «انسان موجودى مسؤول است، او از لحاظ وجودى مسؤول است. مسؤول وجودخویش.» وجدان خصلتى شهودى و بسیار شخصى دارد. وجدان به شخص حقیقى در موقعیت حقیقى مرتبط است و نمى توان آن را به قوانین كلى ساده تقلیل داد. باید با آن زندگى كرد. فرانكل از وجدان با عنوان خودشناسى وجودى شهودى یا «حكمت قلب» یاد مى كند چیزى كه به زندگى مان معنا مى بخشد. فرانكل خاطرنشان مى كند كه حیوانات در زندگى خود تحت راهنمایى غرایز قرار دارند. در جوامع سنتى قواعد و هنجارها و سنتهاى اجتماعى هستند كه جاى غریزه ها را مى گیرند اما امروزه به دشوارى چنین چیزهایى در اختیارمان است. ما مى كوشیم در همرنگى با دیگران و در عرف و عادتها زندگى مان را پیش ببریم: «دیگر غریزه اى به انسان نمى گوید كه چه باید كرد و سنتى هم به او نشان نمى دهد كه چه باید كرد و چیزى نمى گذرد كه او نمى داند چه خواهد كرد و درنتیجه كارى مى كند كه دیگران از او مى خواهند و روز به روز بیشتر اسیر همرنگى جماعت مى شود. این خلأ وجودى به صورت ملامت و بى حوصلگى ظاهر مى شود و گفته شوپنهاور را به یاد مى آورد كه گفت انسان همواره محكوم است كه میان دو قطب متضاد بى حوصلگى و هیجان در كشمكش و نوسان باشد.» اما در هر حال نمى توانیم از مواجهه بااین واقعیت بپرهیزیم كه ما آزادى و مسؤولیت داریم كه در زندگى مان دست به انتخاب بزنیم و براى آن معنایى خاص خودمان بیابیم. البته معنى را باید یافت و نمى توان آن را به كسى هدیه كرد. معنى مثل خنده است شما نمى توانید كسى را مجبور كنید بخندد باید برایش لطیفه اى تعریف كنید. این حكم در مورد ایمان، امید و عشق هم صادق است. نمى توان آنها را صرفاً با فعل اراده به وجود آورد. فرانكل تصریح مى كند كه «معنى چیزى است كه باید آن را كشف كرد نه ابداع. معنى واقعیت خاص خودش را دارد و مستقل از اذهان ماست.» مانند تصویرى است كه باید آن را دید نه آنكه با قوه خیالمان آن را پدید بیاوریم. سنت و ارزشهاى سنتى به سرعت از زندگى عده اى ناپدیدمى شود ولى این موضوع در عین حال كه بسیار اسف انگیز و دشوار است لزوماً به یأس و نومیدى ختم نمى شود. معنى وابسته به ارزشهاى اجتماعى نیست. به یقین هر جامعه اى مى كوشد معنادارى را در قواعدى كه براى رفتار به دست مى دهد خلاصه كند. اما بنابر عقیده فرانكل كه صبغه تا حدودى فردگرایانه آن را نمى توان انكار كرد معنى نسبت به هر فردى خصلت یكه و یگانه دارد. كار روانشناسان و روان درمانگران و مربیان آن است كه مردم را در بسط و گسترش وجدان فردى شان و یافتن معنى هاى منحصر به فرد آنان یارى كنند.   خلأ وجودى: این تلاش و تقلا براى یافتن معنى ممكن است حاصلى به بار نیاورد و این بى حاصلى و سرخوردگى به نوعى روان رنجورى خاص بینجامد، چیزى كه مى توان آن را روان رنجورى معنوى یا وجودى نامید. به نظر مى رسد مردم امروزه بیش از گذشته زندگى شان را تهى و بى معنى و بى هدف و برباد رفته تجربه مى كنند و گاه در واكنش در برابر این تجربیات كارهاى نامعقولى انجام مى دهند كه به خودشان یا دیگران یاجامعه و یا هر سه آسیب مى زند. فرانكل از این وضعیت به خلأ وجودى تعبیر مى كند. بى معنایى یك حفره و خلأ در زندگى ماست. هرگاه خلأیى وجود داشته باشد چیزهایى براى پر كردنش به آن هجوم مى برند. فرانكل مى گوید كه یكى از علائم و نشانه هاى خلأ وجودى در جامعه ماملالت و بى حوصلگى است. او خاطرنشان مى كند كه چگونه اكثر مردم وقتى بالاخره زمان و فرصت آن را پیدا مى كنند كه كارى را كه مى خواهند بكنند انجام دهند انگار دیگر میلى به انجام آن ندارند! وقتى بازنشسته مى شوند به بحران روحى دچار مى شوند، یا دانشجویان سرخورده كه هر آخر هفته بدمستى مى كنند. واكنش عده اى هم آن است كه هر روز غروب خودشان را در سرگرمیهاى منفعلانه غوطه ور مى سازند. فرانكل این وضعیت را «روان رنجورى یكشنبه» مى خواند. خلاصه آنكه ما تلاش مى كنیم خلأهاى وجودیمان را با چیزهایى پركنیم كه چون تاحدودى ما را راضى مى كنند این امید را پیدا مى كنیم كه رضایت وخرسندى نهایى ما را هم فراهم كنند: چه بسا بكوشیم زندگى مان را با لذت وپرخورى وپرداختن افسارگسیخته به امور جنسى پركنیم یا به دنبال قدرت برویم مخصوصاً قدرتى كه كامیابى هاى مالى فراهم مى كند. همچنین ممكن است زندگى مان را با مشغله هاى گوناگون كارى، همرنگى با جماعت وعرف وعادتها پرسازیم یا خشم ونفرت پیشه كنیم و ایام عمرمان را صرف تلاش براى نابودكردن چیزهایى كنیم كه گمان مى كنیم به ما صدمه مى زنند. این امكان هم وجود دارد كه زندگى مان را با پاره اى دور باطل هاى روان رنجورانه بیامیزیم نظیر وسواس نسبت به نظافت ونظایر آن. این دور باطل هاى روانى در چیزهایى یافت مى شوند كه فرانكل از آن به «اضطراب انتظارى» تعبیر مى كند: گاه ممكن است شخص از چیزى آنقدر واهمه و هراس داشته باشد كه خود این هراس او را به آن چیز اضطراب انگیز نزدیك كند. در واقع اضطراب انتظارى دقیقاً همان چیزى را كه شخص از آن واهمه دارد به وجود مى آورد. تست یا آزمون اضطراب مثال آشكار این قضیه است: اگر شخصى از این بترسد كه از پس آزمونها به خوبى برنیاید خود این اضطراب وترس ممكن است وى را در گذراندن درست آن آزمونها از موفقیت دور كند. مشكل دیگرى كه فرانكل دراینجا برمى شمارد قصد وتوجه مفرط است . دراین حالت شخص آنقدر سخت و جدى تلاش مى كند كه خود این افراط او را ناموفق مى دارد. یكى از رایج ترین نمونه هاى آن بى خوابى است : خیلى ها وقتى نمى توانند بخوابند همچنان تلاش مى كنند كه با استفاده از انواع واقسام روشها خوابشان ببرد واین تلاش براى خوابیدن خودش مانع از خوابیدن مى شودو بدین ترتیب این دور ادامه مى یابد. مثال دیگر وضعیت كسانى است كه احساس مى كنند باید عاشقانى استثنایى و بى همتا باشند: مردان احساس مى كنند كه باید «آخرش» باشند. درمقابل، برخى از زنان همتاى آنان هم تصور مى كنند متعهدند كه از اوج لذت جنسى برخوردار شوند. اما خود این توجه وتلاش افراطى به ناآرامى ولذت كمتر منجر مى شود. گویى هرچیزى كه از حد متعادل و معقول خود مى گذرد به ضدش بدل مى شود. سومین دشوارى، فكركردن بیش از اندازه است . دراین حالت شخص شدیداً درحال اندیشیدن است . گاه ما انتظار داریم چیزى اتفاق بیفتد واتفاق هم مى افتد صرفاً به این علت كه وقوع آن قویاً به اعتقادات ونگرشهاى ما بستگى دارد. فرانكل دراین مورد از زنى یاد مى كند كه در كودكى تجربیات جنسى بدى داشت و نتوانسته بود به شخصیت قوى وسالمى برسد. وقتى به مطالعه برخى متون روانشناسى پرداخت كه مى گفتند این گونه تجربیات باعث مى شوند كه فرد قادر نباشد از روابط جنسى لذت ببرد دچار مشكلاتى شد! تلقى فرانكل از خلأ وجودى به تجربه هاى او در اردوگاههاى مرگ نازیها برمى گردد. وقتى چیزهاى روزمره اى كه به زندگى مردم معنا مى بخشند ـ از جمله كار ، خانواده، خوشى هاى كوچك زندگى ـ از زندگى شان حذف مى شد گویى آینده شان به مخاطره مى افتادوحتى محو مى شد. فرانكل مى گوید كه انسان فقط مى تواند با نظر به آینده زندگى كند: «زندانیانى كه امید و ایمانشان به آینده، به آینده خودشان را از دست مى دادند از بین مى رفتند». فرانكل معتقد است اگرچه امروزه اردوگاه مرگى بدان شكل درمیان نیست اما خلأ وجودى نه تنها شیوع دارد بلكه به سرعت در سراسر جامعه در حال گسترش است . او ازاین احساس بیهودگى و طفیلى بودن به تجربه درافتادن در پوچى و هاویه نام مى برد. به دید او حتى افراط و تفریط هاى سیاسى و اقتصادى دنیاى امروز را هم مى توان انعكاس هاى بیهودگى وپوچى دانست: او مى گوید به نظر مى رسد ما بین یكسان سازى ماشین وار فرهنگ غرب و تمامیت طلبى هاى نظامهاى كمونیست ، فاشیست و تئوكراتیك گرفتار آمده ایم. همرنگ شدن در جامعه توده بنیاد یا در تمامیت طلبى، هردو ارضا مى كنند افرادى را كه مى خواهندخلأ وجودى زندگى شان را انكار كنند. فرانكل افسردگى ، اعتیاد و پرخاشگرى را سه روان رنجورى مهم توده ها مى نامد. او در تحقیقات خود به این نتیجه رسید كه ارتباطى قوى بین احساس بى معنایى وفعالیتهاى مانند جرم وجنایت، مصرف موادمخدر وافراط كاریهاى جنسى وجود دارد. او حتى هشدار مى دهد كه خشونت، استفاده از موادمخدر وسایر فعالیتهاى منفى كه تلویزیون، فیلم هاى سینما وحتى موسیقى مؤید وجود آنهاست نشانه وجود بى معنایى است ونتیجه كار كسانى را نشان مى دهد كه مى كوشند زندگى شان را با تقلید از «قهرمانان خیالى شان» تنظیم كنند. به عقیده او حتى ورزش هم ممكن است مروج پرخاشگرى باشد.   یافتن معنا : معنى را چگونه و در چه چیزهایى مى توان یافت؟ فرانكل سه راه عمده برمى شمارد: اولین راه ورهیافت، ارزشهاى تجربى است یعنى اینكه ما چیزى یا شخصى را ارزشمند تجربه كنیم . این مى تواند شامل تجربیات زیبایى شناختى باشد. مثل مشاهده شگفتى هاى طبیعت یا دیدن آثار بزرگ هنرى. به عقیده فرانكل مهمترین نمونه هاى ارزشهاى تجربى عشقى است كه نسبت به دیگرى احساس مى كنیم. به واسطه عشق مان ـ معشوقمان را یارى مى كنیم كه به معنا نزدیك شود وبدین وسیله خودمان نیز به معنى نزدیك مى شویم. او مى گوید: «عشق عالى ترین هدفى است كه انسان مى تواند شوق آن را داشته باشد». فرانكل خاطرنشان مى كند كه در جامعه معاصر خیلى ها امور شهوانى را با عشق اشتباه مى گیرند. بدون عشق امور جنسى چیزى بیش از یك فعالیت ساده وسافل زیستى نخواهدبود و دیگرى صرفاً ابزارى است كه باید مورداستفاده قرارگیرد، مانندوسیله اى درخدمت یك هدف. از امورجنسى فقط وقتى مى توان لذت كامل برد كه جلوه فیزیكى و جسمانى عشق باشد. عشق شناخت و تأیید یگانگى شخص دیگر در مقام فرد است با فهمى شهودى از مقام انسانى او. در غیر این صورت، دوطرف رفتارى شىءگونه بایكدیگر خواهندداشت. دومین راه كشف معنى ارزش هاى خلاق و ابداع گرایانه است، با انجام كارى. این خلاقیت فعالیت در عرصه هاى هنر و موسیقى و نوشتن و اختراع و ابتكار و جزاینها را دربرمى گیرد. فرانكل خلاقیت و نیز عشق را كاركرد ناخودآگاه معنوى یعنى وجدان مى داند. غیرعقلى بودن تولید هنرى مانند آن درك شهودى است كه به ما امكان مى دهد خیر و خوبى را تشخیص دهیم. فرانكل دراین مورد چنین مثال مى زند: «ما مواردى را مى شناسیم كه در آن یك ویلون زن همیشه سعى مى كند تا آنجا كه امكان دارد آگاهانه ویلون بنوازد. او از گذاشتن ویلون روى شانه اش تا انجام فنى ترین جزئیات این كار مى خواهد هركارى را آگاهانه و با درك و هوشیارى تام و تمام انجام دهد و همین باعث مى شود كار او كاملاً ناموفق از آب درآید. معالجه باید ایمان و اطمینان بیمار به ناخودآگاه را به او بازگرداند. راهش هم آن است كه او به خوبى درك كند كه ناخودآگاهى اش از قوه آگاهى اش موسیقیایى تر است.» سومین راه معنایابى شامل امورى ازقبیل شفقت و نوع دوستى، شجاعت، شوخ طبعى و نظایر اینهاست. اما شاخص ترین مثال فرانكل تقرب به معنى از طریق رنج است. او دراین مورد به یكى ازمراجعه كنندگانش اشاره مى كند: دكترى كه همسرش مرده بود و او درمرگش سخت اندوهگین و سوگوار بود. فرانكل از او مى پرسد: اگر شما اول مى مردید زنتان چه مى كرد؟ دكتر در پاسخ مى گوید: خب این برایش بسیار غم انگیز و سوگناك بود. فرانكل مى گوید: حال كه او اول مرده، از این رنج و سوگوارى بركنار است اما شما مجبورید بهاى آن را با زنده ماندن و سوگواریتان بپردازید. به عبارت دیگر غم و اندوه بهایى است كه براى عشق باید بپردازیم: براى دكتر، این فكر، به مرگ همسرش و اندوه و سوگ خودش معنامى بخشید. بدین ترتیب رنج و اندوه او به چیزى بیشتر بدل شد. اگر معنایى دركار باشد رنج را مى توان با بزرگى و شرافت تحمل كرد. فرانكل همچنین خاطرنشان مى كند كه افراد جداً بیمار غالباً فرصت و مجال آن را پیدانمى كنند كه شجاعانه رنج خود را تحمل كنند و بدین ترتیب بزرگى و منزلت خود را بیشتر حفظ كنند. به آنها گفته مى شود: خوشحال باشید، خوش بین باشید، بخندید تا دنیا به رویتان بخندد. آنها غالباً نسبت به اندوه و مصیبت خود احساس شرمندگى و خجلت مى كنند. فرانكل مى نویسد: «هرچیزى را مى توان از انسان گرفت جز یك چیز: آخرین آزادى هاى انسان را ـ آزادى اینكه درهرموقعیتى راه خودش را انتخاب كند.»   وجودمتعالى: ارزش هاى تجربى و خلاق و والا درنهایت جلوه هایى از چیزى بسیار بنیادى تر هستند كه فرانكل آن را معنى برین و وجودمتعالى یا استعلا (TRANSCENDENCE) مى نامد. معنى برین عبارت از این اندیشه است كه در زندگى معنایى نهایى و واپسین یا غایى وجودداردكه مستقل از دیگران، مستقل از طرح ها و برون افكنى هاى ما و فراتر از مقام و منزلت وجودى ماست. فرانكل آن را دال برخدا و معناى روحانى مى داند. او تصریح مى كند كه لازم است یادبگیریم كه ناتوانى مان درفهم و ادراك كامل معنى برین و وجود متعالى را بپذیریم و تحمل كنیم زیرا «معنى (Logos)عمیق تر از منطق (Logic) است.» از نظر فرانكل خدا درعین حال هم متعالى و هم عمیقاً متشخص یا شخص وار (Personal) است. او خاطرنشان مى كند كه حتى ملحدان و شكاكان و معلقان هم اى بسا مفهوم استعلا را بپذیرند بدون آنكه از كلمه خدا استفاده كنند. درهرحال فرانكل معتقداست كه روى برگرداندن از خدا سرچشمه نهایى همه بیماریهاى عمیق روحى و روانى است. او مى نویسد: «همین كه فرشته درما واپس زده شود به صورت یك شیطان درمى آید.» درمانگرى هاى فرانكل جالب توجه اند كه دراینجا مجالى براى پرداختن به آنها وجودندارد. فقط درنهایت اختصار به یكى از آنها اشاره مى كنیم:پرهیز از درون نگرى مفرط و غوطه ورشدن در دنیاى درون، پرهیز از اندیشیدن مفرط و بى حد و مرز. فرانكل مى گوید:در دنیاى امروز برخودنگرى و خودكاوى تأكیدبسیارمى شود كه این میراث فروید است. اما این كار عملاً به دورشدن ازمعنى غایى مى انجامد. «وجودانسان ـ لااقل مادام كه دچار روان رنجورى نشده است همواره معطوف به (انجام) چیزى یا (محبت به) شخصى غیر از خود است.» كه فرانكل آن را خوداستعلایى یا تعالى یافتن وجود آدمى مى خواند. و در توضیح آن، جمله اى از آلبرت شوایتزر را نقل مى كند: تنها راههایى كه درآنها واقعاً مسرور و سعادتمند خواهى بود راههاى آنانى است كه مى كوشند خدمت كنند، خدمت و یاریى راستین...  


موضوعات مرتبط: زندگینامه روانشناسان برتر جهان

تاريخ : سه شنبه 1388/04/23 | 2:20 | نویسنده : راشین |

زندگی و نظریات اریک فروم
 اریش فروم (Erich Fromm) از برجسته ترین نمایندگان مكتب روانشناسی اومانیستی است.   زندگی اریش فروم در سال ۱۹۰۰ در شهر فرانكفورت / ماین آلمان متولد شد. در سال 1927 تحصیلات خود را در رشتة روانکاوی دانشگاه برلین به پایان رسانید. بین سالهای 1929 تا 1932 به عنوان استاد روانشناسی در دانشکدة علوم اجتماعی فرانکفورت تدریس کرد و در سال 1934 یعنی یک سال پس از به قدرت رسیدن نازیها در آلمان، راهی آمریکا شد. او در این کشور، در دانشگاههای معتبر نیویورک، کلمبیا و کلرادو به عنوان استاد روانشناسی به تدریس پرداخت. فروم تلاش نمود مکتب روانکاوی زیگموند فروید را سنجشگرانه مورد ارزشیابی قرار دهد و آن را گسترش بخشد. او خود را متوجه پرسشهای اجتماعی و فرهنگی ـ فلسفی روانشناسی اعماق نمود و بویژه تلاش ورزید پیش شرطهای روانشناسانه برای ساختارهای اجتماعی را مورد پژوهش قرار دهد. اریش فروم تحولات سیاسی و اجتماعی زادگاه خویش را در زمان تسلط هیولای فاشیسم به دقت زیر نظر داشت و رساله ها و جستارهای موشکافانه ای در تحلیل روانشناسی توده ای فاشیسم به نگارش درآورد. فروم در سال 1980 در تسین چشم از جهان فروبست.   آثار اکثر آثار بزرگ فروم برای نخستین بار به زبان انگلیسی در آمریکا منتشر و سپس به زبانهای دیگر ترجمه شد. از آن میان می توان به موارد زیر اشاره کرد: - روانکاوی و دین - روانشناسی و فرهنگ - زبانهای فراموش شده - رسالت فروید - بودیسم و روانکاوی - جزمیات مسیحی - کالبد شکافی تخریب گرایی انسان   اندیشه   عشق اریک فروم به از جمله کسانی است که در زمینه عشق و مطالعه علّی و روانشناختی آن فعالیت بسیاری نموده است. تا جایی که یکی از قدرتمند ترین و بهترین تئوریهای روانشناختی را در مورد عشق مطرح میکند. وی در کتاب هنر عشق ورزیدن میگوید: "علت اینکه میگویند در عالم عشق هیچ نکته آموختنی وجود ندارد این است که مردم گمان می کنند که مشکل عشق مشکل معشوق است و نه مشکل استعداد . مردم دوست داشتن را ساده می انگارند و برآنند که مساله تنها پیدا کردن یک معشوق مناسب یا محبوب دیگران بودن است. هیچ فعالیتی، هیچ کار مهمی وجود ندارد که مانند عشق با چنین امیدها و آرزوهای فراوان شروع شود و بدین سان به شکست بینجامد." اریک به وضوح عشق ورزیدن را یک هنر میداند و میگوید: "اولین قدم این است بدانیم که عشق ورزیدن یک هنر است، همانطور که زیستن هنر است." اگر ما بتوانیم یاد بگیریم که چگونه میتوان عشق ورزید، باید همان راهی را انتخاب کنیم که برای آموختن هر هنر دیگر چون موسیقی، نقاشی، نجّاری، یا هنر طبابت یا مهندسی بدان نیازمندیم. فروم در کتاب خود به نام« انسان برای خویشتن» می نویسد: "شخص به طور اتفاقی مورد عشق ورزی قرار نمیگیرد بلکه نیروی عشق اوست که تولید عشق میکند." همانگونه که علاقه داشتن سبب مورد علاقه واقع شدن میگردد. مردم میخواهند از میزان مورد توجه بودن خود آگاه شوند اما فراموش میکنند که منشاء این توانایی و جوهر این کیفیت در توانایی آنها در عشق ورزیدن است. عشق ورزیدن به کسی، نشانه احساس توجه و مسئولیت به زندگی آن شخص چه از نظر فیزیکی و چه از لحاظ رشد و تکامل کلیه نیروهای انسانی وی میباشد. عشق ورزی با منفعل بودن و تماشاگر زندگی معشوق بودن سازگار نیست، بلکه مستلزم رنج کشیدن و احساس توجه و مسئولیت در راه رشد و تکامل اوست. جوهر عشق رنج بردن برای چیزی و پروردن آن است یعنی عشق و رنج جدایی ناپذیرند. آدمی چیزی را دوست میدارد که برای آن رنج برده باشد و رنج چیزی را بر خود هموار میکند که عاشقش باشد. فروم دلسوزی در راه عشق و رنج ناشی از آن را از عناصر اساسی عشق میشمارد. دلسوزی جنبه دیگری از عشق را به دنبال دارد و آن احساس مسئولیت است، انسان میخواهد از سهم فعل پذیرانه ی خود فراتر رود، طبیعی ترین و آسان ترین آنها دلسوزی و عشق مادر به مخلوق خویش (فرزند)است، اگر قبول کنیم که عشق به خود و دیگران در اصل پیوند دهنده اند، خود خواهی را که فاقد دلسوزی به دیگران است چگونه میتوان توجیه کرد؟ سومین عنصر عشق که فروم به آن اشاره می کند احترام است. منظور از احترام به معشوق احترام به فردیت و علایق اوست و پذیرفتن او به صورتی که هست و علاقه به رشد و شکوفایی او. اگر جزء سوم عشق وجود نداشته باشد احساس مسئولیت به آسانی به سلطه جویی و میل به تملک دیگری سقوط می کند. چهارمین عنصر عشق دانش است، دانش که زاده عشق است یعنی نفوذ به اعماق روح و روان معشوق و شناخت او و آگاهی از انگیزه ها و احساسات درونی و واقعی او. فروم می خواهد بگوید دانش واقعی به معشوق هنگامی میسر است که انسان بتواند خود خواهی را قربانی کند یعنی نفس اماره خود را از میان بردارد تا فاصله بین عاشق و معشوق از میان برداشته شود و امکان یکی شدن آنها فراهم گردد. نهایتا فروم عشق را اینگونه تعریف می کند: "عشق عبارت است از رغبت جدی به زندگی و پرورش آنچه که به آن مهر می ورزیم، آنجا که این رغبت وجود ندارد عشق هم نیست."   شخصیت اقتدارگرا فروم در در تحلیل و بررسی موشکافانه نقش اقتدارگرایی در جامعه را مورد بررسی قرار داده است. او با تکیه بر دیدگاه کانتی از فلسفه روشنگری، به تفکیک میان انسان این عصر به مثابه ذات خردگرایی که خود را از نابالغی معنوی رها می سازد و خطر کرده و مسوولیت آزادی خویشتن را پذیرا می شود و انسان نابالغی که کماکان به گردن مرجع اقتدار دیگری می آویزد تا مسوولیت تصمیم گیری مستقل را نداشته باشد، دست می زند. فروم با دقت علل روانی این نابالغی را مورد بحث قرار می دهد و بر خلاف تصور عمومی نشان می دهد که میان شخصیت اقتدارگرای فعال و کنشگر یا به تعبیر خود او مرجع اقتدار دگرآزار (سادیست) و شخصیت اقتدارگرای منفعل و کنش پذیر یا خودآزار (مازوخیست) به رغم تفاوت ظاهری، پیوند تنگاتنگی وجود دارد. فروم خاطر نشان می سازد که هر دو گونه شخصیت اقتدارگرا دارای خصوصیات مشترکی هستند که همانا عدم بلوغ معنوی و هراس عمیق درونی است. او در عین حال تفاوت میان اقتدارگرایی خردگرایانه و خردگریزانه را به روشنی تصویر می کند.   چند گفتار از اریش فروم - آنچه در خدمت حیات قرار گیرد خیر و آنچه در خدمت مرگ قرار گیرد شر است. - عشق به زندگی بیشتر در جامعه ای پرورش می یابد که در آن امنیت، عدالت و آزادی برقرار باشد. - امنیت به معنی مورد تهدید قرار نگرفتن شرایط اسا سی مادی برای یک زندگانی آبرومندانه است. - عدالت به معنی هیچکس نتواند هدف مقاصد دیگران واقع شود. - آزادی به معنی هر کس بتواند در جامعه عضوی فعال و مسول باشد. - عشق نیروئی است که تولید عشق میکند. - ناتوانی عبارت است از عجز در تولید عشق.

فروم تاکید می کند که منش فرد از تاثیر فرد از تاثیر و نفوظ فرهنگی و نه از موجبات و نیروهای موثر درونی ، شکل می گیرد .وی پنج طرح شخصیتی راتوصیف می نماید :

 

·       - پذیراReceptiveکه به حمایت از دیگران متکی است .

· - بهره کش Exploitativeکه با اعمال قدرت و زورگویی و یا سود بردن از تزویر و حیله به مقاصد خود می رسند

         - سودا گرMarketingملاک توفیق در نظر او ثروت است و مردم از دید او کالاهایی برای داد و ستداند. 

       - محتکر hoarding( تملک طلب ) که اساس بنیاد امنیت را بر پایه اندوختن بی حساب و نگاه داشتن همه چیز می پندارند .

 

    - سازنده Productive( مولد ) که تمام نیرو و توان خویش را در عشق و خلاقیت به کار می برد و هم از این رو به کمال رشد نائل می شود .

با تغییر و تلخیص از وبلاگ مثبت من


موضوعات مرتبط: زندگینامه روانشناسان برتر جهان

تاريخ : سه شنبه 1388/04/23 | 2:19 | نویسنده : راشین |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.