X
تبلیغات
روانشناسی مثبت نگر - روان شناسی شناختی

مقدمه

زمان از جمله نعمتهای گرانبهایی است که نیازمند برنامه ریزی دقیق می‌باشد. این امر ملاحظاتی را می‌طلبد و افرادی که قصد دارند وقت خود را برای انجام امور متنوع زندگی سازماندهی کنند، باید به چند نکته اساسی توجه نمایند:

  1. توجه به مفهوم فراطلایی زمان
  2. از بین بردن عوامل مخرب زمان
  3. تقسیم بندی و تفکیک زمان
  4. هدف گذاری امور زندگی
  5. سازماندهی فعالیتها و برنامه‌های زندگی
  6. عزم و اراده برای اجرای برنامه‌ها

نکته حائز اهمیت اینکه ، هر یک از موارد فوق ، مکمل مورد قبلی بوده و توجه به یک مرحله و غافل ماندن از مراحل بعدی ، نمی‌تواند فرد را به موفقیت در عرصه‌های زندگی برساند. بنابراین ضروری است که تمامی مراحل گفته شده به صورت سلسله مراتب به اجرا درآید تا نتیجه نهایی و مطلوب حاصل گردد. برای هر فردی در همه عرصه‌های زندگی وقت ارزشی فراطلایی دارد. ارزش گذاردن بر ثانیه‌های زندگی ، زیربنایی‌ترین قدم در راه کنترل و مدیریت زمان به شمار می‌آید و این به معنای حساسیت داشتن به زمان است. برای مشخص شدن این موضوع که ارزش وقت ، توسط شما درک می‌شود یا نه، به این سوال پاسخ دهید که آیا برای وقت و زمان خود واقعا ارزش قائل هستید یا نه؟ و دلایل آنرا برای خود مشخص کنید.

برای پاسخ دهی به این سوال ، لازم نیست ایده‌آل پروری کنید، بلکه واقعیتهای روزانه را که با آنها مواجهید، در نظر بگیرید و یادداشت کنید تا به یک خودشناسی اولیه نائل شوید. نکته اینکه قبل از وارد شدن به حیطه برنامه ریزی امور زندگی ، ابتدا باید خصوصیات وقت و زمان را بشناسید که در این راستا می‌توان گفت وقت یک پدیده شخصی است و تنها شما مصرف کننده آن به شمار می‌آئید، بنابراین هیچ کس نمی‌تواند به جای فرد دیگری از وقت او استفاده کند. از طرف دیگر ، وقت قرض دادنی و ذخیره کردنی نیست و افراد بطور یکسان از آن بهره‌مند هستند. بنابراین تنها راه برخورد با وقت ، استفاده درست از آن است. روی هم رفته می‌توان گفت که وقت غیر قابل تغییر است، لذا نه طولانی می‌شود و نه کوتاه.

عوامل مخرب زمان

وقت با سه نوع از عوامل مخرب روبروست که در این میان ، عادتهای غلط فرد ، مهمترین عامل مخرب زمان به شمار می‌آید. تجربه نشان داده است که با کنترل چند نوع از عوامل مخرب ، می‌توان سایر آفتها را نیز محدود کرد. برای شناسایی عوامل تخریبی زمان ، بایستی به بررسی و مطالعه منشها و روشهای خود پرداخت و آفات موجود را شناسایی کرد.

  • برای شناسایی آفتهای وقت ، بررسی عملکرد روزانه یکی از راههای مناسب به شمار می‌آید که در این راستا ، فرد می‌تواند با یادداشت عملکرد روزانه خود و تجزیه و تحلیل آن در طول روزها ، هفته‌ها و ماهها ، اشکالات موجود را دریابد. چنانکه گفته شد، شناسایی آفتهای تخریبی زمان ، یک گام اساسی در راه مبارزه به شمار می‌آید و نکته اینکه ، شناسایی این عوامل ، برخی راه حلهای مناسب را نیز روشن خواهد کرد.

  • برای مبارزه با آفتهای مربوط به خلق و خوی افراد که زمان را تلف می‌کنند، بهترین راه ، برقراری یک انضباط شخصی مستمر است که موجب بروز تغییرات تدریجی در این راه می‌گردد. از آنجا که عادتهای نامناسب به صورت تدریجی شکل می‌گیرند و موجب تخریب زمان می‌گردند، لذا تغییر این عادات نیز در طول زمان میسر خواهد بود، بر این اساس ، بایستی سرلوحه کار در شناسایی و از بین بردن عوامل مخرب زمان باشد.

راهکارهای مدیریت زمان

نکته دیگر در راستای مدیریت زمان ، این است که فرد بایستی ارزش زمان را درک کند و اجزای زمان را به خوبی بشناسد. به دنبال شناسایی زمان به راهبردهای عملی‌تر دست بزند که در این میان ، موارد زیر حائز اهمیت می‌باشند:

  • تقسیم بندی و تفکیک زمان
  • اولویت بندی امور زندگی
  • بهبود زمان و مدت بهره برداری از وقت

در راستای تقسیم بندی و تفکیک زمان ، یک فرد بایستی اوقات مربوط به یک روز ، یک هفته و یک ماه را بطور واضح مشخص کند. مشخص شدن این اوقات موجب بوجود آمدن وقت اضافی برای فرد خواهد شد. در نخستین گام در تقسیم بندی زمان ، باید مشخص شود که فرد در یک هفته چند ساعت مطالعه ، خواب ، رفت و آمد ، نظافت شخصی ، صرف غذا و اوقات فراغت دارد و در همین راستا فرد بایستی برای انجام کارهای مورد نظر در یک روز ، یک هفته ، یک ماه ، سه ماه و شش ماه ، یک قاعده و معیار زمانی مشخصی داشته باشد. بنابراین هدف از تفکیک اوقات این است که بدانیم، بطور کلی اوقات شما چگونه صرف می‌شود و از چه قسمتهایی می‌توان کاست و برای آن ، برنامه‌های دیگری جایگزین کرد.

بطور مثال ، فرض کنید که قصد دارید در رقابتهای فشرده آزمون کارشناسی ارشد شرکت کنید، باید از هم اکنون ، زمان را تحت نظارت خود در آورید و بدانید که زمان یک سرمایه نامرئی است. باید بدانید که وقت روزانه ، هفتگی و ماهانه خود را چگونه می‌گذرانید و برای موفقیت در آزمون کارشناسی ارشد ، چگونه باید آنرا تقسیم بندی کنید. بسیاری از افراد برای موفقیت در آزمونهای مختلف ، هزینه‌های فراوانی را متحمل می‌شوند، ولی به یک اصل مهم یعنی مدیریت زمان آزمون توجه نمی‌کنند. از طرفی ، بعضی افراد برنامه ریزی هم می‌کنند، پس برنامه ریزی آنان منطبق با استانداردهای علمی نیست و چه بسا ، یکی از علل مهم شکستشان در آزمون ، همین امر می‌باشد.

سخن آخر

خود شما که در حال مطالعه این مفاهیم هستید، چقدر از زمان و سرمایه وجودی خود اطلاع دارید؟ برای اینکه به این امر واقف شوید، بدون درنگ به این سوالات پاسخ دهید، البته سعی نکنید که محاسبه کنید:

  1. یک هفته چند ساعت است؟
  2. در یک هفته چند ساعت خواب طبیعی دارید؟
  3. در یک هفته چند ساعت رفت و آمد می‌کنید؟
  4. در یک هفته چند ساعت صرف غذا خوردن می‌کنید؟
  5. در یک هفته چند ساعت اوقات فراغت دارید؟
  6. در یک هفته چند ساعت مطالعه می‌کنید؟
  7. در یک هفته چند ساعت به نظافت شخصی اختصاص می‌دهید؟

موضوعات مرتبط: روان شناسی شناختی

تاريخ : پنجشنبه 1388/06/19 | 20:18 | نویسنده : راشین |
مفهوم «خود-کارآیی» در مرکز نظریه شناخت اجتماعی آلبرت بَندورا، روان‌شناس معروف، قرار دارد. نظریه بندورا بر نقش یادگیری مشاهده‌ای، تجربیات اجتماعی و جبرگرایی تقابلی در رشد شخصیت تأکید دارد.
براساس نظر بندورا، نگرش‌ها، توانائی‌ها و مهارت‌های شناختی هر فرد، تشکیل دهنده چیزی است که «سیستمِ خود» (self-system ) نامیده می‌شود. این سیستم در چگونگی درک ما از شرایط مختلف و چگونگی رفتار ما در واکنش به آن‌ها، نقش عمده‌ای ایفا می‌کند. خود-کارآیی، بخش مهمی از این «سیستمِ خود» است.

● خود-کارآیی چیست؟
به گفته آلبرت بندورا، خود-کارآیی عبارت است از: «اعتقاد یک نفر به قابلیت‌های خود در سازماندهی و انجام یک رشته فعالیت‌های مورد نیاز برای مدیریت شرایط و وضعیت‌های مختلف» (۱۹۹۵). به عبارت دیگر، خود-کارآیی، اعتقاد یک فرد به توانایی خود جهت موفق شدن در یک وضعیت خاص است. به عقیده بندورا این اعتقاد، عامل تعیین کننده چگونگی تفکر، رفتار و احساس افراد است (۱۹۹۴).
از سال ۱۹۷۷ که بندورا مقاله «خود-کارآیی: به سوی یک نظریه یکنواخت برای تغییر رفتار» را منتشر نمود، این موضوع به صورت یکی از موضوعات روز روان‌شناسی درآمده و مطالعات بسیاری روی آن صورت گرفته است. چرا خود-کارآیی چنین موضوع مهمی در بین روان‌شناسان و آموزشگران شده است؟ همان گونه که بندورا و سایر پژوهشگران نشان داده‌اند، خود-کارآیی می‌تواند تقریباً بر روی همه چیز، از حالات روانی گرفته تا رفتارها و انگیزه‌ها تأثیر داشته باشد.


● نقش خود-کارآیی
تقریباً همه افراد می‌توانند تشخیص دهند که چه هدف‌هایی را می‌خواهند به انجام رسانند، چه چیزهایی را می‌خواهند تغییر دهند و به چیزهایی می‌خواهند دست یابند. با وجود این، اغلب افراد قبول دارند که به مرحله عمل رساندن این برنامه‌ها کار ساده‌ای نیست. بندورا کشف کرد که خود-کارآیی هر فرد، نقش عمده‌ای در چگونگی رویکرد و نگرش او به هدف‌ها، وظایف و چالش‌ها دارد.
افرادی که دارای حس قوی خود-کارآیی باشند:
به مسائل چالش برانگیز به صورت مشکلاتی که باید برآن‌ها غلبه کرد می‌نگرند.
علاقه عمیق‌تری به فعالیت‌هایی که در آن‌ها مشارکت دارند نشان می‌دهند.
تعهد بیشتری نسبت به علائق و فعالیت‌هایشان حس می‌کنند.
و به سرعت بر حس یأس و نومیدی چیره می‌شوند.


● کسانی که حس خود-کارآیی ضعیفی داشته باشند:
▪ از کارهای چالش برانگیز اجتناب می‌کنند.
▪ عقیده دارند که شرایط و وظایف مشکل، خارج از حدّ توانائی و قابلیت آن‌هاست.
▪ بر روی ناکامی‌های شخصی و نتایج منفی تمرکز می‌کنند.
▪ به سرعت اعتماد خود نسبت به قابلیت‌ها و توانائی‌های شخصی‌شان را از دست می‌دهند. (بندورا ۱۹۹۴). 

منابع خود کارامدی
خود-کارآیی چگونه به وجود می‌آید؟ شکل‌گیری این اعتقاد از اوایل دوران کودکی و زمانی که کودک با تجربیات، وظایف و شرایط مختلف برخورد می‌کند، شروع می‌شود. امّا رشد خود-کارآیی در دوران جوانی خاتمه نمی‌یابد و تکامل آن در تمام طول زندگی، همچنان که افراد مهارت‌ها، تجربیات و درک جدیدی به دست می‌آورند ادامه می‌یابد. (بندورا، ۱۹۹۲)
به گفته بندورا چهار منبع عمده برای خود-کارآیی وجود دارد:


● تجربیات موفق
«موثرترین راه برای رشد یک حس قوی کارآیی، از طریق تجربیات موفق است.» (بندورا ۱۹۹۴).
انجام موفقیت‌آمیز یک کار، حس خود-کارآیی ما را تقویت می‌کند. از سوی دیگر، ناکامی در مواجهه با یک وظیفه یا چالش می‌تواند به تضعیف حس خود-کارآیی منجر گردد.


● مدل‌سازی اجتماعی
مشاهده موفقیت دیگران در انجام یک کار، منبع مهم دیگری برای ایجاد حس خود-کارآیی است. به گفته بندورا: «مشاهده این که آدم‌های مشابه خودمان با تلاش پیگیر به دستاوردهای موفقی نائل می‌شوند این اعتقاد را در مشاهده‌گر تقویت می‌کند که او نیز دارای قابلیت‌هایی است که می‌تواند از عهده فعالیت‌های مشابه به نحو موفقیت‌آمیزی برآید.» (۱۹۹۴)


● ترغیب اجتماعی
بندورا اظهار می‌دارد که افراد از طریق ترغیب و تشویق دیگران نیز می‌توانند متقاعد شوند که دارای مهارت‌ها و قابلیت‌های لازم برای موفقیت می‌باشند. زمانی را به یاد آورید که گفته‌های مثبت و برانگیزاننده یک نفر به شما در دستیابی به هدفتان کمک کرده باشد. تشویق کلامی دیگران به فرد کمک می‌کند که شک و تردید نسبت به توانائی‌های خود را کنار بگذارد و تمرکز خود را بر تلاش جهت انجام کار مورد نظر معطوف نماید.


● واکنش‌های روانی
واکنش‌هایی هیجانی و روانی ما نسبت به شرایط و وضعیت‌های مختلف نیز نقش مهمی در خود-کارآیی ایفاء می کند. خلق و خو، حالت‌های هیجانی، واکنش‌های فیزیکی و سطح استرس، همگی می‌توانند بر چگونگی حس یک فرد نسبت به توانائی‌های شخصی خود در یک وضعیت خاص، تاثیر بگذارند. فردی که پیش از سخنرانی در جلوی جمع، به شدّت عصبی و ناآرام می‌شود، دارای حس ضعیف خود-کارآیی در این شرایط و وضعیت است. بندورا در این زمینه می‌گوید: «نه تنها شدّت واکنش‌های هیجانی و فیزیکی بلکه چگونگی درک و تفسیر آن نیز اهمیت دارد.» (۱۹۹۴). با یادگیریِ به حداقل رساندن میزان استرس به هنگام مواجهه با وظایف دشوار و چالش برانگیز، می‌توان حس خود-کارآیی را تقویت کرد.


موضوعات مرتبط: روان شناسی شناختی

تاريخ : سه شنبه 1388/06/17 | 13:49 | نویسنده : راشین |
سلام دوستان خوبم

اگه زحمتی نیست می خوام به این سوال من جواب بدین

سوال :آیا خودتان را آن چنان که هستید قبول دارید ؟ آیا می توانید بگویید که به خود عشق می ورزید ؟

بعضی از نظرات شما دوستان خوب

پویا :سلام آونقدر که باید خودم رو دوست ندارم بعضی وقتها کارهایی میکنم که نباید انجام بدم . اما من از خیلی ها بهترم . و باید خودم رو دوست داشته باشم . در مورد عشق فکر کنم آره دوست داشتم عاشق یکی مثل خودم بشم .

هنگام :نه خودم را زیاد قبول ندارم چون بهتر هم می تونستم باشم . خودم را دوست دارم احترام به خودم می گذارم ولی عشق نمیدونم شاید نه زیاد عشق نمیورزم. ولی شاید بهتر از این هم بشم.

شادی سلام من عاشق خودم هستم .

شهاب :سلام خانمی
من خودم رو خیلی قبول دارم .من از همه بهترم .خیلی چیزهایی که من می دونم بقیه نمی دونند .من به خودم عشق می ورزم . عاشق خودم هستم . می دونی بعضی وقتها فکر می کنم اگه همه مثل من بودند دنیا چقدر زیبا بود .چقدر سالم . وچقدر مثبت .
اما متاسفانه اینطور نیست .به نظر من اگه همه آدمها خودشون رو دوست داشته باشند خیلی کارهایی رو که الان انجام می دن دیگه تکرار نمی کنن . به نظر من خیلی از خطاهای آدمها بخاطر نفهمی اونها نیست فقط بخاطر اینه که اونها خودشون رو دوست ندارند .
می دونی باز چی از همه جالبتره اینکه آدمها عاشق هم می شن .و همدیگر رو دوست دارند من با اون شعاری که نوشته بودی موافقم تا انسان عاشق خودش نباشه نمی تونه کس دیگری رو قبول داشته باشه ....

مریم :سلام
من خودم رو قبول دارم .مشکل من دیگران هستند که من روقبول ندارند و درکم نمی کنند . من از همینی که هستم راضی هستم و نمی خوام عوض بشم .اما اطرافیان من رو اینجوری نمی خوان .من عاشق خودم هستم .باور کن من خوبم .چکار کنم دیگران هم این رو باور کنند .

شایان :سلام
من 18 سال دارم یک پشت کنکوریم
خودم رو قبول دارم سخت تلاش میکنم .من خودم رو دوست دارم .از تلاشم راضی هستم .من دوست دارم روانشناسی بخونم .بالینی .در ضمن روزی یک ساعت به خودم استراحت می دم تفریح من سر زدن به سایت های مختلف است البته بیشتر روانشناسی .وبلاگ شما رو اتفاقی دیدم اما خیلی خوشم اومد .من مثبت مثبتم باور کن .پدر و مادرم منو خیلی دوست دارند و این باعث میشه باز هم من به خودم افتخار کنم ..خسته نباشد واز وبلاگ جالبتون هم ممنون .

مردمان موفق حتی اگر جز رویا چیزی برای حفظ کردن نداشته باشند به ارزش خویشتن ایمان دارند چرا ؟ زیرا خود ارزش داشتن آنها نیرومند تر از رد یا پذیرفته شدن اندیشه های آنها از سوی دیگران است .هر بار به ایندیرا گاندی فکر میکنم به خود میگویم عجب دلی داشت این زن معمولی که خودش را شایسته ی رهبری مملکتی بزرگ می دانست !

شما و من شاید شاه وملکه ی دربار ساطنتی نشویم ،ولی  ما در وضع و حق خودمان ویژه ایم .آیا جالب توجه نخواهد بود اگر همه کودکان جهان حس می کردند که ویژه و یگانه اندتنها به این دلیل که زنده اند ؟ اگر بتوانیم بر فقر و بیماری چیره شویم مرحله و قدم بعدی آموختن این واقعیت به مردم است که مهمترین برچسبها در جامعه آنهایی است که خودمان بر خودمان می زنیم .

پذیرش خود ،آن چنان که اکنون هستیم کلید بزرگواری درست و سالم است : خویشتن را ارزشمند ،متغیر و متحول ،ناکامل ،افرادی در حال رشد دانستن ،و با آگاهی از این که اگر چه از دیدگاه روحی و جسمی یکپارچه و یکسان متولد نشده ایم ولی با این حق یکسان به دنیا آمده ایم که والایی و اعتلای بسزا ،بر پایه ی سنجارهای روحانی خودمان ،حس کنیم .

شما شاهکاری از آفرینش هستید ،این راز را همیشه در دل بسپارید ((عشق پیش از آنکه داده شود باید در اندرون ما باشد ))  .....


موضوعات مرتبط: روان شناسی شناختی ، روانشناسی مثبت نگر

تاريخ : سه شنبه 1388/06/10 | 11:24 | نویسنده : راشین |

باورها، مالک و فرمانده‌ی وجود ما و ایجاد‌کننده‌ی رفتارهای ما هستند. آن‌ها نادیدنی و لمس‌نشدنی‌اند و بیش‌تر به‌صورت ناخودآگاه‌ عمل می‌کنند. در بسیاری از موارد، باورها با حقایق، مشابه و یکسان تلقی و تصور می‌شوند‌ درحالی که حقایق، پدیده‌هایی هستند که اتفاق افتاده‌اند‌ اما باورها، انواعی از تعمیم‌ها درباره‌ی مسائلی است که اتفاق خواهند افتاد. درحقیقت، باورها اصولی هدایت‌کننده هستند.

همه‌ی ما دارای باورهای مشترکی درباره‌ی جهان مادی هستیم که براساس حقایق عینی شکل گرفته‌اند. برای نمونه، آتش می‌سوزاند و همه‌ی ما مشمول قوه‌ی جاذبه هستیم، بنابراین هرگز در‌صدد آن برنمی‌آییم که برای امتحان مجدد، سیم‌های برق پر‌ولتاژ را به‌دست بگیریم و یا در لبه‌ی پرتگاه‌های بلند حرکت کنیم. ولی با وجو‌د این، باورهای زیاد‌ی درباره‌ی خودمان و انسان‌های دیگر داریم که به اندازه‌ی خاصیت سوزندگی آتش و قدرت جاذبه، بر‌ای‌مان قطعیت دارند. این باور‌ها، نیرو و عامل محرک رفتارهای ما هستند هرچند که ‌تعدادی از آن‌ها درست و برخی از آن‌ها نادرست‌اند.

باور داشتن اصولی در زندگی، خیلی مهم‌تر و بهتر از این است که انسان باوری نداشته باشد. برای نمونه، زمانی‌که گروهی در برابر پدیده‌ی شگفت‌انگیزی قرارمی‌گیرند، کسانی‌که به هر حال، علتی را برای آن مطرح می‌کنند، آرامش و آسایش بیش‌تری به‌دست می‌آورند تا کسانی که جواب‌ و مفهومی برای آن نمی‌یابند. ایمان پیدا کردن، باعث می‌شود ‌جهان و هستی برای فرد، با‌معنی‌تر شود. در این شرایط، او بهتر می‌تواند مسائل را برای خود تفسیر و توجیه ‌کند. عقاید درست و صحیح، حمایت‌کننده بوده و زمینه‌ساز خلاقیت و پیشرفت به‌حساب می‌آیند. عقاید باعث می‌شوند ‌ما بهتر خودمان را در شرایط کنونی، حفظ کنیم و با گام‌های مطمئن‌تری، به سمت آینده قدم برداریم.

براساس باورها و پیش‌داوری‌هایی که ما درباره‌ی دیگران داریم، به شکل‌های مطبوع یا نامطبوعی با آنان رفتار می‌کنیم. در عین‌حال، اعمال ما باعث می‌شوند ‌آنان هم به شکل خاصی با ما رفتار کنند. ‌‌باورها می‌توانند به‌صورت خلاق، آفریننده و پیش‌گویانه عمل کنند. زمانی‌که در باور و گفتار ما، این اعتقاد به‌وجود آید که طرف مقابل، فردی لایق، کوشا و بسیار باهوش است، او هم به‌صورت متقابل کوشش می‌کند تا به همین‌صورت باشد.

 

اجزای سازنده‌ی باورها

باورها براساس اجزای سازنده‌ی متعدد و متفاوتی تشکیل شده‌اند. برای ایمان به یک اعتقاد کلی، بایستی ‌به اجزای تشکیل‌‌دهنده‌ی آن‌ اعتقاد پیدا کنیم.

به چیزی فکر کنید که برای شما قطعیت دارد. برای نمونه، این‌که فردا صبح خورشید طلوع می‌کند. اکنون طرحی بکشید که در آن،‌ این عقیده همراه با صدا و احساس ‌باشد. برای نمونه،‌ با یک خط مورب، منظره‌ی کوهی را مجسم کنید که در یکی از شیارهای آن نصف یا دو‌سوم‌ یک دایره برای نشان‌دادن خورشید، رسم شده باشد. برای نمایش صدا، در بالای تصویر، طرح چند کلاغ را بکشید که به‌طور معمول صبح‌ها با سرو‌صدا به پرواز درمی‌آیند. از اطراف محیط خورشید یا دایره، تعداد زیادی خط به خارج بکشید که نشانه‌ی نور و حرارت باشند. هر زمان که شما به این طرح نگاه کنید، احساس می‌کنید که آفتاب، طلوع می‌کند‌ ولی هر‌یک از اجزای چندگانه‌ی آن، به‌طور لزوم طلوع آفتاب را مجسم نمی‌کنند.

 

تشدید عقاید و باورها

در بسیاری از موارد، باور‌ها در جریان رشد و نمو ما‌ از طریق الگوسازی دیگران ایجاد می‌شوند و در این میان، پدر و مادر، ‌نقش و اهمیت بسیار زیادتری دارند. بر اثر حوادث ناگهانی، ضربه‌های روانی، تضادها و... مجموعه‌ای از عقاید به ذهن ما وارد می‌شوند و هر قدر که ما سن کم‌تری داشته باشیم، ‌با راحتی و سهولت بیش‌تری این پدیده شکل‌می‌گیرد. گاهی باورها بر اثر تکرار، نه به‌علت قدرت و شدت آن‌ها پیدا می‌شوند. همان‌طور که سیل‌های پرقدرت می‌توانند بر سنگ‌ها اثر بگذارند، جریان بسیار ضعیف آب هم که از سقف غاری به پایین می‌چکد، می‌تواند در گذر زمان، حفره‌ای در سنگ زیرین خود ایجاد کند.

از آن‌جا که کودکان دانش و تجربیات زیادی ندارند، می‌توانند به‌سادگی در ذهن خود، برخی از ارتباطات عجیب را به‌وجود بیاورند. برای نمونه، روزی دختر 5ساله‌ی «ژوزف» به پدرش گفت که ‌اگر او یکی از استخوان‌های دست یا پایش را بشکند، بزرگ می‌شود؟ این حرف پس از آن به میان آمده بود که «ژوزف» در اشاره به دختری که قد‌کشیده و بزرگ شده بود، گفته بود که او استخوان ترکانده است! پرسش‌های بعدی از این دختر، نشان‌داد که او به‌طور جدی معتقد شده بود ‌همه‌ی بزرگ‌ترها در جریان رشد و نمو‌ خود، دچار شکستگی استخوان شده و می‌شوند.

 

باورهای ضعیف‌‌ و محدودکننده

برخی از باورها به ما آزادی می‌دهند و بر اثر آن‌ها می‌توانیم به انتخاب‌ها و امکانات بیش‌تری دست‌یابیم اما عده‌ای از آن‌ها می‌توانند ضعیف‌کننده باشند و جلوی انتخاب‌های بیش‌تر و بهتر ما را سد کنند. در مواردی نیز باورها می‌توانند نابودی و یا بیچارگی عده‌ی زیادی را موجب شوند.

بسیاری از باورها به این شکل شروع و بیان می‌شوند: «من می‌توانم...»، «من نمی‌توانم...»، «من نباید...» و «من باید...»

اگر کمی فکر کنید، در رابطه با زندگی خودتان می‌توانید در هر کدام از چهار جمله‌ی بالا، نمونه‌های متعددی را به‌صورت جمله‌های کامل‌کننده مطرح کنید. آیا فکر نمی‌کنید در جمله‌هایی که با‌ «من نمی‌توانم...» و «من نباید...» شروع می‌شوند، بسیاری از حق انتخاب‌های شما از بین می‌روند؟ در این موارد، ‌به‌صورت متقابل از خودتان بپرسید: «چه‌چیزی از انجام این کار جلوگیری می‌کند؟» و یا «اگر من این کار را انجام دهم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟» در مواردی که اعتقاد پیدا می‌کنید‌: «من باید این کار را انجام دهم»، اگر این عمل را بخواهید در تمام شرایط زمانی و مکانی تعمیم دهید، به‌طور مسلم در بسیاری از موارد با فاجعه روبه‌رو خواهید شد.

 

تغییر باورها

آیا باور می‌کنید ‌این امکان برای شما وجود دارد که به ایجاد تغییر در باورهای‌تان بپردازید؟ آیا دوست دارید‌ که برخی از آن‌ها را تغییر ‌دهید؟ در بسیاری از موارد، این تغییر عقیده‌ها، به زندگی، لذت و تنوع می‌بخشند و در برخی از حالات، برای مدتی، اختلال یا کُندی در برخی از کارها ایجاد می‌کنند.

در سال‌های گذشته، به‌صورت مکرر، عقاید و باورهای شما تغییر پیدا کرده‌اند. اگر در سنین میان‌سالی هستید، به یاد بیاورید که در دوران کودکی، نوجوانی و جوانی چه‌نوع باورهایی داشته‌اید. هر‌قدر که بزرگ‌تر شوید و تجربیات جدیدی را پشت‌سر بگذارید، دیدگاه‌تان ‌در مورد بسیاری از مسائل زندگی، تغییر می‌کند. افکار و عقاید ما آن‌چنان تدریجی متحول می‌شوند که در بسیاری از موارد، متوجه تغییر آن‌ها نمی‌شویم. ‌برخی از باورها پس از این‌که فرد تنها با یک استثنا روبه‌رو می‌شود، تغییر پیدا می‌کنند. از بین رفتن عقیده برای انسان می‌تواند بسیار خطرناک باشد‌ زیرا در این شرایط، یک خلأ فکری به‌وجود می‌آید که می‌تواند هر باور دیگری را به‌عنوان جانشین جذب کند. هرچند این موضوع بسیار عجیب است ولی می‌تواند اتفاق بیفتد.

اگر در زمینه‌ای در زندگی، باور خود را از دست دادید، به‌طور حتم به باور و عادت جدیدی که دارای نیات و هدف‌های مثبت و خیرخواهانه است، روی‌آورید. ‌در ارتباط با هر باوری، از خودتان بپرسید‌: «این باور چه خیریّت، منافع و برکاتی برای من به‌بار می‌آورد؟» اگر فکری را طرد می‌کنید، بلافاصله از خودتان بپرسید: «چه فکر بهتری را می‌توانم جانشین آن ‌کنم؟»

تغییر باورها اگر با پایمردی و صبوری در حفظ عقیده‌ی جدید همراه نباشد، ممکن است دوام نیاورد.

‌‌در برخی از موارد، بایستی در اجزای ساختاری باورهای گذشته، تغییراتی به‌وجود آورد و در بعضی دیگر، باید به تجربیات مهم و سرنوشت‌سازی که در گذشته به پیدایش عقیده‌ی موجود انجامیده است، برگشت و بار دیگر به ارزش‌یابی و نتیجه‌گیری از آن پرداخت. آن‌چه درباره‌ی عقیده‌ی جدید بسیار مهم است، صرف‌نظر از این‌که این عقیده یا فن چگونه باشد، این است که با بنیان‌های ارزش‌ها و احساسات فرد، مطابقت و هم‌سویی داشته باشد.

 

باورها و تندرستی

تأثیراتی که باورها در ایجاد بیماری یا تندرستی می‌گذراند، یکی از روشن‌ترین نمونه‌هایی است که نشان می‌دهد جسم و ذهن، ساختار واحدی را تشکیل می‌دهند. حرفه‌ی پزشکی، از اعتبار بسیاری زیادی برخوردار است. ما به آن‌چه پزشکان می‌گویند، اعتقاد زیادی داریم. برای نمونه، به تغییر و تحول بسیار شدید در روحیه‌ی افرادی توجه کنید که پزشک، بیماری آنان را سرطان تشخیص داده است. این تشخیص آن‌چنان در روحیه‌ی فرد تأثیر می‌گذارد که در بیش‌تر آنان ‌پیش از مرگ به علت سرطان،‌ ترس از بیماری باعث مرگ بیمار می‌شود.

مثال دیگری که تأثیرات شگرف‌ و خیره‌کننده‌ی اعتقاد در مباحث پزشکی را نشان می‌دهد، این است که ‌هنگامی آثار درمان در عده‌ای از بیماران ظاهر می‌شود که به‌طور عمیق نسبت به شفابخشی یک دارو یا روش درمانی، اعتقاد داشته باشند، هرچند بر مبنای موازین پزشکی، این روش درمانی بر جریان بیماری، بی‌اثر باشد.

داروها همیشه نمی‌توانند مؤثر واقع شوند‌ درحالی‌ که ایمان به معالجه‌شدن، همیشه می‌تواند مفید باشد و در برخی از موارد، پایه و اساس معالجه‌ی بیمار را تشکیل می‌دهد.


موضوعات مرتبط: روان شناسی شناختی ، روانشناسی مثبت نگر

تاريخ : پنجشنبه 1388/06/05 | 22:5 | نویسنده : راشین |

حرف‌هایی از جنس زندگی

واقع‌‌گرایی

 

در بین متخصصان «برنامه‌ریزی عصبی-کلامی» (NLP) جمله‌ی معروفی وجود دارد:

«The map is not the territory» معنای این جمله این است: «طرحی که ما از جهان در ذهن‌مان داریم، با ‌جهان آن‌گونه که ‌واقعاً هست‌، متفاوت می‌باشد.»

اغلب ما پدیده‌ها را آن‌گونه که هستند، نمی‌بینیم‌‌ بلکه آن‌ها را به‌گونه‌ای می‌بینیم که با «پیش‌فرض‌های ما» در مورد زندگی جور دربیایند. به قول «ادوارد دوبنو» متخصص برجسته‌ی ‌فراشناخت، ما بیش از آن‌که سعی‌کنیم با اطلاعات و داده‌های موجود، به گزاره‌هایی درباره‌ی زندگی دست‌یابیم،‌ ابتدا گزاره‌هایی را در مورد زندگی اتخاذ می‌کنیم و آن‌گاه براساس آن گزاره‌ها، به اطلاعات و پدیده‌ها می‌نگریم؛ هر پدیده‌ای ‌که با گزاره‌ی‌ انتخابی ما جور باشد را در کلکسیون ذهن‌مان قرار‌می‌دهیم و هر پدیده‌ای ‌که با گزاره‌ی انتخابیِ ما جور نباشد را کنار می‌گذاریم! هروقت که برای نتیجه‌گیری راجع به موضوعی با اطلاعات ناکامل مواجه می‌شویم، به‌جای این‌که به دنبال جمع‌آوری اطلاعات بیش‌تر باشیم، به حدس و گمان متوسل می‌شویم و به‌جای کشف واقیعت، واقعیتی را که دل‌مان می‌خواهد، ‌خلق‌می‌کنیم! «ادوارد دو‌بنو» عقیده دارد که اغلب ما از «اندیشیدن»، استفاده‌ی اصولی نمی‌کنیم، «تفکر» ما مانند دستگاهی است که باید روش استفاده‌ی درست از آن‌را بیاموزیم در غیر این‌صورت، این دستگاه، کارآیی بالایی برای ما نخواهد داشت. به همین دلیل «دو‌بنو» در کتاب‌های «درس‌های درست اندیشیدن» و «شش‌‌کلاه برای فکر کردن» به آموزش اصول تفکر می‌پردازد.

«مولانا جلال‌الدین رومی» در کتاب گران‌قدر «مثنوی» حکایت شیرینی آورده است:

بقالی در دکان خود، طوطی سخن‌گویی داشت که بیرون از قفس در گوشه‌ای از مغازه می‌نشست و مشتریان مغازه با او نیز هم‌چون بقال، انس گرفته بودند. روزی که بقال از مغازه بیرون رفته بود، گربه‌ای وارد مغازه شد. طوطی از ترس گربه این‌طرف و آن‌طرف می‌پرید و به قفسه‌های مغازه می‌خورد تا این‌که به ظرف بزرگ روغن خورد و ظرف ا‌فتاد و شکست و روغن به زمین ریخت. مدتی بعد بقال به مغازه آمد و از دیدن پرهای طوطی که دور و بر مغازه ریخته بود، متوجه شد که شکستن ظرف روغن، کار طوطی است. بقالِ خشمگین، چوبی برداشت و طوطی را به زیر کتک گرفت. مدتی گذشت و پرهای سر طوطی ریخت و طوطی کچل شد. طوطی کچل، غم‌زده و گوشه‌گیر در کنج مغازه می‌نشست و دیگر صحبت نمی‌کرد. مشتری‌های بقال هرگاه وارد مغازه می‌شدند و طوطی را کچل می‌دیدند، از بقال می‌پرسیدند: «چرا طوطی کچل شده است؟» و بقال پاسخ می‌داد: «ظرف روغن را شکسته، کتک خورده، کچل شده!» مدتی به همین منوال گذشت. طوطی خاموش بود و بارها این‌جمله را می‌شنید که «ظرف روغن را شکسته، کتک خورده، کچل شده!»

تا این‌که روزی بقال با دوستش در مغازه نشسته بودند و گپ می‌زدند. مرد کچلی وارد مغازه شد، خرید کرد و رفت. دوست بقال از بقال پرسید: «این مرد قبلاً کچل نبود. چه شده که کچل شده است؟!» طوطی ناگهان سر بلند کرد، منقار گشود و با صدای بلند پاسخ گفت: «ظرف روغن را شکسته، کتک خورده، کچل شده!»

«مولانا» با ذکر این حکایت شیرین، قصد دارد به شیوه‌ی تفکر انسان‌هایی اشاره کند که آن‌چه را که بارها شنیده‌اید،‌ واقعیت انگاشته‌اند و هر پدیده‌ی جهان را بر‌اساس آن‌چه در مسندِ «مبدأ مقایسه» قرار داده‌اند، می‌سنجند. به چند نمونه‌ی زیر توجه کنید:

- آقای «الف» آموخته است که مردم، بدخواه، بدطینت، حقه‌باز و سوء‌استفاده‌گر هستند. در محل کار آقای «الف» همکاری وجود دارد که بی‌دریغ به مردم کمک کرده، سعی‌می‌کند برای مشکل‌های مردم راه‌حل پیدا کند و آنان را به‌گونه‌ای راهنمایی کند که زودتر به نتیجه برسند. آقای «الف» ‌کاملاً مطمئن است که همکارش با تظاهر و ریا قصد دارد مردم را به خود جلب کند و در موقعیت مناسب از اعتماد آنان سوء‌استفاده کند.

آقای «الف» سه‌سال است در محیط کارش به‌دقت همکارش را زیر نظر دارد ولی تاکنون هیچ دلیلی برای اثبات عقیده‌اش پیدا نکرده است اما به‌طور کامل یقین دارد که «کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه است!»

- خانم «ف» دخترخانم جوانی است که باور دارد ‌آدم‌شناس قابلی‌ است. او با خواندن چند کتاب در مورد روان‌شناسی مردان و زنان، خیال می‌کند به‌دقت می‌تواند از اشاره‌ها و رفتارهای افراد، شخصیت آنان را بشناسد. تاکنون وارد چند رابطه‌ی عاطفی شده ‌که فرآیند این رابطه‌ها، ناپختگی و نادرستی ارزیابی اولیه‌ی او را به ثبت رسانده‌اند اما او هم‌چنان معتقد است که ‌آدم‌شناسی قابلی‌ است و هیچ‌کدام از راهنمایی‌ها و تذکرهای خانواده‌اش باعث نمی‌شود الگوی شتاب‌زده‌ی خود را در برقراری روابط عاطفی تغییر ‌دهد!

 

شاید تعریف «ابن‌سینای بزرگ» از «خردورزی» به‌زیبایی، اهمیت واقع‌گرایی را نشان ‌دهد: «خردورزی یعنی این‌که دنیای ذهنی انسان، برداشتی باشد از دنیای عینی»

و شاید این دعای عمیق پیامبر بزرگوار اسلام(ص)، اشاره‌ی بی‌نظیری باشد به این‌که بسیاری از ما جهان را آن‌گونه که هست، نمی‌بینیم: «خداوندا چیزها را همان‌گونه که هستند، به من بنمایان!»

 

دکتر محمدرضا سرگلزایی ‌

روان‌پزشک‌  


موضوعات مرتبط: روان شناسی شناختی ، روانشناسی مثبت نگر ، روانشناسی انسانگرایی

تاريخ : شنبه 1388/05/17 | 21:44 | نویسنده : راشین |

شناخت‌درمانی، یک روش علمی برای درمان افسردگی و سایر اختلالات روانی بوده و مبتنی بر نظریه‌ای ساده است که می‌گوید: این افکار و طرز تلقی شما از محیط پیرامون است که روحیه شما را شکل می‌دهد.

  شناخت‌درمانی، برای درمان نشانه‌ها و رفتارهای غیرطبیعی مورد استفاده قرار می‌گیرد که به علت شیوه تفکر بیمار در مورد آن‌ها، باقی مانده‌اند. اعمالی که به باقی نگه‌داشتن یک اختلال در یک دوره طولانی کمک می‌کند، در اکثر موارد باعث رفع موقت پریشانی و ناراحتی بیمار شده و این یکی از دلایلی است که باعث می‌شود این طرق ناسازگار  تفکر و رفتار غالبا به سختی تغییر یابند.

  در شناخت‌درمانی، درمان‌گر سعی می‌کند یک یا چند طریق تفکر مختل را که مشخص کننده اختلال است تغییر دهد، مثلا ترس‌های غیرمنطقی  بیمار فوبیک یا افکار بدبینانه و بی‌دلیل یک بیمار افسرده. هدف از شناخت درمانی، تغییر دادن مستقیم این طرز تفکرها به امید پدید آمدن بعدی سایر تغییرات است.

  همچنین، شناخت‌درمانی بر این نظریه مبتنی است که، رفتار ثانوی، وابسته به نحوه تفکر افراد در مورد خودشان و نقششان در دنیاست و رفتارهای غیرانطباقی می‌تواند ناشی از دگرگونی‌های شناختی یا اشتباهات تفکر باشد و شناخت‌درمانی، این دگرگونی‌های شناختی و رفتارهای خودشکنانه ناشی از آن‌ها را اصلاح می‌نماید.

  در شناخت‌درمانی، درمان کوتاه‌مدت است و معمولا در 12 - 5 جلسه و در ضمن 12 هفته انجام می‌شود و بدین صورت بیمار از دگرگونی‌های شناختی خود آگاه می‌شود. برای آگاهی از دگرگونی‌های شناختی و تغییر طرز تفکر بیمار، دو مرحله طی می‌شود:

  گام نخست، شناسایی افکار غیرمنطقی است که برخی از این افکار توسط بیماران توصیف می‌شود لکن معمولا از وجود آن‌ها بی‌خبرند. افکار غیرمنطقی را می‌توان با مصاحبه دقیق، درخواست از بیمار برای تهیه یادداشت روزانه و افکار تجربه شده خود مشخص نمود.

  در گام دوم، سعی می‌شود که عقاید غیرمنطقی تغییر داده شود. این کار به دو طریق کلامی(verbal) با راهنمایی از جانب درمان‌گر در طی جلسات درمانی و رفتاری(behavioral) به وسیله خود بیمار در فعالیت‌های روزانه انجام می‌شود.

  شناخت‌درمانی، توسط "آرون بک" ابداع شد و بر نقش نظام‌های اعتقادی و تفکر، در رفتار و احساس تاکید دارد. کانون شناخت‌درمانی، شناخت عقاید تحریف شده و تغییر تفکر ناسازگارانه به کمک برخی فنون است که شامل فنون رفتاری و عاطفی نیز می‌شود. در جریان این نوع درمان به افکاری که انسان‌ها از آن بی‌خبرند و نظام‌های اعتقادی یا طرحواره‌های شناختی(cognitive schemas) توجه می‌شود. طرحواره‌های شناختی، متشکل از طرز فکر افراد در مورد نیازها و عقاید و مفروضاتشان درباره مردم، رویدادها و محیط است. به طور کلی دو نوع طرحواره شناختی وجود دارد: مثبت(سازگارانه) و منفی(ناسازگارانه). طرحواره‌ای که در یک وضعیت سازگارانه است، در وضعیت دیگر می‌تواند ناسازگارانه باشد.

اهداف درمان  

  هدف اصلی در شناخت‌درمانی، حذف سوگیری‌ها یا تحریف‌های فکری است تا انسان‌ها بهتر کار کنند. در شناخت‌درمانی به شیوه پردازش اطلاعات مراجعان که احساسات و رفتارهای ناسازگارانه آنان را حفظ می‌کند، توجه می‌شود. شناخت‌درمان‌گرها تحریف‌های شناختی مراجعان را زیر سوال می‌برند، می‌آزمایند و مورد بحث قرار می‌دهند؛ تا  احساسات، رفتارها و تفکر مثبت‌تری در بیماران خود ایجاد کنند. آن‌ها هدف‌هایی را برمی‌گزینند که مشخص و ارجح باشند و با مراجعان خود  همکاری می‌کنند. این هدف‌ها مولفه‌های عاطفی، رفتاری و شناختی دارند. هر چه هدف‌ها مشخص‌تر و دقیق‌تر باشند، انتخاب روش‌های تغییر  نظام‌های اعتقادی و احساسات و رفتار‌های مراجعان آسان‌تر می‌شود.

  شناخت‌درمانی در واقع عبارتست از؛ حل منظم و ساختمند مساله که محدودیت زمانی دارد و به ندرت بیش از 30 جلسه طول می‌کشد. برای هر جلسه‌ای دستور کاری تهیه می‌شود، برخلاف شکل آزاد روان‌کاوی یا درمان مراجع‌محور.

  آرون بک نیز مانند کارل راجرز، معتقد است درمان‌گر باید انسان گرم و خالصی باشد و با مراجع همدلی کند. اما برخلاف راجرز این موارد را شرط کافی درمان نمی‌داند. البته برای رابطه درمانی اهمیت خاصی قایل است، چون آن را منبع یادگیری می‌داند. همچنین درمان‌گر شناختی، باید الگوی اموری باشد که می‌خواهد آموزش دهد. اگر اهل قضاوت و پند و موعظه باشد، فقط به تقویت افکار ابتدایی و قضاوتی مراجع کمک کرده است. هدف نهایی شناخت‌درمانی، تشخیص شناخت‌های مخرب، نحوه ایجاد افسردگی توسط آن‌ها و آموزش راه و رسم اصلاح آن است. بک، بیشتر به نحوه تفکر مراجع علاقه‌مند است تا افکار وی.

اصول درمان شناختی

درمان شناختی شامل چهار مرحله زیر است: 

1. شناسایی تفکرات ناسازگار((maladaptive thinking که با درخواست از بیماران جهت تهیه یک گزارش روزانه از افکاری انجام می‌شود که پیش از بروز نشانه‌ها یا رفتار غیرطبیعی و یا پس از آن‌ها اتفاق می‌افتند. این افکار باید حتی‌الامکان به محض وقوع ثبت گردند.

2. تفکرات ناسازگار با تصحیح سوء تفاهم‌ها از طریق ارایه اطلاعات دقیق و خاطرنشان کردن راه‌های منطقی استدلال به چالش خوانده می‌شوند.

3. شیوه‌های جایگزین تفکر کردن توسط بیمار مورد تمرین قرار می‌گیرند.

4. این توضیحات جایگزین در آزمایش‌های رفتاری مورد آزمون قرار می‌گیرند.

  تا وقتی که تفکرات ناسازگار اصلاح شوند، از شیوه توجه برگردانی distraction (پرت کردن حواس) استفاده می‌شود که به ترتیب زیر انجام می‌گیرد:

·        تغییر کانون توجه از افکار ناسازگار به سمت یک شی خارجی(به عنوان مثال بیماران ممکن است، ماشین‌های آبی در خیابان را بشمارند و یا به یک شی در اتاق خود خیره شوند).

·        انجام تمرین‌های ذهنی مانند محاسبات ریاضی که نیاز به تمرکز کامل دارند.

رویکرد شناختی در فعالیت‌های بالینی روزمره

  هر چند درمان‌های شناختی، روش‌های پیچیده‌ای بوده و نیاز به آموزش ویژه‌ای دارند، ولی چندین جنبه از رویکرد شناختی در فعالیت بالینی روزمره سودمند می‌باشند. این امر به ویژه زمانی اهمیت دارد که از بیماران خواسته شود تا گزارش‌های روزانه‌ای در این موارد تهیه کنند:

1) آگاهی از تفکرات بیمار، قبل و در ضمن بروز نشانه‌ها

2) رفتارهای غیرطبیعی و تلاش برای کنترل این رفتارها

3) ارزیابی پیشرفت درمان.

نظریه شناخت‌درمانی

  شناخت‌درمان‌گرها همراه با مراجعان، الگوهای فکری و رفتارهایی را که مانع تحقق اهداف مراجعان می‌شوند، تغییر می‌دهند. در این بین، برقراری یک رابطه درمانی توام با دلسوزی ضروری است. در شناخت‌درمانی توجه زیادی به جزییات و نقش تفکر در تغییرات رفتاری و عاطفی می‌شود. شناخت‌درمان‌گرها در تعیین هدف‌ها به عقاید غلطی توجه می‌کنند که جلوی تحقق هدف‌های مراجعان را می‌گیرند. این نکته در روش‌های سنجش شناخت‌درمانی متجلی است. مراجعان در هنگام سنجش باید شناخت‌ها، احساسات و رفتارهای خود را زیر نظر بگیرند و ثبت نمایند. ویژگی شناخت‌درمانی در این است که درمان‌گر و مراجع با استفاده از چارچوبی که امکان بازخورد و بحث در مورد پیشرفت مراجع را می‌دهد، رابطه توام با همکاری برقرار می‌کنند.

  امروزه، شناخت‌درمانی در زمره یکی از مرسوم‌ترین شیوه‌های درمانی در سطح جهان قرار گرفته است. پژوهش‌های گسترده‌ای به کمک "موسسه ملی سلامت فکر(National Institute of Mental Health)" در دانشگاه‌ها و مراکز درمانی سرتاسر آمریکا صورت گرفته، ثابت کرده است که شناخت‌درمانی به همان اندازه و سرعت استفاده داروهای ضدافسردگی، به درمان افسردگی کمک می‌کند. شناخت‌درمانی نه تنها تاثیر فوری دارد و افسردگی را به سرعت برطرف می‌کند، بلکه با کاستن از فشارهای عصبی و ایجاد امیدواری به آینده فرد را در موقعیتی قرار می‌دهد تا باقی‌‌مانده سال‌های عمر خود را بهتر بگذراند.    

 

  یکی از اصول مهم شناخت‌درمانی قضیه‌ای به ظاهر مهمل است و آن این‌که نقطه ضعف‌های شما می‌تواند به نقاط قوت شما تبدیل گردد. نواقص شما می‌تواند، اگر آن‌ها را بپذیرید و بر آن‌ها گردن نهید، تبدیل به بزرگترین سرمایه‌های شما شود. به عبارت دیگر این نواقص و اشکالات است که به ما فرصت توجه و مراقبت می‌دهد. به همین دلیل است که گفته می‌شود اشکالات و نواقص ما می‌تواند منبع قدرت و قوت باشد.

 



. برنز، دیوید؛ از حال بد به حال خوب(شناخت درمانی)، مهدی قراچه‌داغی، تهران، نشر آسیم، 1385، چاپ شانزدهم،

 گلدر، مایکل گراهام؛ درسنامه فشرده روان‌پزشکی آکسفورد - 1999، مهدی نادری‌فر و دیگران، تهران، نشر طبیب، 1381، چاپ اول،

. اسدی نوقابی، احمدعلی؛ بهداشت روان 2، تهران، نشر بشری، 1384، چاپ پنجم، ص 58.

 شارف. ریچارد اس؛ نظریه‌های روان‌درمانی و مشاوره، مهرداد فیروزبخت، تهران، خدمات فرهنگی رسا، 1386، چاپ سوم،

 تاد، جودیت؛ اصول روان‌شناسی بالینی و مشاوره، مهرداد فیروزبخت، تهران، موسسه خدمات فرهنگی رسا، 1379، چاپ اول،

. درسنامه فشرده روان‌پزشکی آکسفورد،

 

 


موضوعات مرتبط: روان شناسی شناختی

تاريخ : شنبه 1388/05/03 | 21:22 | نویسنده : راشین |

اصطلاح رفتاردرماني شناختي نخستين بار در ادبيات علمي ميانه‌ي دهه 1970 به‌كار رفت و نتايج نخستين آزمايش‌هاي كنترل شدة درماني در انتهاي اين دهه به چاپ رسيد. در زمان نسبتاً كوتاهي پس از آن، رفتار درماني شناختي به يك روان‌درماني پيشرو در اكثر كشورهاي غربي تبديل شد. مباني تجربيِ رويكردهاي شناختي – رفتاري به مسايل رواني به ابتداي قرن حاضر بر مي‌گردد. در شروع اين قرن پاولف به بررسي و پژوهش دربارة پديده‌اي كه آن را شرطي‌سازي كلاسيك ناميد پرداخت. شرطي‌سازي كنشگر از مشاهدات ترندايك، تول‌من و گاتري شناخته شد؛ و اسكينر تقويت كننده‌ها را تعريف كرد. اصول رفتاري تدريجاً در زمينه‌هاي باليني كاربرد پيدا كرد كه براي مثال مي‌توان به كارهاي واتسون و ري¬نر در زمينه‌ي اضطراب و ماورر دربارة شب‌ادراري اشاره كرد. سهم اصلي در رشد اوليه رفتار درماني را ولپي، كه تحقيقات‌ آزمايشگاهي او بر القاي آزمايشي رفتار روان‌نژند در حيوانات پايه‌اي براي ابداع فنون كاهش ترس شد و آيزنك كه ساختار نظري محكم و بنيادي منطقي براي اين درمان جديد فراهم آورد بر عهده داشتند. اواخر سال‌هاي 1960 و اوايل سال‌هاي 1970، هم شاهد ظهور كامل رفتار درماني با فنوني جديد و متعدد و هم شاهد شروع نارضايتي‌ها از تصورات صرفاً رفتاريي بود كه در رشد اوليه‌ي رفتاردرماني جنبه‌ي مسلطي داشتند. اين نارضايتي‌ها و نبودِ پيشرفت در نظريه‌پردازي درباره‌ي رفتاردرماني در دوره‌ي 1970 تا 1990 و هم‌چنين، بي‌اثر بودن روش‌هاي موفق در كاهش اضطراب و چيره شدن بر رفتار اجتنابي ناسازگار، در درمان افسردگي راه را براي كشانيدن كاوش به مراحلي فراتر از فنون رفتاري موجود باز كرد. در نتيجه، كوشش‌هايي براي افزودن عناصر شناختي به فنون موجود و نيز گشودن راهي براي ارايه و كاربرد منظم رويكردهاي شناختي، به عمل آمد. بك و اِليس را مي‌توان از پيشگامان شناخت‌درماني دانست كه آثارشان اين رويكرد را پايه‌ريزي كرد. رويكرد شناخت¬درماني كه بك شرح داد ابتدا به طور عمده در افسردگي به كار گرفته شد. بك تفكر منفي را تنها يك نشانه در افسردگي نمي‌دانست بلكه باور داشت اين نوع تفكر نقشي تعيين‌كننده در تداوم افسردگي ايفا مي‌كند و تشخيص و تغيير افكار منفي مي‌تواند به درمان افسردگي كمك كند. اِليس درمان عاطفي – عقلاني را توصيف كرد. او باور داشت كه اختلال‌هاي هيجاني و روان‌شناختي به ميزان فراواني پيامد تفكر غيرمنطقي و غيرعقلاني فرد است و اگر بياموزد كه تفكر عقلاني خود را افزايش و تفكر غيرعقلاني را كاهش دهد، مي‌تواند از دست بيشتر اين ناخوشحالي‌ها و … اختلال‌هاي رواني رهايي يابد. مشاهدات بك و اِليس تشابهات زيادي داشت اما آثار اِليس نتوانست به اندازه‌ي شيوه‌ي بك توجه پژوهش باليني را به خود جلب كند. در مقابل به نظر مي‌رسد بك درآثارش بيش‌تر از رويكرد سنتي علم پيروي كرد. مدل شناختي‌ِ بك كه ابتدا در توضيح افسردگي به كار رفت اين‌گونه بود كه وقتي فرد افسرده مي‌شود مجموعه‌اي از تحريف‌هاي شناختي، اثر عمومي خود را بر كاركرد روزانه‌ي او باقي مي‌گذارد. اين نوع تحريف‌ها خود را به صورت مثلث‌شناختي، يعني نگرش منفي نسبت به خويشتن، نسبت به تجربة جاري و آينده، نشان مي‌دهند. از زمان كارهاي بك درباره‌ي افسردگي، شناخت درماني در درمان بسياري از مشكلات و بيماري‌هاي رواني به كار گرفته شد. در نهايت شناخت درماني و رفتار درماني با هم تلفيق شدند تا رفتار درماني شناختي را پديد آورند...

منبع:
1. هاوتون. ك. و ديگران. (1380). رفتاردرماني شناختي (ترجمة ح. قاسم¬زاده) تهران: انتشارات ارجمند
2. كلارك. د. (1380). دانش و روش¬هاي كاربردي رفتاردرماني شناختي (ترجمة ح. كاوياني) تهران: انتشارات فارس
3. Stein, S., Haigh, R., & Stein, J. (1999) Essentials of psychotherapy. Oxford: Butterworth-Heinemann


موضوعات مرتبط: روان شناسی شناختی

تاريخ : شنبه 1388/05/03 | 21:21 | نویسنده : راشین |

ابراهام لينکلن» گفته است اغلب مردم تقريباً به همان اندازه اي شاد هستند که انتظارش را دارند. در واقع آنچه که در زندگي براي ما رخ مي دهد آنقدر ها تعيين کننده شادي ما نيست، بلکه بيشتر نوع واکنش ما نسبت به آن رخدادهاست که نقش تعيين کننده دارد.
فردي که تازه کارش را از دست داده است ممکن است اين پيشامد را به فال نيک بگيرد. پيشامدي که مي تواند منجر به بروز موقعيتي تازه براي يک تجربه شغلي جديد، کشف قابليتهاي تازه و محک زدن استقلال او در محيط کار گردد. در شرايط مشابه ممکن است تصميم بگيرد که خود را از يک ساختمان بيست طبقه پايين بيندازد و مشکل را تمام کند. بنابراين در برابر يک موقعيت يکسان يکي ممکن است به وجد بيايد و ديگري اقدام به خودکشي کند. يکي بدبختي و فلاکت را مي بيند و ديگري موقعيتها و فرصتهاي تازه را.
شايد در اينجا مساله را کمي بيش از اندازه ساده فرض کرده باشيم اما به هر حال اين واقعيت به قوت خود باقيست که ما خود تصميم مي گيريم که در زندگي چگونه تحت تاثيرقرار بگيريم. حتي اغلب کساني که کنترل رواني خود را از دست مي دهند باز هم تصميم به اين امر مي گيرند در واقع اين افراد به خود مي گويند: مثل اينکه زندگي کمي بيش از اندازه براي من دشوار شده است شايد بهتر باشد براي مدتي کنترل ذهنم را از دست بدهم.
اما شاد بودن هميشه آسان نيست. شاد بودن مي تواند يکي از بزرگترين مبارزات ما در صحنه زندگي باشد و گاه مي تواند تمام پافشاري ها، انضباط فردي و تصميماتي را که براي خود فراهم آورده ايم مخدوش کند. معناي بلوغ، قبول مسئوليت شادي خويش و تمرکز بر داشته ها بجاي نداشته ها ست. از آن جايي که انسان افکار و انديشه هاي خود را بر مي گزيند الزاماً تعيين کننده ميزان شادي هاي خويش است. براي شاد بودن بايد بر افکار شاد تمرکز کنيم اما ما غالباً بر عکس عمل مي کنيم. اغلب تعريف ها و تمجيدها را ناشنيده مي گيريم اما حرفهاي ناخوشايند را مدتها در ذهن نگه کي داريم.
اگر اجازه بدهيد که يک تجربه يا يک حرف رکيک ذهن شما را به خود مشغول کند خود شما از عواقب آن رنج خواهيد برد. يادتان باشد که شما زير سلطه ذهن خود هستيد
اغلب مردم تعريف ها و تمجيدها را ظرف چند دقيقه فراموش مي کنند اما يک اهانت را سالها بخاطر مي سپارند. آنها مانند آشغال جمع کن هايي هستند که هنوز توهيني را که بيست سال پيش به آنها شده است با خود حمل مي کنند.
مثلاً مريم مي گويد: من هنوز يادم هست که در سال 1340 او چطور به من گفت که چاق و احمق هستم. احتمالاً مريم حتي تعريف و تمجيداتي را که ديروز از او شده است بخاطر نمي آورد اما هنوز سطل زباله 30 سال پيش را به اين طرف و آن طرف مي کشد.
يادم مي آيد بيست و پنج ساله بودم که يک روز صبح از خواب بيدار شدم و به خود گفتم: تا امروز به اندازه کافي گرفته و غمگين بوده اي، اگر تصميم داري که روزي در زندگي آدم واقعاً شادي بشوي چرا از همين حالا شروع نمي کني؟ تصميم گرفتم که آن روز بسيار شادتر از گذشته باشم و اين تصميم واقعاً کارساز شد. بعدها از آدمهاي شاد ديگر پرسيدم: شما چطور به اين شاديها رسيديد؟ در تمام موارد جوابهاي آنها دقيقاً بازتاب تجربه خود من بود. مي گفتند:
ما به اندازه کافي بيچارگي و درد و رنج و تنهايي کشيده بوديم و تصميم گرفتيم که اين وضعيت را تغيير بدهيم.
خلاصه کلام :
گاه شاد بودن مي تواند کاري بس دشوار باشد. لازمه شاد زيستن، جستجوي زيباييها و خوبيهاست. يکي زيبايي منظره را مي بيند، ديگري کثيفي پنجره را. اين شما هستيد که انتخاب مي کنيد چه چيز را ببينيد و به چه جيز بينديشيد. کازانتزا کيس گفته است:
«
قلم و رنگ در اختيار شماست. بهشت را نقاشي کنيد و بعد، وارد آن شويد

 


موضوعات مرتبط: روان شناسی شناختی ، روانشناسی مثبت نگر

تاريخ : سه شنبه 1388/04/30 | 13:40 | نویسنده : راشین |
باورهاي غلط احساساتمان را تغيير دهيم… فكر خود را تغيير دهيم تا احسا سمان متحول شود بعضي اوقات به خود مي گوييم كه زندگي مان همين است كه هست و تا هميشه همين گونه ادامه خواهد داشت با باز نگري درنحوه تفكرو ا حسا سمان زندگي خود را متحول سازيم : {باورهاي غلط} مجبوريم همان گونه احساس كنيم كه باشيم و انتخاب ديگري نداريم. {باور هاي درست} بر خلاف تصور انتخابهاي متعددي داريم پس انتخاب كنيم . {باورهاي غلط} اشخاس ويا چيز هاي ديگر سبب مي شوند كه چنين احساسي داشته باشيم. {باوهاي درست} ممكن نيست ؛ نبايد افراد يا چيزهاي ديگر احساسمان را در دست بگيرند. {باورهاي غلط} خودمان را نمي توانيم قبول كنيم به شرط اين كه افراد ديگر تاييدمان كنند. {باورهاي درست} تفكرمان را تغيير دهيم مهم وضروري نيست كه همه مارا تاييد كنند يا نه. {باورهاي غلط} احساس بي ارزشي مي كنيم اگراشتباهي مرتكب شويم نمي توانيم ديگركاردرستي راانجام دهيم . {باورهاي درست}چون ماجايزالخطا هستيم و همه اشتباه مي كنيم پس مثل ديگران حق اشتباه كردن را داريم. {باورهاي غلط} مي توانيم رفتارها و احساسات ديگران را كنترل كنيم. {باورهاي درست} تلاش نكنيم رفتارهمه ي افراد را تحت كنترل خود درآوريم چون فقط مي توانيم رفتار خودمان را كنترل كنيم.. بياييم روش فكر كردنمان را تغيير دهيم به (خود) و رفتارهاي خويش متمركز شويم آن وقت احساس و افكار مانسبت به زندگي و همه چيز عوض خواهد شد… ودر پايان بايد گفت كه : وز حادثه ي زمان زاينده مترس وزهرچه رسدچو نيست پاينده مترس اين يكدم نقد رابه عشرت بگذار از رفته مينديش و ز آينده مترس
موضوعات مرتبط: روان شناسی شناختی

تاريخ : سه شنبه 1388/04/30 | 13:39 | نویسنده : راشین |
نقش رویکرد سیستمی در خانواده درمانی
درمان های شناختی نیز از تیررس نظریه پردازان سیستمی خانواده درمانی دور نمانده است و ایشان درمان های شناختی نگر را نیز با این استدلال که سازمان شناختی افراد به شکل فردی ساخته نمی شود بلکه در ارتباط با دیگران شکل می گیرد ، زیر سوال می برند.


تولد خانواده درمانی

با ظهور درمان های گروهی به وسیله اسلوسن (2) و مورنو (3) و شکل گیری یک نظام گروهی نگر در رابطه با مشکلات انسانی و قرار دادن انسان در محیط و بررسی وی در این فضا راه را برای پیدایش خانواده درمانی باز کرد. البته ناگفته نماند که صدمات وسیع و عمیق جنگ های جهانی و عدم کارایی درمان های فردی و لزوم استفاده
از درمان های گروهی اثر غیر قابل انکاری در ظهور درمان های گروهی و پس از آن زوج درمانی داشت.
زوج درمانی و در نظر گرفتن دو انسان به عنوان یک واحد ، قدم بزرگی بود در تغییر نگرش و تفکر در رویکرد های روان درمانی ؛ اما هنوز کامل نبود و منظومه کامل خانواده شامل پدر ، مادر ، خواهران و برادران و پدر بزرگ و مادر بزرگ را در بر نمی گرفت.

اسکیزوفرنی چاشنی تغییرات بزرگ

زمانی که باتسون(4) مطرح کرد خانواده و حلقه های ارتباطی افراد خانواده در بروز و تشدید علایم اسکیزوفرنی در یکی از اعضای خانواده موثر است ، توجه همگان بیش از پیش به اهمیت خانواده در اختلالات حاد روانی جلب شد. ویرجینیا ستیر بعد از باتسون و پیروانش ، جی هی لی (5) و جان ویکلند (6) به تحقیقات گسترده ای در این زمینه پرداخته است. بحث پیرامون نقش خانواده در اسکیزوفرنی هنوز هم در جریان است و محققان بعد از باتسون به نحوه تأثیر خانواده در بروز و تشدید بیماری بیشتر پرداخته اند.
آنچه در این بحث مد نظر ماست ذکر تاریخچه درمان های سیستمی نیست. اما لازم به ذکر است که شکل گیری این دیدگاه که همه افراد خانواده بر هم موثرند و حتی کوچکترین اتفاقات در درون خانواده می تواند در روندی پیچیده بر نقش ها ، کارکردها ، ارزش ها و در نهایت بر رفتار و دیدگاه های همه اعضای خانواده تأثیر می گذارد.
این سیستم خانوادگی که ما درباره آن صحبت می کنیم در تـئوری از مرزهای خانواده فراتر می رود و اتفاقات تاریخی و تحولات اجتماعی را هم در بر می گیرد . به عبارت دیگر خانواده یک سیستم باز است که ناگزیر از تعامل با سایر سیستم های اجتماعی می باشد.
در تمام رویکرد های سیستمی روابط علی و معلولی مردود شمرده می شوند . یک نوع رابطه تعاملی چرخه ای و دو سویه که ابتدا و انتهای آن معلوم نیست ، وجود دارد.

آیا رویکرد سیستمی حرف آخر را می زند ؟

اگر جواب ما به این سوال مثبت باشد پس تأیید کرده ایم که تمام دشواری ها را حل کرده ایم و به نهایت پیشرفت علمی رسیده ایم ! اما نه تنها رویکرد سیستمی آخرین حرف را نزده است بلکه در مواردی مراجعان را به درمان های فردی هم توصیه می نماید.
واضح است که مشکلات همه افراد در ریزش ساختار خانوادگی مینوچین یا در فروپاشی سلسله مراتب خانوادگی جی هی لی خلاصه نمی شود. همه افراد از این مشکلات تعریف شده در رویکرد سیستمی رنج نمی برند. به عنوان مثال فردی را در نظر بگیرید که در تعارض انگیزه جاودانگی و واقعیت میرایی قرار دارد و روانشناسان وجودی و انسان گرا بهتر می توانند مشکل وی را حل کنند.

نکته مهم دیگر که دیدگاه سیستمی درباره آن مسکوت مانده است بحث تقسیم اقتدار در خانواده است. به عبارتی این دیدگاه بیان می دارد که بین انسان و محیط رابطه تعاملی وجود دارد ولی مشخص نمی کند که محیط ، دلیل تغییرات است یا از شرایط ایجاد تغییر.
نکته مهم بعدی که دیدگاه سیستمی خیلی کم به آن پرداخته است صحبت درباره ماهیت انسان است یا در حقیقت همان ? خود انسان ? . چیزی که روانشناسان وجودی و معنا درمان گران و در رأس آنها ویکتور فرانکل زیاد بدان پرداخته اند :
? دلایل بسیاری وجود دارد که انسان باشیم تا میدان جنگ ادعاهای نهاد ، خود و فراخود . زمینه بیشتری وجود دارد که انسان باشیم تا پیاده شطرنج و آلت دست فرایند های شرطی و یا غرایز. از این آدم های عامی می توانیم بیاموزیم که انسان بودن یعنی مواجهه مداوم با موقعیت هایی که هر کدام یک شانس برای انجام یک مبارزه اند و به ما فرصت می دهند تا با روبرو شدن با مبارزات معنای مبارزه خویش را تحقق بخشیم. هر موقعتی دعوتی است به اینکه نخست گوش فرا دهیم و سپس پاسخ دهیم.?

درست است که دیدگاه سیستمی با کار روی سلسله مراتب و ساختار خانواده مشکل را حل و سیستم ( خانواده ) را حفظ می کند و از این طریق با دیدگاهی محافظه کارانه نظام اجتماعی را حفظ می نماید ، ولی گاه مشکل عضو خانواده را که مثلا تهی بودن از معنای زندگی است ، بی پاسخ و بدون توجه باقی می گذارد.

پس در نهایت باید اینگونه نتیجه گیری کنیم که اعتقاد صرف به رویکرد فردی و رد رویکرد های سیستمی و در مقابل تعصب بر رویکرد های سیستمی و رها کردن رویکرد های فردی هر دو از وسعت دیدگاه و توان درمانی ما می کاهند. بهتر آن است که این دو رویکرد در کنار هم و در احترام متقابل محدوده و مرزهای خویش را بشناسند و در مواقع لزوم روانشناسان با تلفیق این دو رویکرد به نتیجه درمانی بهتر و کامل تری بیاندیشند.

1- Virginia Satir
2- Slowsen
3- Moreno
4- Gregory Bateson
5- Jay Haley
6- John Weakland 
  
منبع : مشاوره خانواده ، ادی استریت، مصطفی تبریزی و علی علوی نیا ، انتشارات فراروان


موضوعات مرتبط: روان شناسی شناختی ، روان شناسی خانواده

تاريخ : شنبه 1388/04/27 | 20:10 | نویسنده : راشین |

ماهیت انسان از دید فروید

فروید ماهیت انسان را به شیوه خاصی عنوان می‌کند به نظر او انسان ذاتا نه خوب است و نه بد. بلکه از نظر اخلاقی خنثی است. فروید انسان را ماحصل نهایی رشد تدریجی (تکامل) می‌داند. به اعتقاد او انسان از هر نظر در حکم یک ماشین فیزیولوژیک است که در آن کششها و انگیزشهای ارگانیزم بیولوژیک به صورت فرایندهای فکری ، آرزو و سوائق عاطفی ظاهر می‌شوند. بدی و شرارت انسان زمانی ظاهر می‌شود که عمل منطقی انسان زیر نفوذ کششهای غریزی قرار می‌گیرد، بدون آنکه انسان این کششها را بشناسد و یا درصدد کنترل آنها برآید. فروید وجود اراده و آزادی انسان را نفی می‌کند و او را تابع عوامل جبری یا محدودیتهای اجتماعی می‌داند.

از نظر روانکاوی انسان تابع اصل جبر روانی است. انسان موجودی تلقی می‌شود که بوسیله نیروهای غریزی ناخودآگاه بر منطق  او تسلط می‌یابند هدایت می‌شود. این نیروها را می‌توان به سطح آگاهی آورد و تحت کنترل قرار داد. از این دیدگاه آگاهی باعث آزادی می‌شود و جهل انسان را به بردگی می‌کشد. از این رو تسلط اصل جبر روانی زمانی کاهش می‌یابد که خودآگاهی انسان افزایش یابد. هر چه دانش فرد از خودش بیشتر باشد احتمال اینکه عقلانی‌تر عمل کند بیشتر می‌شود. فروید از بین نیروهای غریزی تاکید بسیار زیادی روی غریزه جنسی  دارد.

ماهیت انسان از دید دیگر روانکاوان

آدلر به انسان و امور او دیدی کلی‌نگر ، غایت انگار و اجتماعی دارد. او انسان را موجودی خلاق ، انتخابگر ، اجتماعی ، مسئول و در حال شدن می‌داند که نه خوب است و نه بد. ماهیتش در جامعه شکل می‌گیرد و تکامل او در واقعیت بخشیدن به خویش است. یونگ با عقیده فروید مبتنی بر مرکزیت سکس مخالفت کرده و ابراز عقیده کرد که انسانها همان قدری که بوسیله اهداف ، آرزوها و امیال دیگرشان هدایت می‌شوند بوسیله تمایلات جنسی نیز برانگیخته می‌شوند. از نظر یونگ فضیلت خود بودن، تلاش برای رشد و خود شکوفایی خلاق از ویژگیهای اصلی انسان است. بطور کلی یونگ در نظریات خود جهت گیری انسان دوستانه‌ای را دنبال می‌کند. روانکاوان دیگر مثل اریکسون ، کارن هورنای ، اریکزدم و ... بیشتر ماهیت اجتماعی انسان را مورد تاکید قرار داده‌اند.

ماهیت انسان از دیدگاه انسان گرایی

از دیدگاه انسان گرایان انسان دارای ماهیت خوب و ارزشمندی است. بر اساس عقیده راجرز انسان اصولا منطقی ، اجتماعی ، پیش رونده و واقع بین است. وی موجودی سازنده و قابل اعتماد است که می‌تواند خودش نیازهایش را منظم و متعادل کند. مازلو سلسله مراتب این نیازها را مطرح می‌کند و معتقد است انسان می‌تواند با برآورده کردن نیازهای خود در هر یک از طبقات به مرحله نهایی که تحت عنوان خود شکوفایی مشخص می‌شود برسد. انسان در این مرحله انسانی با کارکرد کامل شناخته می‌شود. یعنی فردی که توانسته است که تمام ظرفیتهای وجودی خویش را آشکار سازد. از این دیدگاه انسان ذاتا تمایل به رشد یا تحقق بخشیدن به خویش دارد. ارگانیزم نه تنها سعی می‌کند که خود را حفظ کند بلکه می‌کوشد که خویش را در جهت تمامیت وحدت کمال و خود مختاری سوق دهد. این دیدگاه ، نگرشی خوش بینانه به انسان دارد.

ماهیت انسان از دیدگاه رفتار گرایان

در نظر رفتارگرایان انسان ذاتا نه خوب است و نه بد ، بلکه یک ارگانیزم تجربه گرا است که استعداد بالقوه‌ای برای همه نوع رفتار دارد. به اعتقاد این گروه انسان در بدو تولد همانند صفحه سفیدی است که هیچ چیزی بر آن نوشته نشده است. او به منزله یک موجود واکنشگر به حساب می‌آید که در قبال  محرکهای محیطی  پاسخ می‌دهد. رفتار او پاسخی به تحریک است که قسمت اعظم این تحریک بیرونی است ولی تا حدودی هم درونی است. او رفتاری قانونمند و پیچیده دارد که به شدت تحت تاثیر محیط قرار دارد و اصولا انسان تا حدود زیادی ماحصل محیطش است.

رفتارگرایان مفهوم اراده آزاد را مطلقا انکار می‌کنند و اعتقاد ندارند که فرد می‌تواند به شیوه‌ای رفتار کند که به حوادث پیشین وابسته نباشد. انسان را موجودی می‌دانند که بر اساس شرطی شدنش زندگی می‌کند نه براساس عقایدش. او موجودی است که خودش را کنترل نمی‌کند بلکه بوسیله عاداتش کنترل می‌شود. به نظر آنها انسانهای خوب نیز مانند اتومبیلهای خوب باید تولید شوند و کار مهندسان رفتار و رفتار درمانگران آن است که افراد خوب بوجود بیاورند. به نظر آنها تمام ویژگیهای خوب و بد انسان حاصل محیط است.

ماهیت انسان از دیدگاه روانشناسی گشتالت

از نظر صاحبنظران گشتالتی انسان از نظر عملی ماهیتی تعاملی و از نظر  اخلاق  ، طبیعتی خنثی دارد. در این دیدگاه انسان به منزله یک ارگانیزم و یک کل است که نیاز شدیدی به محیط و تعامل با آن دارد. انسان کلا یک موجود احساس کننده ، تفکر کننده و عامل است که از لحاظ اخلاق نه خوب است و نه بد. روانشناسان گشتالتی به ذاتی بودن نیاز انسان به سازمان و وحدت تجربه ادراکی معتقدند. انسان تمایل دارد تا در جهت چیزهای کل و یا هیات‌های خوب حرکت کند تا از تنشهای خود بکاهد و کلیت خود را به ظهور برساند.

تمایل اساسی انسان تلاش برای کسب تعادل به عنوان یک ارگانیزم است. ارگانیزم انسان یک واکنش کننده یا دریافت کننده منفعل و فعل پذیر نیست. یک ادراک کننده و سازمان دهنده فعال است که بر طبق نیاز و علاقه خودش اجزای جهان مطلق را انتخاب می‌کند و دنیای خودش را از دنیای عینی بوجود می‌آورد. چون ارگانیزم موجودی خود کفا نیست پیوسته با محیط خود در تعامل است تا به نیازها و علائق خود جامه عمل بپوشاند.

ماهیت انسان از دیدگاه اسلام

بر اساس دیدگاه اسلام انسان بر اساس فطرت الهی خلق شده است. قرآن کریم در این باره می‌فرماید: حقگرایانه روی به این آور ، ملازم سرشت و فطرتی باشید که خداوند مردم را بر آن سرشته است (آری این آفرینش خداوند است) و آفرینش خدای را دگرگونی نیست. (روم،30). از دیدگاه اسلام ، انسان در جنبه‌های شناختی و قلبی (عاطفی) خصوصیات فطری دارد. انسان در بعد شناختی برخی چیزها را که البته زیاد نیست بوسیله فطرت خود دریافته است. اصول تفکر انسان که در همه مشترک است فطری است و فروع و شاخه‌های آن اکتسابی. زیرا انسان در دانستن اصول تفکر نیازمند به مقدمات و قیاس کردن یا نتیجه گرفتن نیست. یعنی ساختمان فکری او به گونه‌ای است که آن مسائل وقتی عرضه می‌شود نیاز به استدلال و برهان ندارد و قابل فهم است. بر اساس فطرت خویش انسان حقیقت جو است. نیاز دارد به اینکه حقیقت چیزها ، امور و جهان را آنچنان که هست دریابد. همان چیزی که حس کنجکاوی یا انگیزه اکتشاف در روانشناسی  نامیده می‌شود. انسان به فضائل اخلاقی   و نیکیها گرایش دارد.

این قبیل مسائل برای او منفعت مادی ندارند بلکه تنها به دلیل فضیلتی که دارند برای او ارزشمندند مثل گرایش به پاکی ، صداقت و غیره. بر این اساس انسان موجودی خیرجو است. علاوه بر این انسان موجودی زیبا پسند است. گرایش به زیباییها دارد و زیبایی و جمال برای او یک موضوع اصلی و مستقل از سایر امور است. گرایش به خلاقیت و ابتکار بطور فطری در ذات او وجود دارد. علاوه بر اینکه مقداری از نیازهای زندگی مادی او را تامین می‌کند. از سوی دیگر عشق و پرستش  گرایش مخصوص انسان است که با انسانیت او پیوند قطع ناپذیر دارد. فطرت انسان فنای عاشق را در راه معشوق یک افتخار می‌داند.

مقایسه نظرگاههای مختلف روانشناسی و اسلام در مورد ماهیت انسان

اسلدر مورد ماهیت انسان و خوب یا بد بودن او دیدگاه کلی‌تری را ارائه می‌دهد و یکسویگی برخی مکاتب انسانی را ندارد. در این دیدگاه انسان دارای قدرت اراده و تواناییهایی است. و برخلاف روانکاوی وجود اراده و آزادی انسان  را نفی نمی‌کند و او را تابع عوامل جبری یا محدودیتهای اجتماعی نمی‌داند و هچون رفتار گرایان او را تحت کنترل عادات خویش نمی‌داند. با این حال او کاملا مستقل از عوامل دیگر عمل نمی‌کند که بتواند همچون نظر انسان گرایان در ارضای نیازهایش مستقل و خود مختار عمل کند. هر یک از دیدگاههای روانشناختی در مورد ماهیت انسان گاه به برخی مفاهیم اسلام و نظریات او در این مورد نزدیک و گاه از آن دور می‌شوند. به هر حال هر یک از آنها نظریات انسانی هستند که توسط خود انسان در مورد ماهیت انسان مطرح شده‌اند. چنین نظریاتی مسلما نیاز به تجدد نظر و تکامل خواهند داشت.
موضوعات مرتبط: روان شناسی شناختی ، روانشناسی انسانگرایی ، روان شناسی گشتالت

تاريخ : شنبه 1388/04/27 | 20:6 | نویسنده : راشین |

نظریه  شناختی [1]

چگونگی ادراک[2], بازشناسی[3] ,توجه[4] ,استدلال[5] و قضاوت [6]نقش مهمی در ریشه یابی و نحوه تداوم اختلالات روانی ایفا میکند . الگوهای شناختی ,تاکید می کنند که عملکرد شناختی در آشفتگی های رفتاری و هیجانی نقش دارند . ادراک غلط موقعیت های اجتماعی ,گرایش به تفکر منفی و عادت مقصر قلمداد کردن خود یا دیگران در قبال رویدادهای ناگوار ,نمونه هایی از پردازش شناختی ناکارآمد به شمار می روند (الیس[7] و هارپر[8] ,1975؛نقل از کندال ,1382).

در پردازش شناختی کودکان بین تحریفات [9]شناختی و کمبود های[10] شناختی  می توان تمایز قائل شد (کندال ,1993,1991) . نقائص شناختی به فقدان تفکر اشاره دارد – مثل زمانیکه پاسخهای کودک و حالات هیجانی او از تفکر یا برنامه ریزی دقیق سود نمی برد . بر عکس تحریفات شناختی اشاره دارد به آن فرایند های فکری که ناکارامد هستند ,مثل سوءتفاهم و ساختار فکری غلط راجع به محیط . (کندال ,1382).

انواع مختلف اختلال پردازش شناختی ,با انواع مختلف اختلالات کودکی ارتباط داده شده اند (کندال ,مک دونالد ,1993) .همچنین در اضطراب و افسردگی کودکی نیز به نقش تحریفات اشاره شده است (لییونگ و وانگ[11] ,1998 ) نقص در پردازش اطلاعات در رابطه با مسائل بین فردی کودکان و نحوه کسب اطلاعات در کودکان تکانشور [12]نیز گزارش شده است (کندال 1993؛نقل از کلانتری ,گوهری انارکی ,1382).

آرون بک [13] روانپزشک ,یکی از درمانگران پیشرو در رفتار درمانی شناختی  محسوب می شود . درمان شناختی او برای افسردگی بر اساس این مفهوم یا عقیده است که خلق افسرده ناشی از تحریف در شیوه ادراک تجربیات زندگی است در درمان بک بیماران ترغیب می شوند که عقاید منفی درباره خود و نحوه تفسیر خویش از زندگی را تغییر دهند (دیویسون ,نیل و کرینگ ,1386 ,ترجمه دهستانی ).

آلبرت الیس[14] نیز یکی دیگر از درمانگران شناختی است . نظر الیس این است که واکنشهای هیجانی پایدار هر کس ناشی از اظهارات درونی ای است که فرد برای خویش تکرار می کند و این گفتگوی درونی گاهی بیانگر فرضهای ناگفته – باورهای غیر عقلانی – در مورد چیزهایی است که فرد آنها را برای زندگی معنادار ضروری می داند .)لورا ای برک ,1385)



[1] Cognitive Theory

[2] Perceive

[3] Recognize

[4] Attend

[5] Reason

[6] Judge

[7] Ellis

[8] Harper

[9] Distortion

[10] Deficiencies

[11] Leung . Wong

[12] Impulsive

[13] Aron Beck

[14] Ellis


موضوعات مرتبط: روان شناسی شناختی

تاريخ : یکشنبه 1388/04/21 | 16:39 | نویسنده : راشین |

تنیدگی والدینی [1]

تنیدگی (استرس )  والدینی اصطلاحی است که مشخص کننده ادراک تنیدگی در نظام والد – کودک است که هم ویژگیهای تنیدگی زای کودک و هم پاسخهای والدین به این ویژگیها را در بر میگیرد (ابیدین ,1983). تجربه تنیدگی والدینی توسط پژوهشگران مختلف (مانند میلر و سیلی ,1980؛ ودک ووونگ ,1999؛ کریزی و جارویس [2],2003)نشان داده اند که والد گری برای هر دو والد تنیدگی زاست اما مادران بیش از پدران تنیدگی والدینی را تجربه می کنند . (دادستان ,1377).

شاخص تنیدگی والدین از کوششهای پژوهشی و یافته های محققانی مانند بل (1974) ,برسا (1970) ,راهه(1974) ,اینس ورث(1978) ,کامرون (1977) ,هلمز و ماسودا [3](1974) سود جسته است (دادستان ,ازغندی ,حسن آبادی ,1385).

تحول در کودکان خردسال به علت کنش وری های پویایی تحولی در اوان کودکی (تولد تا هفت سالگی )توجه و نظارت دقیقتری را از طرف مادران می طلبد بخصوص  مادران در جوامع شرقی نقش مراقبت گری در قبال نیازهای جسمانی ,عاطفی و اجتماعی کودکان را به دوش می کشند و پدران کمتر با کودکان درگیر شده و عمدتا در گیر نقشهای انضباطی هستند (ووک و وونگ[4] ,1999).

زیرا  مادران ساعتهای بیشتری را با فرزند خود سپری می کنند ,در حالی که پدران این مدت را دربیرون از خانه به سر می برند . این توجه و نظارت خود می تواند یک منبع تنیدگی در والدین ,بویژه مادران محسوب شود (شک و سانگ ,1993؛کریزی و جارویس ,2003[5] نقل از دادستان ,1385).

 امروزه دیگر نمی توان کودک را به عنوان صفحه سفیدی تلقی کرد که تجربه ها بر آن نقش می بندند. چرا که ویژگی ها و زمینه های خلقی خود را در تمامی تعامل هایی که با والدینش دارد وارد میدان می کند و چنین تعامل هایی آشکارا جنبه متقابل دارند در حال حاضر , متخصصان بالینی و پژوهش گران ,توجه  خود را به کیفیت انطباق خصیصه های خلقی والدین  و کودک معطوف کرده اند و این نکته را پذیرفته اند که پاره ای از ویژگی های والدین ومتغیر های چهار چوب خانوادگی ,توانایی والدین در پاسخگویی به نیازهای فرزندشان را تحت تاثیر قرار می دهد (استور[6] 1984,ترجمه دادستان ,1386).



[1] .Parenting Stress

[2] Milar. Sili. Wdek. Wowng . Kreze .Jarvis

[3] Bell . Brussard . Ainsworth. Cameron .Masuda

[4] .Wowk .Wowng

[5] Shak .Sang . Karizy . Jaruvis

[6] Astur


موضوعات مرتبط: روان شناسی شناختی

تاريخ : یکشنبه 1388/04/21 | 16:37 | نویسنده : راشین |

تنیدگی یا استرس

تنیدگی یا  استرس از کلمه لاتین stringere مشتق شده که به معنای در آغوش گرفتن ,فشردن و باز فشردن است ؛رفتارهایی  که می توانند با احساسات متضاد همراه باشند . درماندگی و استیصال نیز اصطلاح دیگری است که از stringere  مشتق شده است و بیانگر احساس رها شدگی ,انزوا , ناتوانی و جز آن است که در یک موقعیت حاد (نیاز , خطر , رنج ) در فرد ایجاد می شود . قبل از قرن بیستم از اصطلاح تنیدگی در زبان فرانسه استفاده نشد ,در حالیکه در زبان انگلیسی از قرن هفدهم به بعد ,به صورت گسترده ای از آن سود جسته اند و رنج ,محرومیت ,گرفتاری ,ناراحتی و ناملایمات یعنی همه پیامدهای یک زندگی دشوار را با این کلمه بیان کرده اند .(دادستان 1377).

هشیاری فزاینده نسبت به اهمیت مساله تنیدگی در بهداشت روانی موجب شده است که حجم عظیمی از تحقیقات به این موضوع اختصاص یابد وتعاریف متعددی داشته باشد . نگاهی به گستره پژوهشها در زمینه تنیدگی نشان می دهد که نظریه پردازان و پژوهشگران مختلف تنیدگی را از زوایای متفاوت بررسی کرده اند . به همین دلیل ,الگوهای نظری و روش شناسی پژوهش در قلمرو بررسی تنیدگی بیش از پیش پیچیده شده اند . به عبارت دیگر در حالی که بر خی از پژوهشگران به مطالعه ویژگیهای تنیدگی آور و منابع تنیدگی پرداخته اند (به عنوان مثال انشنسل ,1996؛ویتون ,1996؛ کای کولت –گلاسر ونیوتن ,2001؛ فلدمن ,کوهن ,همریک و لپور[1] ,2004)برخی دیگر توجه خود را به خصیصه های روانشناختی و زیست شناختی فردی در ادراک تنیدگی معطوف کرده اند (برای مثال فلدمن و همکاران ,1999 ؛مارسلند ,کوهن ,رابین و مناک[2] ,2001؛بریست و کوهن ,2002 ؛کوهن و همریک[3] ,2003) و گروهی نیز عوامل اجتماعی موثر در ایجاد تنیدگی را بررسی کرده اند (به عنوان مثال الدر ,جورج و شاناهن ,1996,کاپلن ,1996,لی کی و کوهن ,2000؛کوهن ,دویل ,ترنر ,آلپر و اسکونر[4] ,2004). (نعمت طاوسی ,1383).

با این حال به رغم پژوهشهای  بیشماری که در قلمرو تنیدگی انجام شده اند ,در مورد معنای اصطلاح تنیدگی توافق چندانی وجود ندارد .

انطباق بدن وروان ما نسبت به تغییر تعریفی است از فرهنگ لغت برای استرس . اما از نظر هانس سلیه [5](1956)تنیدگی نتیجه عمل یک عامل جسمانی ,روانشناختی یا اجتماعی است ؛ که سلیه آن را عامل تنیدگی زا نامیده است و تنیدگی عبارت است از عامل تنیدگی زا  و پیامد اثر آن در ابعاد مختلف فردی . (دادستان ,1377)

کاگن و لوی[6] (1975) عنوان کردند که محرکهای روانی و اجتماعی , از قبیل تغییرات در زندگی فرد ایجاد استرس میکند گستره چگونگی انجام اعمال مقابله ای تحت تاثیر تفاوتهای ژنتیکی و تجارب یادگیری قرار دارند که به نوبه خود در پاسخهای فیزیولوژیک به استرس که توسط سلیه شناسایی شدند منعکس می شود .

کاکس و مک کی[7] (1976) نیز  عنوان کردند که استرس در رابطه با تبادل پویا میان فرد و محیط او می باشد اصل مهم در نظریه آنها ارزیابی شناختی فرد از نیازهای ادراک شده می باشد و آن ظرفیت ادراک شده فردی برای مواجهه با آن نیازها می باشد . استرس نتیجه نیاز ادراک شده ای است که بر ظرفیت ادراک شده می چربد .

نگاه لازاروس[8] (1976) به استرس بیانگر این مطلب است که ادرک فرد از ظرفیت و توانایی خود در تعامل با ارزیابی شناختی از خطر و تهدید خطر می باشد .دوباره ,عدم همجوشی این دو با هم منتج به استرس می شود . لازاروس همچنین در تبیین شدت یافتگی استرس اشاره  به نقش ناکامی و تعارض نهفته در فرد دارد .

اما بیهر و نیومن [9](1978) به شناسایی بیشتر از 150 متغییر دخیل در استرس پرداختند تا به شناخت هر چه بیشتر استرس کمک کنند آنها بر استرس شغلی و محیط کار در فرد تاکید میکنند . (انگاره چی ,1386).

بی تردید هیچیک از این سنتها به تنهایی نمی توانند نقش بالقوه تنیدگی را در احتمال خطر بیماری تبیین کنند چرا که هر یک از آنها بر جنبه خاصی متمرکز شده اند و اغلب جنبه های دیگر را نادیده گرفته اند . اما وجود یک وجه اشتراک نیرومند در میان این دیدگاهها این امکان را فراهم می سازد تا در یک الگوی نظری در خصوص نقش تنیدگی در بیماری با یکدیگر تلفیق شوند . به عبارت دیگر , همه آنها بر این باورند که فراتر بودن خواسته های محیطی از ظرفیت سازشی یک ارگانیزم به تغییرات زیست شناختی و روانشناختی می انجامد ؛ تغییراتی که می توانند فرد را در معرض خطر بیماری قرار دهند (کوهن وهمکاران ,1997؛ نقل از نعمت طاوسی 1383).



[1] Anshnsel . Witun .Kiy Kulat  Glasser  . Nutun . Faledman . Kouhen .Hamric .Lapoor

[2] Rubin .Monuk .

[3] Hamric

[4] Gorge .Shanahan . Kaplan. Ly Ky .Dueel .Terner . Alper .Askouner

[5] H. Selye

[6] Kagan . Levi

[7] Cox . Mackay

[8] Lazarus

[9] Beehr . Newman


موضوعات مرتبط: روان شناسی شناختی

تاريخ : یکشنبه 1388/04/21 | 16:36 | نویسنده : راشین |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.